Tag: داستان کوتاه

سرش را بلند کرد، پشت شیشه، مردی نشسته بود. با چهره‌ای سوخته، چشمانی فرورفته، و دست‌هایی ترک‌خورده روی همان سکو، اما این‌بار، مرد لبخند نمی‌زد و فقط نگاه می‌کرد و کارمند، بی‌اختیار، نفس کشید…
همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد؛ انگار می‌خواست خودش را مجاب کند که خوشبختی و شادی بسیار نزدیک است. چهره‌ی زن هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظه‌ای کوتاه نمایان و محو شد…
از مجموعه داستان‌کوتاه «آفتاب، سنگ و سایه‌ها: بیست داستان کوتاه برتر مکزیکی»
هیچ باغی این‌چنین منظم و بی‌نقص نبوده است. هیچ‌گاه باغی به این خوبی رسیدگی نشده بود. همه گیاهان به خاک حاصلخیز، نور، آب، هوا و مواد مغذی و هر آنچه که مورد نیاز بود دسترسی کامل داشتند…
صدای تلویزیون هنوز توی گوشش است، اما دیگر گوش نمی‌دهد. به پنجره نگاه می‌کند. جایی که دیگر جز تاریکی رنگ دیگری نمی‌بیند. یکهو نور چشمک زن قرمزی محوطه باز پشت پنجره را مانند دریای سرخی روشن می‌کند…
طرفهای ما خورشید خیلی سوزان است و شاید به همین علت است که دخترها زود بالغ می‌شوند. او هم زود بالغ شد، زیباتر و برای همه محبوب‌تر شد. به نظر پسر‌های روستا او از همه خوشگل‌تر و خواستنی‌تر بود…
از مجموعه داستان‌کوتاه «آفتاب، سنگ و سایه‌ها: بیست داستان کوتاه برتر مکزیکی»
می‌گفتند روز قیامت شما را از تارهای مویتان آویزان می‌کنند، در حالی‌که توی کاسه‌ی سرتان سرب مذاب می‌جوشد و در حلق‌تان قیر داغ می‌ریزند. و من فکر می‌کردم تار مو پاره می‌شود، تحمل وزن مرا نخواهد داشت!
درد شدیدی بر لب‌هایش افتاده بود، اما مجسمه بی‌اعتنا به آن ادامه داد. اگر موفق می‌شد، دختر در کنار او خوشحال‌تر بود و مجسمه مطمئن می‌شد دیگر همیشه کنارش می‌ماند…
هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دست‌ها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا می‌زدم، بین هزار سوال و پرسش بی‌جواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم…
کثیفی‌های آنجا بماند برای صاحبانش؛ کثیفی که سهراب خوب می‌دانست با هیچ جارو و دستمالی پاک نمی‌شد. این ساختمان، خود یک زخم ناسور بود، دهانی باز که انتظار بلعیدن داشت…
بعد از این دیگر هیچ چیز را درست به خاطر ندارم به جز تنها جمله‌ای که در آخرین لحظات، بارها و بارها در ذهنم تکرار می‌شد: دلم برای خانه‌مان تنگ شده است…