Tag: ادبیات ایران

خلاصه بهتر که شدم یه روز رفتم بیرون همین طور خوش‌خوشک واسه خودم قدم بزنم. خیلی ریز لنگ می‌زدم، ولی دیده نمی‌شد. یه نرمه بارونی هم می‌اومد. می‌زد رو کله‌ی کچلمو و تیلیک تیلیک صدا می‌داد. بارونه هی بیشتر شد. تا این که رسیدم دم سینما. فیلمش انگار قشنگ بود. آخه هر کی از سینما می‌زد بیرون ازش تعریف می‌کرد.
وقتی تودۀ ابرهای سفید کم کم سیاه شدند و پف کردند بعد هم مثل بمب صدا دادند، باران شروع کرد باریدن بر تک درخت انجیر که پیشترها باد عطر تمشک را پیچانده بود میان شاخ و برگهایش. همان زمان بود نوشتم داستان زرد. چه مایۀ آغازی!
مردکه من را درگوشه تاکسی مچاله کرده بود. از بازویش هل دادم و گفتم: آقا! درست بشینید. از رسالت تا این جا خودشو انداخته رو من! مردکه گفت: - هوی ی ی چته! انگار تاکسیه خریده. تو که سختته دربست سوار شو.