سر محله، آنجا که محله شروع میشد. کنار قهوهخانه، مغازهی خواربارفروشی بابا بود. از صبح تا شب آنجا کار میکرد و خانهاش هم همانجا پشت مغازه بود. بابا، خانم بود. منتهی وقتی هفت هشت ساله بود…
با رضا برای ساعت پنج صبح قرار گذاشتم. هنوز خسیس است و فقط اساماس میدهد. کی این عادتش را ترک میکند؟ به حرف نزدن عادت کرده. بچه که بودیم به زور یک جمله از دهنش در میآمد. عشق خندیدن با صدای بلند بود اما…
چیزی در سکوت دشت بود که آزارش میداد. حسش میکرد. گوسفندها صدمتر جلوتر داشتند میچریدند. بیست و هفتتا. از عصر به این سمت، این سومین باری بود که میشماردشان. معمولا فقط هنگام عزیمت به دهکده این کار را…
هنوزم که هنوز است برایم نامفهوم است که من چگونه به دنیا آمدم؛ اصلا به دنیا آمدن من چه معنائی دارد. بیشتر اوقات به این موضوع میاندیشم که مگر میشود یک مرد هم مادر شود!؟ بله مادر من یک مرد است؛ خیلی هم دوستش…
بچهها و زنان فامیل گوش بزنگ و منتظر اطلاع رسانیِ قابلهی محلی هستند. آنها به محض شنیدن خبر، تولد نوزاد را به اطلاع سایرین میرسانند تا از افراد خانواده بوشلوق یا مژدگانی بگیرند. اگر نوزاد پسر باشد…
انگار این بوی نفرتانگیز، خیال رها کردنم را ندارد. این منم که دارم میگندم یا دنیاست؟ بویی آزاردهنده که هر روز شدیدتر میشود. اول فکر میکردم مشکل از فاضلاب لعنتی است. همان که ته ذهن همهی ما یک روز قرار است…
کنار آمبولانس ایستادهام و به پدرم نگاه میکنم که دارد از خیابان رد میشود. به آن سوی خیابان که میرسد، قبل از آنکه سوار ماشین رضا شود، برمیگردد و میگوید: «پس اول جاده فیروز وایستید.» سر تکان میدهم و…
قبل از اینکه ارباب هرمز بخش بزرگی از زمینهای محلهی باغ توتی را به قطعات کوچکتر تقسیم کند و ریزریز بفروشد همهی آن منطقه توتستان بود. البته آب نداشت برای همین طول کشید تا خانههای آنجا شکل گرفتند…
عباسونجار چند ماه پیش که به خانهام آمد تا شناشیر را برای ساختن پنجرهی بیشتر و تعویض چوبهای پوسیده اندازه بگیرد، شبیه پدری نبود که تنها فرزندش را در لیمر دریا از دست داده است. سبیلش سیاه بود، اعتماد به نفس…
بیست و پنج، بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سی. عباس پشت درختی. یاشا بیا بیرون. اون بوته خیلی برای قدِ تو کوچکه. بیگم پشتِ در خانهی طاها حسین پنهان شدی. آمنه تویِ طویله چه میکنی؟
بلیطهای از پیش فروخته شده، خبر از شبی پرجمعیت میداد. کلودیا جزو اولین نفرهایی بود که وارد سالن میشد. زیباییِ دیوارهای بلندی که با کاغذهای طلایی پوشیده شده بود در کنار پردههای قرمزِ مخمل، چشمانش را…
سردوزامی در این کتاب سرگذشتهایی را واگویی و وانویسی میکند که بر او و نسلِ او آمده. مهم برای او تخیلهی آشفتهگی و خشم و نگاه خود و دیگری نزدیک به خود به جهان است؛ تلاش برای گرفتنِ انتقامی سوزاننده…