Tag: ادبیات ارمنی

گیراگُوسیان تمام جهان را در پژواک «پادشاه سکوت» خود خلاصه کرده. او جمله‌ای دارد دربارۀ شعر و رمان که فراگیر برای تمام هنرهای فکریِ زبانی است: «شاعران و نویسندگان جادوگرهایی متعالی و به‌غایت رسیده‌ای هستند که جهان را به تعالی می برند.»
در تبعیدم و هرازگاهی نجواکنان با تو چیز‌هایی می‌گویم؛ و تو این را نمی‌دانی. سرم بر تخت است و پاهایم تکیه بر دیوار و نگاهم را مستقیم به پاهایِ تکیه‌زده‌ام بر دیوار دوخته‌ام. و این‌چنین، با تو شریک می‌شوم…
طرفهای ما خورشید خیلی سوزان است و شاید به همین علت است که دخترها زود بالغ می‌شوند. او هم زود بالغ شد، زیباتر و برای همه محبوب‌تر شد. به نظر پسر‌های روستا او از همه خوشگل‌تر و خواستنی‌تر بود…
آثار سیامانتو سرشار است از عواطف میهن‌پرستانه و آزادی‌خواهانه که با رمانتسیم و نمادگرایی تلفیق شده است. سبک ادبی اصلی او شعر‌ آزاد و نثرگونه است که از نظر بیانی با تصاویر و واژه‌هایی مرکب و اصطلاحات نو غنی شده…
آقایی کراواتی، با تیپ و ظاهر فردی روشنفکر، احتمالاً همسن و سال خودش، با سر و وضعی خیلی تروتمیز تاکسی را صدا زد، کنارش نشست و آدرس جایی نزدیک را داد. در یک موقعیت دیگر آرتاک با کمال میل سر صحبت را با او باز می‌کرد…
همه می‌دانستند: برای انتقام گرفتن رفت. خودش هم پنهان نکرده بود: «از حلقومش در می‌آرم». با گفتن این حرف شالش را آنقدر محکم کشیده و بسته بود که به او تذکر داده بودند: پاره می‌کنی. «من چرا همه گوشه و کنارهای روح…
من یک باغ داشتم: بزرگ، مثل پارکهای شهری. هر بهار یاسمنها در آنجا می‌شکفتند، گلهای رنگارنگِ بوته‌ها به خورشید لبخند می‌زدند. باد، شاخک‌های نو رسته سپیدارها را با خود می‌راند و می‌برد…
بی صبرانه منتظر مستاجر جدید بودند که بلافاصله پس از قرار دادن آخرین اطلاعیه در صفحه اینترنتی زنگ زده و خواهش کرده بود تا منزل را عجالتاً به کس دیگری نشان ندهند. از پشت تلفن صدایش کمی کودکانه، کمی زنانه می‌نمود…
بی صبرانه منتظر مستاجر جدید بودند که بلافاصله پس از قرار دادن آخرین اطلاعیه در صفحه اینترنتی زنگ زده و خواهش کرده بود تا منزل را عجالتاً به کس دیگری نشان ندهند. از پشت تلفن صدایش کمی کودکانه، کمی زنانه می‌نمود…
آدمها که از غم و یأس عقل از کف داده بودند به کامیون‌ها حمله می‌کردند و تابوتهای به شتاب ساخته شده و رنگ نشده را از دست همدیگر می‌قاپیدند. شنیده بود مردم از دست هم نان، روزی، زن یا پول بربایند…
شاگرد کلاس پنجم یا ششم بودم که در این ماجرا سهیم شدم. معلم ارشد و دخترها در کلاس نبودند، پسرها دور یکی از نیمکت‌ها جمع شده بودند و می‌خندیدند. برای اینکه بدانم سر چه موضوعی دارند می‌خندند، نزدیک‌تر رفتم…
سکوت مطلق. قهوه می‌خورم. نفسم را تقریبا حبس کرده‌ام. سرم را با احتیاط به طرف میز مجاور بر می‌گردانم تا مطمئن شوم یارو مرد است، همانی که یک رحم دارد. بله، خودش است، تازه ریش هم دارد. نه میتوانم نامه‌ها را بخوانم و نه اخبار را…