ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: حمیدرضا رنجبرزاده

sunflower-
عزیز و همسرش بعد از مدت‌ها، برای پیاده‌روی بیرون آمده بودند. در نگاه عزیز، خورشید نارنجی‌تر از همیشه در حال غروب بود. آخرین روزهای شهریور بود و خُنکای روستاهای اطراف خوی در غروب‌گاه، آدم را بدجور…
«شنیدی میگن آه مظلوم بیچاره می‌کنه؟! اِل می‌کنه بِل می‌کنه؟! همه‌اش دروغه! همه‌اش! نمونه‌اش خودِ من و تو! این همه نفرین و دعا و آهِ من چی شد؟! داشتی راس راس می‌چرخیدی!
اون ساعت‌های اول، دردِ پاهام بیشتر از بقیه‌ی قسمت‌های بدنم اذیتم می‌کرد؛ ولی چند ساعت که گذشت، از شدتِ فشارِ آواری که روی پاهام هوار شده بودن، دیگه حس‌شون نمی‌کردم. به خودم تلقین می‌کردم…
خواب‌مان نمی‌برد! پاهای‌ هر دوی ما، از بس که آن روز سرِ پا بودیم، ورم کرده بود. حتی چشم‌ جفت‌مان سرخِ سرخ بود، ولی هر چقدر از این پهلو به آن پهلو چرخیدیم، خواب‌مان نمی‌برد که نمی‌برد.