موضوع: ادبیات داستانی

بوی کتلت در عید شکرگزاری

نشانگر موس را عقب و جلو می‌برم و می‌خواهم روی دکمه‌ی مربع شکل، فشار بدهم که صدای سرریز شدن برنج، بلندم می‌کند. به سمت آشپزخانه می‌روم و زیر گاز را کم می‌کنم.  مطمئنم این همه برنج اضافه است و به غیر از من و آرش هیچ کس دیگری برنج نمی‌خورد. مدت‌هاست که هیچ کس در این خانه برنج نمی‌خورد. همه یا سبزیجات می‌خورند یا مرغ و استیک با مخلفات مخصوص آمریکایی مثل براکلی پخته و آواکادو و…

دو خط صورتی

توی مطب دندان‌پزشکی نشسته‌ام. مدام این‌پا و آن‌پا می‌کنم و دستم روی دسته چرمی صندلی عرق کرده. حالم آشوب است. دارم فکر می‌کنم از صبح چی خوردم. نکند مسموم شده باشم ولی چیز خاصی یادم نمی‌آید. موبایلم را چک می‌کنم. نگران حسام هستم که پیش خواهرم گذاشته‌ام. اگر مرضیه نبود این جور وقت‌ها نمی‌دانم حسام را باید چه می‌کردم. توی این ۳ سال واقعا حق خواهری را بر من تمام کرده. منشی صدایم می‌کند. بالاخره نوبتم شده است. خدارا شکر کار به عصب کشی نرسیده بود و با یک پر کردن ساده مشکلم حل شد.

یک چرت عصرانه

سرم محکم خورد به میز. خوابم گرفته بود. روی کاناپه کمی جا به جا شدم. هوا تاریک شده بود. تلویزیون برفک گرفته بود. خرت‌‌‌و‌پرت‌های روی میز را بهم ریختم. توی خش‌خش روزنامه و بسته‌های تخمه و چیپس دنبال پاکت سیگارم می‌گشتم. نبود. خم شدم و زیر میز را نگاه کردم. گردنم درد می‌کرد. نبود.

یک چرت عصرانه

سرم محکم خورد به میز. خوابم گرفته بود. روی کاناپه کمی جا به جا شدم. هوا تاریک شده بود. تلویزیون برفک گرفته بود. خرت‌‌‌و‌پرت‌های روی میز را بهم ریختم. توی خش‌خش روزنامه و بسته‌های تخمه و چیپس دنبال پاکت سیگارم می‌گشتم. نبود. خم شدم و زیر میز را نگاه کردم. گردنم درد می‌کرد. نبود. دست بردم زیر کاناپه. آه عینکم! برش داشتم و به چشمم زدم. کمی کثیف شده بود اما حوصله تمیز کردنش را نداشتم. ساعت چند بود؟ هفت؟ هشت؟ چقدر خوابیده بودم؟ سیگارم کجا بود؟ بدجوری هوس سیگار کرده بودم. پا شدم. خودم را تکان دادم. چند دانه تخمه افتاد روی کاناپه. کورمال کورمال به سمت یخچال رفتم. شاید پاکتم را آنجا گذاشته‌ام؟ در یخچال را باز کردم. نور زرد چشمم را سوراخ کرد. خالیِ‌خالی. بی هدف کشوی میوه‌ها را باز کردم و بستم. بطری آب را برداشتم. سرد بود. کمی ازش خوردم و سر جایش گذاشتم. در یخچال را بستم. دست بردم بالای یخچال. فقط لایه‌ای گرد و غبار و چربی. تلفن زنگ زد. که بود؟ شاید زنگ زده بودند بگویند آقا! پاکت سیگارتان پیش ماست. آدرس بدهید برایتان بیاوریم. بی امان زنگ می‌زد. صدای تیز و فلزیش پرده گوشم را خراش می‌داد. آمدم! آمدم!

-«بله؟»

غرور

باد و بوران به‌ شدت در حال وزیدن است. آن‌قدر سردند که همچون چنگال بر صورتم کشیده می‌شوند. هیچ برگی هم برایم نمانده تا مشتی محکم بر دهانشان بکوبد و گرمم کند. پاییز ناجوانمردانه برگ‌هایم را به یغما برد. پرنده‌های نغمه‌سرا هم کوچ کرده‌اند. تنها دل‌خوشیم ترانه‌های آن‌ها بود. من ماندم و یک‌تنه‌ی لخت‌وعور. راستی نه… یکی مانده. یکی که الهی نمی‌ماند! بعضی‌ها رفتنشان بر بودنشان ترجیح دارد. الهی کمرش را تبر می‌شکست. مغرورتر از او در تمام جنگل نیست. همه از دست زبانش می‌نالند. همسایه مغرورم خیلی به خودش می‌نازد. به قدِ سر به فلک کشیده، شاخه‌های پیچ‌درپیچ، تنه ضخیم و ریشه‌هایی که در اعماق زمین نفوذ کردند و زمستان را برای او ماندن تابستان دل‌چسب می‌کنند.

مرد بدون خاطره

بزرگ‌ترین بد شانسی این است که در زمان نامناسب در مکان نامناسب باشی. فرناندو این قانون قدیمی را می‌دانست، امّا نمی‌دانست که خودش نیز یکی از قربانیان آن شده است. سلسله‌ای از رویدادها که از یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و شهر نیویورک شروع شد مثل فروریختن یک دیوار طولانیِ دومینویی زمان و مکان را درنوردید و پس از نزدیک به چهل سال آخرین قطعه‌اش روی ماهیگیری از همه جا بی خبر در سواحل مکزیک افتاد.

روز تولد

آب بالا می‌آید تا زیر بینی‌ام، وحشت زده دست و پا می‌زنم، بدون این که شنا بلد باشم، فقط تلاش می‌کنم زیر پایم نقطه‌ای امن پیدا کنم و خودم را بالا بکشم، اما آب بالاتر می‌آید. فشار آب آنقدر شدید است که مشتی آب وارد دهانم می‌شود و شوری‌اش گلویم را می‌سوزاند. آب می‌رسد به چشم‌هایم. روبرو را نمی‌بینم. چشم‌هایم تار می‌شود، هر چه دست و پا می‌زنم، پایین‌تر می‌روم و دیگر چاره‌ای ندارم جز این که چشم‌هایم را ببندم.

خنده‌ات را پنهان کن

قرار بود خنده‌ها و لذت‌هایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش هم‌آغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدم‌ها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خوانده‌ بودند که اینطوری، خواستنی‌تر است. به او گفته بودند این که کسی باشد که دیگران او را بخواهند و او هیچ‌وقت مشتاق هیچ‌چیز و هیچ‌کسی نباشد، او را جذاب می‌کند. ابهتش را بالا می‌برد. او برای جذاب و خواستنی‌ترین شدن، آهنی شده بود. یک لباس آهنی تنش کرده‌ بود که مبادا نگاهی، نوازشی، چیزی از لای لباس آهنی‌اش رد شود و قلبش را دستکاری کند. دلش می‌خواست خواستنی‌ترین مرد شهر باشد. تمام آدم‌ها برایش تب کنند و در خواب و بیداری آرزوی با او بودن را داشته‌ باشند.

چهار داستانک

هرقدر نیلبک نواخت مار از سبد بیرون نیامد. مردمی که دور معرکه گیر جمع شده بودند تمسخرش کردند و کم کم از اطرافش پراکنده شدند. معرکه گیر عصبانی شد. اگر دشت نمی‌کرد باز هم باید سر گرسنه زمین می‌گذاشت. سه روز بود که نتوانسته بود پولی در بیاورد تا شکمش را سیر کند. خونش به جوش آمد و لگدی زیر سبد زد. مار از سبد پرت شد. روی هوا تابی خورد و افتاد روی سر مردی و دوانه وار پیچ و تاب خورد. همه وحشت زده شده بودند. خوشبختانه کسی آسیب ندید اما پلیس او را به جرم اخلال در نظم عمومی دستگیر کرد. حداقل آن شب غذای گرم نصیبش شد.

پیله

سخت و جانکاه است نظاره گر درد مردم بودن. زندگی شهری نفس‌گیر است و دلمردگی در پی دارد. ابتدای صبح با برآمدن خورشید و آغاز هیاهوی شهر ماشینی که بیدارباش آدم‌های کوکیست برای بر هم زدن آرامش و زخم زدن سکوت خیابان‌ها که شب هنگام مامن بی خانمان‌هاست که بشدت دوستشان می‌دارم چراکه خود را اسیر هیچ قید و بندی نکرده‌اند و همچون پرنده‌ای سبکبال در کوچه‌های شب پرسه می‌زنند، کسانی که واقعا به رهایی ایمان دارند. آن‌ها را می‌ستایم. به حقارت آدم‌های کوکی می‌خندم و به حماقتشان که برای هیچ و پوچ روحشان را می‌فروشند به پشیزی بخور و نمیر که پس از جان کندن و کشتن نور و شروع دوباره شب کوفته از حقارت و استثمار همچون کرمی که به جان لاشه‌ای افتاده باشد در مترو و اتوبوس به هم می‌لولند و در بستر در خلوتی شرم آور بهم می‌لولند و حاصل عشق‌بازی این کرم‌های کثیف کرم های نوباوه ایست که آنها نیز محکوم به فنا هستند همچون عوامل تکثیرشان.‌ باید درد را کاست، باید تسکین داد این عارضه را.

خیابان شماره‌ ٢٣

جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. در روزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی‌ ام‌ و است. روی سردرِ فروشگاه نوشته‌ای است، به ورود اشاره می‌کند. وارد نمی‌شوی. می‌نشینی.
روزنامه را کنارت می‌گذاری. سیگاری روشن می‌کنی. مردی آن‌ور خیابان به ستونی تکیه داده و این‌ور را نگاه می‌کند، آستین راست پیراهنش را تا کرده و گذاشته لای شلوارش. صدای کسی، سرت را بلند می‌کند. کلاهت کمی به پشت لیز می‌خورد. آن شخص، از بالای یک ساختمان، با کسی در پایین حرف می‌زند. سایه‌ی ساختمان روی خیابان افتاده ا‌ست. شخص پایین حرفی می‌زند، صدا توی هوا گم می‌شود. شخص بالا می‌گوید:

– Halatı sıkı baǧla[1

فرشته‌ای تنها در خانه‌ی من

گفت:«به مادرم می‌گویم بیاید.»

این مال وقتی بود که هنوز شقایق به مدرسه نمی‌رفت . زنگ زدیم از شهرستان آمد. دو هفته پیش ما بود ، خسته شد، از تنهایی حوصله‌اش سر رفت، برایش بلیط قطار گرفتیم، برگشت. سال گذشته یک آپارتمان کوچک کنار خانه‌ی خواهرم اجاره کردیم. خیال‌مان اندکی راحت شد. شقایق از مدرسه که می‌آمد می‌رفت پیش آنها. اگر صاحب خانه اجاره‌اش را بالا نمی‌برد همانجا می‌ماندیم ولی مجبور شدیم به چند محله پایین‌تر اسباب‌کشی بکنیم . می‌گفت:« تورم مثل عمر شیطان بالا می رود و خرج خانه، خودتان بهتر می‌دانید سرسام آور است.»