نفس سهراب به سختی بالا میآمد. هر بار که دَم میگرفت، بوی گندیدگی و رطوبت به ریههایش میچسبید؛ بویی که از گورستان میآمد، نه از یک ساختمان مسکونی. چهار طبقهی زجر، در دل کوچههایی که خورشید هم از آنجا روی برگردانده بود. قدمهایش، هر بار روی پلههای شکسته و آغشته به لجن، حس جان کندن داشت. این کار، بیپایان بود، مثل کابوسی که هر شب تکرار میشد. دردی بیانتها که ریشه در جان و تنش دوانده بود.
قلمرو سهراب، فضاهای عمومی ساختمان بود: پلهها، راهروهای تاریک، حیاطی که سالها رنگ آسمان را ندیده بود، و پارکینگی که از تاریکی و رطوبت میجوشید. او پا به آن لجنزارهای خصوصی، همان واحدها، نمیگذاشت. کثیفیهای آنجا بماند برای صاحبانش؛ کثیفی که سهراب خوب میدانست با هیچ جارو و دستمالی پاک نمیشد. این ساختمان، خود یک زخم ناسور بود، دهانی باز که انتظار بلعیدن داشت.
دستش را به نرده فلزی گرفت. زنگار و چربی و لایهای ضخیم از پلیدی، مثل خلطی بدبو، به پوستش چسبید. چه سود؟ این کثیفی، با شستن از بین نمیرفت. ریشهاش در زمان بود، در عمق تباهی. سقف پاگرد طبقهی همکف، مثل زخمی چرکین که چرکابهاش فروریخته باشد، گچ و خاکش آوار شده بود. دیوارهای پیر، با رگههای سیاه موریانه، نقشههای یک مرض کشنده را به رخ میکشیدند. انگار از درون، جسد ساختمان را میجویدند. سوسکهای سیاهی که مثل ارواح سرگردان در تاریکی میلولیدند و هر از گاهی، سایهی موشی که مثل شبحی از گوشهای به گوشه دیگر میدوید، رنج را مضاعف میکرد. سهراب جارویش را به زمین میکشید. صدای خشخش خاک، تنها نوای این مجلس عزا بود. هر چه بیشتر جارو میزد، خاک بیشتری از دل خود ساختمان بیرون میزد. گویی این بنا، زبالهدانی بود که هیچگاه از خودش خالی نمیشد. بوی خاک، بوی کهنگی، بوی مرگ. بویی که از ذرات هوا به سینهی سهراب نفوذ میکرد و او را هم ذرهذره میپوساند.
صدایی محکم از طبقهی دوم آمد: «سهراب! هنوز تموم نشده؟ تا ظهر باید مثل دستهگل تحویل بدی.»
این صدای آقای میرزا بود، مدیر ساختمان. مردی با هیکل درشت و چشمانی که انگار هیچوقت چیزی نمیدید، فقط دستور میداد. او کسی بود که تصمیم میگرفت چه چیزی تمیز شود و چه چیزی پنهان بماند. آقای میرزا چند قدم پایینتر آمد، سایهاش روی سهراب افتاد. «چیه؟ دستات میلرزه؟ یادت باشه، مهم نیست ته این کثافتدونی چه خبره، مهم اینه که جلوی چشم مردم پاکیزه باشه. کاری به عمقش نداریم. صدای کسی هم نباید دربیاد. فهمیدی؟» سهراب میدانست که او این بنای در حال فروپاشی را فقط برای حفظ ظاهر میخواست.
سهراب سرش را بالا نیاورد. «چشم آقا.» او این جمله را بارها گفته بود، بیآنکه معنایی از آن بفهمد. او فقط میپوشاند، روی زخمی که از درون عفونت کرده بود. این خاک هرگز تمام نمیشد، مثل دردی که از درون میجوشید و راهی برای تسکین نداشت. او فقط آن را از جلوی چشم برمیداشت، تا کسی نفهمد که زیر این ظاهر، چه میپوسد. آیا او خود نیز جزئی از این پوشاندن نبود؟ آیا دستهایش، آلوده به خاکی نبود که هرگز از او کنده نمیشد؟
از طبقهی چهارم، صدایی آمد. مردی جوان، با پیراهنی اتوکشیده و عینکی که برق میزد، از واحدی خارج شد. کیفی چرمی به دست داشت. پیداست که آدم حسابیست، از همانها که در مجلات زرق و برقدار دیده بود. اینجا، در این خرابآباد، چه میخواست؟
«سلام. شما برای نظافت اومدین؟» صدای مرد، از جنس اینجا نبود. نه خستگی داشت و نه طعم خاک.
«بله. راهروها رو تمیز میکنم.» سهراب با صدایی که از ته چاه برمیخاست، جواب داد.
«آهان. خب، من اینجا بودم تا برای واحدی در طبقهی چهارم دکوراسیون داخلی طراحی کنم… تا فضایی روشن و دلباز ایجاد شه، آرامشی به ارمغان بیاید و چشمی از امید به آینده باز بشه.» مرد جوان با اشاره به آن واحد گفت. «ولی این…» او با دست به اطرافش، به این سیاهی و تباهی اشاره کرد. نگاهش پر از نفرت بود. «اینجا رو مگه میشه اینطور آراست؟ اول باید ساختمون رو از نو بسازن!»
سهراب لبخند تلخی زد. لبخندی که مزهی زهر میداد. «از ما که کاری ساختهست. پاک میکنیم.» او میدانست این پاک کردن، فقط یک توهم است. آقای میرزا، طبق روال، او را برای نیمروزی با چندرغاز استخدام کرده بود؛ قیمتی که برای پاک کردن یک گورستان هم کم بود. گورستانی که خودش را مثل یک ساختمان نوساز قالب کرده بود تا چشمها را فریب دهد.
مرد جوان چند پله پایین آمد. خم شد و به دیوار کنار پلهها خیره شد. «اینجا پر از موریانهست. میبینین؟ انگار از درون خالی شده. هیچ رنگی روش نمیگیره. هیچ کاغذی نمیچسبه.»
سهراب با انزجار به خودش خیره شد. لباسهایش کهنه و خاکآلود بود، دستانش سیاه و زخمخورده. آیا او هم شبیه این ساختمان از درون پوسیده بود؟ آیا موریانههای زندگی او را هم میخوردند و هیچ رنگی رویش نمیگرفت؟
«ببینم، شما همیشه این کار رو میکنین؟» مرد جوان پرسید.
«بله.» سهراب جواب داد. صدایش مثل نالهی یک مرده بود.
«و همیشه هم همینقدر کثیفه؟»
سهراب شانهای بالا انداخت. «بعضی وقتا بدتر.»
مرد جوان لحظهای ساکت شد. نگاهش از سقف فروریخته به دیوار موریانهخورده، و بعد به سهراب افتاد. نگاهی که سهراب در آن، ترحم را دید. ترحمی که از هر توهینی دردناکتر بود. طراح دکوراسیون، سری تکان داد. «خدا صبرت بده.» این جمله، برای سهراب حکم پتکی را داشت که به سرش کوبیده شد. راست میگفت! از نو! مگر میشود این دیوارهای موریانهزده را فقط رنگ کرد و ادعای شکوه و جلال داشت؟ اینها فقط نقش و نگار بر تابوت پوسیدهی این بنا بود، نه جان دوباره.
«خب، من دیگه میرم.» مرد جوان گفت و برگشت تا به سمت درب خروجی برود. اما قبل از اینکه برود، دوباره برگشت و به سهراب نگاه کرد. نگاهی عمیق، انگار هر دو در یک قایق سوراخ نشسته بودند. «میدونین، این خونهها مثل آدمان. بعضی وقتا هر چی تمیزشون کنی، از درون کثیفن. باید ریختشون دور.»
سهراب به زمین نگاه کرد. خاک. همهچیز خاک بود. حتی خودش. وقتی مرد جوان رفت و صدای پاهایش در سکوت مردابگونهی ساختمان گم شد، سهراب جارویش را برداشت. این تباهی، هرگز تمام نمیشد. او هم هرگز از این منجلاب بیرون نمیآمد. او فقط پاک میکرد، کثیفیای را که ابدی بود. بوی گند و تباهی، تا ابد در مشامش میماند. برای چندرغاز؟ فرقی نمیکرد. این ساختمان، روحش را هم میخورد، نه فقط جسمش را. و این، بهایی بود که هیچکس نمیفهمید و نمیپرداخت.





