مختصری دربارهی نویسنده:
خوآن دِلاکَبَدا نویسنده، فیلمنامهنویس، روزنامهنگار و فعال اجتماعی مکزیکی، متولد ۴ سپتامبر ۱۸۹۹ در کامپچه بود. به باور برخی، او بیشتر از اینکه نویسنده باشد، سیاستمدار بود؛ بااینحال، از نظر همه داستانسرایی شگفتانگیز محسوب میشد. ادبیات و ایدئولوژی خوآن دلا کبدا معطوف به بومیان مکزیک بود، آن هم در زمانهای که همه آنها را فراموش کرده بودند. او زندگی و آدابورسوم آنها را گاهی بهشکل وقایعنگاری و گاهی در لباس استعاره و خیال روایت میکرد. خوآن دلا کبدا در فیلمنامهنویسی نیز دستی داشت و در نوشتن فیلمنامۀ «اتوبوسسواری مکزیکی » با لوئیس بونوئل همکاری کرد.
مِه
از آن موقعی که در جریان آن جنگ جهانی کوفتی ثروتمند شدم و بعدش ازدواج کردم و بعدش هم سروکلهی بچهها پیدا شد، حالا دیگر مدتی میشود که در قصه گفتن چندان مهارتی نداشتهام. قبلاً به آنها خوب داستان میگفتم. افسوس، آن وقتها که رها بودم! اما حالا، از طرفی دیگر… این بچهها! تنها، فکر اینکه سرمشق بدی باشم میرنجاندم! چرا اینهمه دودلی؟ شاید دلیلش این است که در حرفهام کلاً به شهادت جناب کشیش یا سردفتر یا قاضی یا هرکس دیگری عادت کردهام. «اینهم آقای فلانی، بذارید ایشون ماجرا رو بگه.»
القصه، در یکی از آن شبهای مهآلود و غالباً بارانی به خودم که آمدم دیدم تکوتنها در بزرگراه تاریکی شتابان در حال رفتنم.
بله: پشت فرمان اتومبیلم، خیره به شعاع نورهای تابیده از چراغجلوهای خودرو. عجله داشتم و در همان زمان متوجه شدم که نور ضعیف چند فانوس مسیر پیشِرویم را گرفته. بهزور توانستم خشم، افکار تیرهوتار و ترس واضح وصفناپذیرم را مهار کنم. اینطور به نظر میرسید که انگار عدهای این فانوسها را در دست گرفته بودند و آنها را از اینسو به آنسوی پهنای جاده تاب میدادند.
نه صدای سوتی بود، نه صدای آژیری و نه هیچ صدای دیگری که تأیید کند حادثهی ناگواری اتفاق افتاده است. پیش خودم فکر کردم: «نکنه قصد دزدی ازم رو داشته باشن؟ و از کجا معلوم که تکوتنها باشن؟ شاید همدستهایی داشته باشن که دو طرف جاده مخفی شدهان. خُب، در این صورت، در این صورت… اگه به راهم ادامه بدم و با ماشین زیرشون بگیرم، اونیکیها از پشتسر بهم شلیک میکنن. وای، چه افتضاحی! درهرحال، یه تپانچهی پُر همرام دارم. پس چرا دچار ترس یا همچین پریشونحالیهایی بشم؟ قبلاً که یهوقتی مجبور شدم ازش استفاده کنم.» اسلحهام را آماده کردم و ماشین را نگه داشتم.
با صدایی بلند و خشن گفتم: «کی اونجاست؟»
مردهای فانوسبهدست نزدیک آمدند.
به نظرم رسید چهار سرخپوست بدبختبیچارهاند، از آنهایی که فوری تشخیص میدهید کارگرهای ساختمانی معمولیاند: نیمهشهری و نیمهروستایی.
زمانی که نزدیک میشدند، زیر بازتاب نور چراغهای ماشینم میتوانستم هشت صندل مکزیکی چرمیای را که به پا داشتند ببینم. باقی رختشان اینها بود: لباسکارهای سرهمی آبی، کلاههای حصیری، دستمالگردنهای رنگارنگ گرهخورده دور گردنشان.
دوباره سرشان فریاد کشیدم: «کی اونجاست؟»
زمان پیش آمدن، فانوسهایشان را بالا آوردند و من تپانچهام را در کمر شلوارم چسبیدم تا در صورت نیازِ حیاتی زودتر از آنها هدف بگیرمشان. بهعلاوه، برای محکمکاری سه دکمهی پایینی جلیقهام را باز کردم تا حاضربهیراق باشم.
همینکه آنقدری نزدیکم شدند که میتوانستم صورتهایشان را ببینم، یک بار دیگر فریاد کشیدم: «کی اونجاست؟»
مسنترینشان واقعاً پیروپاتال بود. سبیل مجاری پرپشت و آویزان داشت. دو تای دیگرشان حدوداً سیساله به نظر میرسیدند و نفر آخر، جوانترینشان، زیر بیست سال داشت.
پیرمرد گفت: «آقا، ما باید بریم مکزیکوسیتی؛ آخه دوشنبه صبحِ خیلی زود باید بریم سرکار. همین فرداست.»
قبلاً این را نگفته بودم؟ شاید از اولش غفلت کردم که نگفتم این غروب خاص مارس، غروب یک یکشنبهای بود که در راه بازگشت از گشتوگذاری بودم؛ گشتوگذاری که برای تجدیدقوا رفته بودم. فکر میکردم گفتهام؛ نگفتهام؟
بعد از شنیدن حرفهای پیرمرد -که بهخاطر وحشتی که به من داده بودند داغ کرده بودم و تحتتأثیر میلی دقیق و نسبتاً منطقی برای تلافی بودم- صداهای مشخصاً تمسخرآمیز و توهینآمیزی درآوردم و همزمان سرم را نیز به نشانهی زیربار نرفتن تکان دادم.
یکی دیگر از سرخپوستها اضافه کرد: «آقا، ما دیرمون شده.»
بهترین کار این بود که کمی درنگ کنم، دودوتاچهارتا کنم و در این میان کمی زجرشان دهم؛ ازاینروی، نه موافقت کردم و از طرفی منت سرشان گذاشتم که مخالفتم را به زبان نیاوردم.
«خواهش میکنم، آقا، دیگه حالاحالاها هیچ اتوبوسی پیداش نمیشه، بعدش هم، شما داری همین مسیر رو میری.»
جوانترینشان دخالت کرد و وارد بحث شد: «ما فقط بنّاییم.» و از روی سادگی، لبخند معصومانهای زد. شاید هم از روی کینهتوزی، بهشکل کنایهای پنهان.
به حالت تمسخرآمیز چشمانش در چهرهای که زیادی تیزهوش بود دقت کردم و آن وقت نیشوکنایهاش برایم آشکار شد، اینطوری رد کردنشان نشانهی ترس و توهین بود. بههیچوجه اینجوری نبود!
امر کردم: «شما سه نفر، سوار شید عقب! تو، پیرمرد، با من جلو سوار شو.»
فانوسهایشان را سریع خاموش و برای اطاعت از دستوراتم شتاب کردند.
باران نَمنَم همچنان میبارید.
ترمزدستی را خلاص کردم، گاز دادم و مسیرم را ادامه دادم.
از پشتسر فقط چهار جمله به گوش رسید. بهخوبی به یاد دارمشان:
«کنجکاوم بدونم یوسِبیتا چطوریه؟»
«خب، خودت میدونی دیگه.»
«خیلی خوشگل.»
«واقعاً نورانی، بهقدر یه بچهی هفتساله.»
و از آن لحظه به بعد، آنها در سکوتی سرسختانه و پابرجای فرورفتند. نه ریزخندهای، نه کوچکترین نشانهای از پردهدری و شوخیهای گستاخانهای که میان ساکنان سرزمینهای دیگر رایج است. فقطوفقط سکوتی جاری بود که به اضطراب، سوءظن و بدگمانی ختم میشد؛ سکوتی که روحوروان آدم را خم میکند، تحتفشار قرار میدهد و خُردوخاکشیر میکند. هم این، و هم، تاریکیِ درحال حرکت در لبهی مسیر پیوستهی پرتگاه… هم، آن حوالی… هم، آن مِه سمج و غمانگیز یا حتی فانوسهای آنها که هنوز تصویرشان در شبکیهی چشمم حک شده بود، آن نور کدر لرزانشان در مه.
قبلتر، از فاصلهی دور، نفس پیرمرد بوی الکل مزخرف ارزانی را در هوا پراکنده بود و حالا که از فاصلهی نزدیک، رویش را برگرداند و با من حرف زد، از آن بو حالتتهوع تحملناپذیری به من دست داد -چیز خاصی نبود، فقط یک سرخپوست مست دیگر بود.
«این بارونریزه حتی بهقدر چهار تا انگشت هم به زیرِ زمین نمیرسه، درسته، آقا؟»
با نفس حبسکرده جواب دادم: «اممممم.»
بعد از سکوتی کوتاه پاپِی شد: «بهقدر دو تا انگشت هم نمیرسه، بهقدر دو تا انگشت، قبول دارید، آقا؟»
دوباره پیش خودم فکر کردم: «سرخپوست مست.» و جوابی ندادم.
«قبول دارید، آقا؟»
گفتم: «آره، قطعاً.» باید تحمل میکردم.
وقفهای دیگر و باز هم جملهای مشابه: «حتی اینقدر هم نمیرسه، مگه نه، آقا؟»
و بعد، هرازچندگاهی: «که اینطور، حتی اینقدر هم نمیرسه، نمیتونه برسه، حتی اینقدر هم نمیرسه. نخیرم، آقاجان.»
بار دیگر، هراسان، ماشین را تختگاز راندم. غریزه این است! خودتان خوبِخوب میدانید که سرخپوستها با آن حرفهای ابلهانهی عقبافتادهمانندشان چهجوریاند. و به همین منوال، حالا اینیکی سرخپوست داشت چه میگفت یا تلاش داشت به آنیکیها چه بگوید، به آنیکیها که بیحرکت بودند و مصمم در سکوتی سرسختانه و پابرجا؟
کاشکی سنگ بودند، سنگهای بیخطر… اما بدبختانه آدم بودند!
بههرحال، باران همانطور نَمنَم میبارید و بزرگراه، زیر سیاهی سرد مه غلیظ، سوتوکور و خلوت بود.
ترسی ناگهانی در وجودم سر برآورده بود؛ اما با فکر دلگرمکننده به تپانچه، آن ترس محو شد.
«حتی دو تا انگشت، مگه نه، آقا؟»
«امممممم!»
«حتی یکی.»
«اوممممم.»
و پاپی شد: «حتی بهقدر یه انگشت هم نمیرسه. قدر یه انگشت هم نمیرسه، حتی اینقدر هم نمیرسه.»
«دقیقاً.»
«چون خدا این ریزهبارون رو فقطوفقط برای ترهوتازهکردن کِشتهها فرستاده.»
«طبیعتاً.»
«برای ترهوتازهکردن کِشتهها و نه اوقدری که زمین تَر بشه؛ درسته؟»
«درسته.»
«درسته؟ همینطور نیست، آقا؟»
ناغافل موتور اتومبیلم شروع کرد به نشان دادن علائمی که یعنی بیش از حد داغ کرده و دارد جوش میآورد.
همین که به شهر بعدی رسیدیم، ماشین را نگه داشتم و مردان را در جریان این وضعیت گذاشتم.
پیرمرد دواطب شد پیاده جلو برود و از مغازهی پیشِرو یک سطلْ آب بیاورد.
چند لحظهی بعد که چهرهاش در دوردست، بیرون چارچوب مغازه در نور تند و زننده غرق شد، جوانترینِ آن سه نفری که مانده بودند صورتش را نزدیک آورد و در پشتم فروکرد و از عقبِ سرم گفت: «آقا!»
سرم را برگرداندم.
«اون بابامه، آقا.»
مثل تمام سرخپوستها مکث کرد تا نفس عمیقی بکشد. بعد، یکی دیگرشان گفت: «اون یهمقداری زیادی نوشیده.»
جوانترینشان ادامه داد: «باید ببخشیدمون، این اتفاق بهخاطر این براش افتاد که ما تازه از شهرمون برگشتیم. رفتیم اونجا که خواهرْکوچولوم رو دفن کنیم. حقیقتش اینه که ما بنّاییم، آقا.»
هیچ توضیحی دیگری نخواسته بودم؛ بااینحال، همچنان نفر سوم اضافه کرد: «اون نمیخواد روح کوچولوی اون دختربچه اونجا، اون پایینمایینها، خیس بشه. بدن ریزهمیزهی اون دختربچه.»
تاریکی، رمزوراز، مِه. مِه، رمزوراز، تاریکیِ جاده ادامه داشت.
اشاره کردم که قبلاً دو تا بچه داشتم، یک پسر و یک دختر؟ خب، دخترم مریض شد.
و حالا، باوجودآنکه قلبم از زمان مرگش سنگ شده است، گاهی کلاً آسان میگیرم و احساساتی میشوم، همان رویهای که در ماشین پیش گرفتم. هروقت که باران میبارد، زمزمهی آنها را، کلمهبهکلمه به خاطر میآورم:
«کنجکاوم بدونم یوسِبیتا چطوریه؟»
«خب، خودت میدونی دیگه.»
«خیلی خوشگل.»
«واقعاً نورانی، بهقدر یه بچهی هفتساله.»





