14654165

تکرار

لیلا راعی

می‌گفتند روز قیامت شما را از تارهای مویتان آویزان می‌کنند، در حالی‌که توی کاسه‌ی سرتان سرب مذاب می‌جوشد و در حلق‌تان قیر داغ می‌ریزند. و من فکر می‌کردم تار مو پاره می‌شود، تحمل وزن مرا نخواهد داشت!

۱

من سال‌ها پیش مرده بودم. یک‌بارش را خوب به یاد دارم؛ حتی مادرم را هم. موهایش بوی نارنج و سیب می‌داد، و وقتی در آغوشم می‌کشید، انگار یک باغ پر از شکوفه می‌شد. ولی آن روزها خیلی زود تمام شد.

من مردم، و وقتی مردم، بچه‌گربه‌ای از پشت پنجره نگاهم می‌کرد. مرا، یا روح مرا. با چشم‌های گرد و کنجکاوش، انگار داشت وزن مرگم را می‌سنجید. بعد در همان حیاط بزرگ ماندگار شد. نمی‌دانم، شاید از قبل هم خانه‌اش همان‌جا بود و من ندیده بودم. شد تسلای مادرم. حتماً وقتی او را بغل می‌کرد، آغوشش بوی سیب تازه و بهارنارنج می‌داد.

۲

بعدها دوباره متولد شدم، اما در خانه‌ای دیگر. و به شکلی دیگر.

اینجا دیگر مادری نبود که در آغوشم بکشد. گفتند همان وقتِ تولد من او مرده است. من همان‌جا بزرگ شدم. اما خاطره‌ی مادری که در ذهن داشتم همیشه با من بود: وقتی سردم بود، وقتی می‌ترسیدم، وقتی دلشوره داشتم. گاهی صدای رادیوی قدیمی را به یاد می‌آوردم که قصه‌ی شب را ناتمام می‌گذاشت تا خبرهای جنگ را بخواند.

۳

حتی شبی که زیر لگدهای آن مرد، وسط خیابان، داشتم جان می‌دادم. داستان شب ناتمام بود، آمد کنارم نشست و گفت: «یک چای دیگر می‌خوری؟ تازه دم کرده‌ام، در این هوای بارانی می‌چسبد.» سیگاری گیراند و نگاهم کرد. نمی‌توانستم چیزی بگویم.

رو به مرد لگدزن گفت: «آقا، کفش‌های‌تان چه برندی است؟ ضرب لگدهایتان را دو برابر کرده. ببینید چه بلایی سر صورت این دختر آورده‌اید.» مرد ریشو به کفش‌هایش نگاهی کرد و گفت: «لباسم شخصی است، ولی نمی‌دانم کفش‌ها را آن‌ها برایم خریده‌اند!»

به صورتم دست کشیدم. درد تا تیغه‌ی پشتم کشیده شد. شعارها هنوز می‌آمد: «زن، زندگی…» چشم‌هایم را بستم. «آزادی» در ذهنم ادامه داشت.

حاج‌آقا، یک سؤال غیرشرعی دارم! چند بار دیگر باید بمیرم تا طعم خوشبختی را بچشم؟ آیا خوشبختی شبیه نان و پنیر با چای شیرین است؟ یا مثل دویدن زیر نم‌نم باران با موهای باز و رها، توی جنگل‌های گیلان، کودکی ده‌ساله بودم؟

۴

شاد و خرم هم نبودم. هیچ‌وقت نبودیم. شادی اتفاقی ممنوعه بود!

می‌گفتند روز قیامت شما را از تارهای مویتان آویزان می‌کنند، در حالی‌که توی کاسه‌ی سرتان سرب مذاب می‌جوشد و در حلق‌تان قیر داغ می‌ریزند. و من فکر می‌کردم تار مو پاره می‌شود، تحمل وزن مرا نخواهد داشت! بعد پرتاب می‌شوم در گودالی که پر از افعی هزارسر است. و موهای من همیشه از زیر مقنعه‌ام بیرون می‌زد.

یادم می‌آید یک بار از دبستان که برمی‌گشتم، تابوتی روی دست می‌بردند. یک فوج کبوتر در آسمان پرواز می‌کرد. من عاشق پرواز دسته‌جمعی کبوترها بودم. زن‌های یک‌چشم شعار می‌دادند: «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست.» مردی ریشو مرا هل داد و گفت: «بچه، از سر راه برو کنار! مقنعه‌ات را هم بکش جلو…» جوی آب پر از لجن بود و بوی موش مرده می‌داد.

۵

پرنده‌های تهران سال‌هاست مسلول‌اند. پروازشان همیشه نیمه‌کاره می‌ماند. داروخانه‌ها اکسیژن می‌فروشند ـ یا شاید ما فقط تحریمیم. از خیابان صدای شعار می‌آید.

کسی گفت: «یک چای دیگر بریزم؟ این نقل‌ها سوغات دریاچه‌ی ارومیه‌ی خشکیده است. بیا کمی سوگواری کنیم و حافظ بخوانیم؟» واعظان کاین جلوه در…

و من فکر کردم شاید مرگ فقط صحنه‌ای‌ست برای تماشای دیگران. شاید همه‌ی مرگ‌های پیشینم هیچ اهمیتی نداشته. شاید تنها آخرین شکلی که می‌میریم سند معتبر باشد. و در حافظه‌ی کسانی که دوستمان…

یا شاید هیچ‌کس هیچ‌وقت… دوستم بدار تا برای این مرگ مکرر دلیلی بیاورم.

کتابستان

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد دوم

مهدی جامی

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد اول

مهدی جامی

دوسیه دیورند: گزارش‌ها، توافق‌ها و یادداشت‌ها

اسناد دوسیه دیورند

گلشهر: خاطرات یک آواره

علی احمدی دولت

گلشهر: خاطرات یک زمین‌شناس

علی احمدی دولت