df45ds

ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه و ۲۳ ثانیه صبح

لیلا راعی

هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دست‌ها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا می‌زدم، بین هزار سوال و پرسش بی‌جواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم…

راستش به زور حوصله‌ی خودم را داشتم، چه برسد به‌ یک سر خر دیگر که بخواهد هر روز، وقت و بی‌وقت جلوی چشمم هی برود و بیاید و گوز ناشتا بدهد. ولی نمی‌دانم چه شد که قبول کردم بیاید و بشود مصیبتِ زندگیم. با خودم گفتم: بد نیست، قبول می‌کنم. هم دهان مردم را چند وقتی می‌بندم، هم برایم شاید بشود تنوع! بعد هم خودش خسته می‌شود از دست اخلاق گوه من! می‌گذارد و می‌رود.

خلاصه، این‌طور شد که رضایت دادم، آمد و وارد زندگیم شد. ولی نمی‌دانم چه شد که یک روز یا یک شب به سرش زد که خلاصم کند. فکر کنم بدجور رفته بودم روی اعصابش. راستش انتظار این یکی را نداشتم. البته بد هم نشد. اولش کمی جا خوردم و ناراحت شدم، ولی بعدش خوشحال هم شدم که کار مرا تمام کرد.

بعدها دیگران روایت‌های مختلفی در نحوه‌ی انجام قتل هستی داشتند که هیچ‌کدام البته جذاب به‌نظر نمی‌رسید. ولی با هر بار روایت، انگار هستی هم دوباره کشته می‌شد. و تنها چیزی که در همه‌ی مرگ‌ها مشترک بود، زمان مرگ بود: روز سه‌شنبه هشتم آبان سال ۱۳۸۶، ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه و ۲۳ ثانیه!

که با صدای رعد مهیبی از خواب بیدار پریدم. دیدم کنارم نشسته و دارد نگاهم می‌کند. گفتم: چته؟ چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟ گفت: دیشب کجا بودی؟

گفتم: دیشب؟ با هم، خبر مرگ‌مان، فیلم نولان را تماشا کردیم، املت با پیاز خوردیم، و بعد کنار تو کپه‌ی مرگم را گذاشتم. کجا می‌توانستم باشم؟

گفت: دیشب، حوالی ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه و ۲۳ ثانیه، خودت بودی با همان لباس مشکی بلندت، در میدانی داشتی با یک نره‌خر لندهور می‌رقصیدی، و بعد هم بغلت کرد و لب‌هایت را بوسید. و من با یک اسلحه به هر دوی شما شلیک کردم که یک گلوله به گردنت خورد و تو مردی.

خواستم بگویم: خب، خواب دیده‌ای و می‌بینی که من در هیچ میدانی، هیچ نیمه‌شبی با هیچ لندهوری نرقصیده‌ام و زنده‌ام. که دیدم گردنم می‌سوزد و صدایم در نمی‌آید و تمام ملافه‌های تخت پر از خون است.

البته نیازی به گفتن نیست که او یک زن معمولی، بسیار معمولی بود. از همان زن‌هایی که گاهی وقتِ سرخ کردنِ بادم‌جان، خیال یقه‌شان را می‌گیرد و پرت‌شان می‌کند وسط هفده‌سالگی، و دوباره دل‌شان می‌خواهد فکر کنند می‌توانند عاشق باشند، یا گاهی وسط یک مهمانی معمولی دل‌شان می‌خواهد مثلاً سر به تنِ عروسِ خاله‌ی شوهرشان نباشد. زنی که حتی دروغ می‌گوید. خیانت می‌کند. توبه می‌کند. گاهی مؤمن می‌شود، نماز می‌خواند.

زنی با تمام تجربیات معمولی یک زن تا ۳۵ سالگیش، که بر حسب اتفاقی از نظر دیگران هولناک ولی از نظر خودش پیش‌پاافتاده، یک روز، ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه و ۲۳ ثانیه صبح، به دست همسر قزمیتش کشته شد.

آن روز، شوهرم دیرتر از معمول به خانه آمد. نزدیک صبح بود که کلافه و عصبانی در را باز کرد… من پیراهن آبی بلندی پوشیده بودم و موهایم را دو طرف بافته بودم و یک روبان قرمز در انتهای هر بافته بسته بودم. لب‌هایم قرمز بود و پشت پلک‌هایم را سایه‌ی آبی زده بودم.

تا رسید، گفت: بوی عطر مردانه می‌آید.

گفتم: لباسم قشنگ است؟

گفت: مهمان داشتی؟

گفتم: میز را چیده‌ام، شام که نخورده‌ای، بیا با هم صبحانه بخوریم. لباست را عوض کن و بیا!

یک دسته نرگس تازه در گلدانِ وسط میزِ غذاخوری گذاشته بودم که عطرش خانه را پر کرده بود.

گفت: کجاست؟

گفتم: می‌خواهی برویم قدم بزنیم؟

دیوانه‌وار تمام خانه را گشت.

گفت: می‌گویند کسی را با من دیده‌اند.

تا خواستم بگویم: یادت باشد مردم همیشه آنچه را دیده‌اند نمی‌گویند، که پشت دو کتفم سوخت. درد تا انتهای پاشنه‌ی پایم کشیده شد. خواستم چیزی بگویم که خون از گردنم فواره زد. و دیدم تجربه‌ی بی‌وزنی، دل‌انگیزترین تجربه‌ام بوده.

او هنوز نفهمیده بود که هر بار مردنش، آیا در حافظه‌ی آدم‌ها بود که شکل می‌گرفت یا یادآوری مرگش او را سلسله‌وار هر بار به مسلخ می‌برد.

هرچه که بود، این تفاوتِ شکل روایت، تجربه‌های متفاوتی از مرگ را برایش داشت، که شده بود سرگرمی‌اش در روزان و شبانِ بلندی که به نوعی دیگر دستش از دنیا کوتاه شده بود. آن‌طور می‌توانست خودش را دوباره انگار به زندگی برگرداند و دوباره بمیراند.

آن روز، گم شده بودم در یک بیراهه‌ی پرت و دور از خانه‌ام. اصلاً نمی‌دانستم چطور سر از آن‌جا درآورده‌ام. من که قرار نبود آن‌جا باشم، تمام شب توی صندوق عقب یک پیکان لکنته با دست و پای بسته مانده بودم. بعد هم یک نفر که نقاب داشت و بوی طویله‌ی خر می‌داد، آمد و دست و پایم را باز کرد و این‌جا، نیمه‌برهنه، رهایم کرد، که اصلاً نمی‌دانستم کجاست.

هرچه داد زدم، محلم نگذاشت، گازش را گرفت و رفت.

حالا در تاریک‌روشنِ سحر، نمی‌دانم این سایه‌ها که دنبالم می‌کنند، که هستند و اصلاً چرا باید مرا دنبال کنند.

هرچه به مغزم فشار می‌آورم، هیچ چیزی یادم نمی‌آید. حتی با خودم فکر کردم بهتر است بدوم، شاید به جایی برسم که نشانی، تابلویی، رهگذری، چیزی را ببینم. اما فایده نداشت.

صدایی از پشت سر شنیدم. برگشتم، هیچ چیز نبود. حس کردم کسی نزدیک می‌شود، اما کسی نبود. همان‌طور که حیران وسط یک کوچه ایستاده بودم، فشارِ دستی دور گردنم راهِ هوا را بست. هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دست‌ها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا می‌زدم، بین هزار سوال و پرسش بی‌جواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم.

در روایت‌های مرگ هستی، کسی از شوهرش حرفی نزد. چون او فقط مردی بود که به‌خاطر شرفش زنش را کشته بود و می‌توانست خوب، یا خیلی خوب باشد. و زنش هم همیشه مقصر و سزاوار سرزنش. هرچه بود، زن‌ها موجودات مکاری هستند و هیچ‌وقت نباید حرف‌شان را باور کرد یا به حرف‌شان اعتماد کرد. او فقط مردی بود که همسرش به قتل رسیده بود و می‌توانست یا مظنون باشد یا متهم یا قاتل باشد.

من هیچ‌وقت نمی‌خواستم فرار کنم. اگرچه هیچ‌وقت حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی هیچ‌کس را نداشتم. ولی نمی‌دانم از کجا شنیده بود که قصد فرار دارم، حتماً با مردی غریبه… و آن روز آفتاب نزده بود که دیدم روی سینه‌ام نشسته، با چاقویی در دست، و دهانم را گرفته بود و می‌گفت: تو ناموس منی و باید بمیری و ننگت دامن مرا نگیرد.

و یک عالمه حرف‌های پرت و پلای دیگر که یادم نمانده… اما سرخی خون را که دید، خودش بیشتر وحشت کرده بود. صدای ضربان قلبش را می‌شنیدم و فریادهای دیوانه‌وارش را!

سرِ بریده‌ی مرا در دست گرفته بود و می‌چرخاند. خون همه‌جا پاشیده بود. و ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه و ۲۳ ثانیه صبح بود…

کتابستان

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد دوم

مهدی جامی

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد اول

مهدی جامی

دوسیه دیورند: گزارش‌ها، توافق‌ها و یادداشت‌ها

اسناد دوسیه دیورند

گلشهر: خاطرات یک آواره

علی احمدی دولت

گلشهر: خاطرات یک زمین‌شناس

علی احمدی دولت