مختصری دربارهی نویسنده:
خوزه امیلیو پاچِکو[۱] (۳۰ ژوئن ۱۹۳۹-۲۶ ژانویۀ ۲۰۱۴) شاعر، نویسنده، فیلمنامهنویس و مترجم برجستۀ مکزیکی که برندهی جوایز ادبی زیادی ازجمله جایزهی سروانتس شده است. پاچکو یکی از بزرگترین شاعران معاصر و یکی از مهمترین نویسندگان ادبیات مکزیک در قرن بیستم قلمداد میشود. در نوشتههایش بهخاطر پرداختن به فقر، بیعدالتی اجتماعی و فساد و دیوانسالاری در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ جامعۀ مکزیک شهرت دارد.
داستان کوتاه بعدازظهر ماه اوت
به یاد مانوئل میچل[۲]
هرگز آن بعدازظهر ماه اوت را فراموش نخواهی کرد. چهاردهساله بودی و در آستانهی پایان دورهی راهنمایی. پدرت را که اندکزمانی بعداز تولدت مُرد نمیتوانستی به یاد بیاوری. مادرت در یک دفتر خدمات مسافرتی مشغول بود. از دوشنبه تا جمعه، هر روز ساعت ششونیم صبح بیدارت میکرد. رؤیای نبرد در امتداد ساحل دریا، یورش به دژهای جنگلی و پیادهشدن در قلمرو دشمن در خوابهایت به جا گذاشته میشد. و تو روز دیگری را آغاز میکردی که در طول آن باید زندگی میکردی، بزرگ میشدی و کودکی را پشتسر میگذاشتی. و شبها در سکوت، تلویزیون تماشا میکردی. سپس، به اتاقت میرفتی و رمانهای دنبالهدار اسپانیایی از مجموعهی بازوکا[۳] را میخواندی، داستانهایی دربارهی جنگ جهانی دوم که نبردها را بینقص و آرمانی جلوه میداد و میگذاشت تو وارد جهان حماسیای که دوست داشتی در آن زندگی کنی شوی.
شغل مادرت جوری بود که ناگزیرت میکرد در خانهی برادرش غذا بخوری. برادرش مردی عبوس و تودار بود و هر ماه تقاضا میکرد که هزینهی غذایت بهموقع پرداخت شود. بااینحال، وجود دختردایی دستنیافتنی اولت، جولیا،[۴] همهی اینها را جبران میکرد. جولیا رشتهی شیمی میخواند. او تنها کسی بود که در این دنیا به تو اهمیت میداد و برایت ارزش قائل میشد، نه از روی عشق و محبت -برخلاف چیزی که آن زمان فکر میکردی- بلکه از روی دلسوزیِ بهجوشآمده برای این بچهیتیم مزاحمی که اصلاً و ابداً هیچ حقی از هیچچیزی در این جهان نداشت.
جولیا در تکالیف مدرسه کمکت میکرد. اجازه میداد به صفحههای گرامافونش گوش دهی، همان موسیقیهایی که الان هم هنوز نمیتوانی بدون اینکه به یاد او نیفتنی بشنوی. شبی، او تو را به سینما برد. بعداز آن، به دوستپسرش معرفیات کرد. از آن موقع تا الان از پدرو[۵] متنفری. همکلاسی دانشگاه جولیا خوشلباس بود و با خویشاوندانت مثل خانوادهی خودش برخورد میکرد. تو از آن پسر وحشت داشتی؛ چون مطمئن بودی اگر یکوقتی با جولیا تنها شود، تو و آن داستانهای کوچک جنگیات را که همهجا با خودت میبردی، دست خواهد انداخت. آن پسر از این حقیقت آزردهخاطر بود که تو باعث شده بودی دخترداییات دلش برایت بسوزد. آن پسر تو را قطعاً نه رقیب، بلکه ناظر یا سدراه میدانست.
جولیا در آن بعدازظهر ماه اوت بیستساله شد. بعداز ناهار، پدرو از او پرسید که آیا دلش میخواهد با ماشین او به خارج شهر سواری کنند. داییات دستور داد که تو هم با آنها میروی. وِلو در صندلیِ عقب ماشین فرو رفته بودی، نور خورشید چشمت را میزد و تو لبریز از حسادت بودی. جولیا سرش را روی شانهی پدرو گذاشته بود. پدرو هم یک دستی رانندگی میکرد؛ بنابراین، میتوانست دستش را دور جولیا حلقه کند. آهنگی قدیمی در رادیو طنین انداخته و بعدازظهر بر فراز شهری گردوغبارگرفته و سنگی سایه افکنده بود. تو آخرین خانهها و پایگاههای نظامی و گورستانها را که از جلو پنجرهی کوچک ماشین ناپدید میشد تماشا میکردی. سپس (جولیا پدرو را بوسید: تو وجود نداشتی و سروکلهات پیدا نبود؛ چون ولو در صندلی عقب فرو رفته بودی) جنگل، کوه و درختان کاج که نور میانشان جدایی انداخته بود چشمانت را پوشاند؛ انگار آنها را پوشیده بودی تا جلو اشکهایت را بگیری.
بالاخره، پدرو فورد را بیرون صومعهای مخروبه پارک کرد. او و جولیا بیرون رفتند و در میان دهلیزهایی پر از خزه و پژواک صداها سلانهسلانه قدم زدند. از بالای زیرزمینی تاریک به پایین نگاه انداختند. آنها حرف زدند، درِ گوش هم پچپچ کردند، گوشهایشان را به دیوارهای عبادتگاهی چسباندند و گوش دادند به آنجا که سنگها صداها را از کنجی به کنجی دیگر منتقل میکرد. تو به باغ، جنگل نمناک و پوشش گیاهی کوه مرتفع نگاه میکردی. دیگر این احساس را نداشتی که یتیمی، مزاحمی، پسرعمهی بدبختبیچارهای هستی که در درسومدرسه ضعیفی و در ساختمان افتضاحی در محلهی اسکَندون[۶] زندگی میکنی؛ بلکه قهرمان نبرد دانکرک[۷]، نارویک،[۸] طبرق،[۹] میدوِی،[۱۰] استالینگراد و[۱۱] العلمین[۱۲] بودی و نیز، فرودآمدهای در نورماندی،[۱۳] ورشو، مونتهکاسینو[۱۴] و آردِن[۱۵]. یکی از فرماندهان سپاه آفریقا[۱۶] بودی، یک افسر سوارهنظام لهستانی که حملهای انتحاری و بیباکانه علیه تانکهای هیتلر انجام میدادی. رومل[۱۷] بودی، مونتگومری،[۱۸] فونروندشتت،[۱۹] ژوکوف.[۲۰] دربارهی این فکر نمیکردی که اینها جزو آدمخوبها هستند یا آدمبدها و جزو قربانیان یا جلادان. تنها چیزی که برایت اهمیت داشت دلاوری بهوقت رویارویی با خطر و پیروزی در برابر دشمن بود. آن لحظه تو قهرمان اصلی مجموعهی بازوکا بودی، مبارزی بودی قادر به انجام هرگونه عمل جنگی بهخاطر دوشیزهای در خطر، مبارزی که دستاورد شاقش را جشن میگرفت و پیروزیاش تا ابد سر زبانها بود.
لذت و خوشی جایش را به غموغصه داد. زمانی که پدرو جولیا را میبوسید و کمرش را گرفته بود، تو دویدی و با یک جهش از روی پرچینها و بوتهها پریدی. آنها بهسمت پایین رفتند، به جایی که انگار جنگل از آنجا متولد شده بود، به کنار جویبار آبی بسیار خنک و تابلوی که نوشتهی رویش چیدن گل و مزاحمت برای حیوانات را ممنوع کرده بود. در آن لحظه، جولیا سنجابی را بالای درخت کاجی پیدا کرد و گفت: «میخواهم آن را ببرم خانه.» پدرو جواب داد: «نمیتوانی سنجاب شکار کنی و اگر کسی بخواهد این کار را بکند، جنگلبانان زیادی این دوروبَرند که جلوش را خواهند گرفت.» به ذهنت خطور کرد که بگویی: «من میگیرمش.» و قبلاز اینکه جولیا فرصت داشته باشد مخالف کند، تو از درخت بالا رفتی.
پوست انگشتانت را شیارهای درخت کَند و خراشید و روی صمغ درخت سُر خورد. در همان لحظه، سنجاب حتی بالاتر رفت. تو به دنبالش افتادی و پاهایت را روی شاخهای گذاشتی. به پایین نگاه کردی و جنگلبانی را که نزدیک پدرو میشد دیدی، پدرو عوض اینکه هرجوری شده از دست او جیم شود، شروع کرد به صحبت کردن با او، جولیا خیلی سعی میکرد نگاهت نکند؛ بااینحال، داشت تماشایت میکرد. پدرو چیزی را لو نداد و جنگلبان درحال حرافی، چشمانش را بالا نیاورد. پدرو تا جایی که میتوانست گفتوگو را کش داد. میخواست بدون اینکه مجبور باشد کوچکترین اقدامی کند زجرت دهد. بعدش هم لابد همهچیز را شوخی جلوه میداد و همراه جولیا به تو میخندیدند. این روشی سنجیده برای تخریب پیروزیات و کشدادن خفتت بود.
چونکه تا همان لحظه هم ده دقیقه گذشته بود. شاخه شروع کرده بود به خمشدن. تو از افتادن و مردن یا بدتر از آن، از خیتشدن و شکستخوردن جلو جولیا میترسیدی. اگر پایین میرفتی یا از جنگلبان کمک میخواستی، تو را دستگیر میکرد و میبُرد. بهعلاوه، گفتوگو همینطور کشدار شد و سنجاب اولش از چند سانتیمتری، تو را به مبارزه طلبید و بعد، پایین رفت و به داخل جنگل فرار کرد، همان زمان جولیا هم دور از پدرو، جنگلبان، سنجاب و کاملاً دورتر از تو گریه میکرد، اوضاع ناجور بود.
بالاخره جنگلبان خداحافظی کرد و رفت، پدرو چند اسکناس کف دستش گذاشت و تو توانستی پایین بیایی، رنگپریده، ضایعشده، خاروخفیف، درحال ریختن اشکهایی که جولیا هرگز نباید در چشمانت میدید؛ چون آن اشکها ثابت میکرد تو بچهیتم و مزاحمی، نه قهرمان آیوجیما[۲۱] و مونتهکاسینو. وقتی جولیا کاملاً جدی به پدرو که میخندید تشر زد، خندهی پدرو متوقف شد: «چطور دلت میآید. خیلی احمقی. ازت بیزارم.»
آنها دوباره به داخل اتومبیل برگشتند. جولیا اجازه نداد پدرو دستش را دور او حلقه کند. هیچکس یک کلمه هم حرف نزد. پیشاز آنکه همگی وارد شهر شوید، شب بندوبساطش را پهن کرده بود. گوشهوکنار اولین محلهای که آشنا به نظر میرسید، پیاده شدی. چند ساعتی اینور و آنور پرسه زدی و وقتی به خانه رسیدی، برای مادرت تعریف کردی که چه اتفاقی در جنگل افتاده بود. گریه کردی و کل مجموعهی بازوکا را سوزاندی و هرگز آن بعدازظهر ماه اوت را از خاطر نبردی؛ آخرین بعدازظهری که برای همیشه جولیا را دیدی.
[۱]. José Emilio Pacheco
[۲]. Manuel Michel
[۳]. Bazooka Collection
[۴]. Julia
[۵]. Pedro
[۶]. Escandón
[۷]. Dunkirk
[۸]. Narvik
[۹]. Tobruk
[۱۰]. Midway
[۱۱]. Stalingrad
[۱۲]. El Alamein
[۱۳]. Normandy
[۱۴]. Monte Cassino
[۱۵]. Ardennes
[۱۶]. Afrika Korps؛ نیروی زمینی آلمان در صحرای غربی آفریقای شمالی درخلال جنگ جهانی دوم. –م.
[۱۷]. Rommel؛ نظامی بلندپایه و فیلدمارشال نامدار آلمانی که فرماندهی یگانهای مختلفی را در طول جنگ جهانی دوم بر عهده داشت. –م.
[۱۸]. Montgomery؛ فرمانده ارتش هشتم انگلیس در نبرد شمال آفریقا و نبرد نهایی العلمین و نبرد نرماندی در خلال جنگ جهانی دوم. –م.
[۱۹]. von Rundstedt؛ نظامی و فیلدمارشالی آلمانی در دورهی رایش سوم که در طول جنگ جهانی دوم فرماندهی چندین گروه ارتش و سپس کل جبههی غربی را بر عهده داشت. –م.
[۲۰]. Zhukov؛ نظامی بلندپایه و سیاستمدار اهل اتحاد جماهیر شوروی. –م.
[۲۱]. Iwo Jima؛ نام جزیرهی کوچکی که یکی از نبردگاههای بزرگ آمریکا و ژاپن در جنگ جهانی دوم بود. –م.





