3653654

2B R 0 2B (بودن یا نبودن)

کورت ونه‌گات ‌ــ‌ ترجمهٔ ابوالفضل آهنگری

هیچ باغی این‌چنین منظم و بی‌نقص نبوده است. هیچ‌گاه باغی به این خوبی رسیدگی نشده بود. همه گیاهان به خاک حاصلخیز، نور، آب، هوا و مواد مغذی و هر آنچه که مورد نیاز بود دسترسی کامل داشتند…

مشکلی داری؟ فقط گوشی را بردار. همه مشکلاتت رو حل می‌کنن – همه رو به یک روش!

[با این شماره تماس بگیر:]

2B R 0 2B

همه‌چیز کاملاً عالی بود. دیگه نه زندانی وجود داشت، نه زاغه‌نشینی، نه تیمارستانی، نه معلولی، نه فقری، و نه جنگی.

همه‌ی بیماری‌ها ریشه‌کن شده بودند. پیری هم همین‌طور. مرگ، به جز در مواردی تصادفی، تنها ماجراجویی‌ای بود برای داوطلبان. جمعیت ایالات متحده به چهل میلیون نفر تقلیل یافته و ثابت مانده بود.

یک صبح دل‌انگیز در بیمارستان زایمان شیکاگو، مردی به نام «ادوارد کِی ویلینگ جونیور» منتظر بود تا همسرش زایمان کند. او تنها مردی بود که در انتظار نشسته بود. دیگر [همچون گذشته] روزانه افراد زیادی به دنیا نمی‌آمدند.

او پنجاه و شش سال داشت. در جامعه‌ای که میانگین سن آن صد و بیست و نه سال بود، او یک جوان بی‌تجربه محسوب می‌شد.

تصاویر سونوگرافی نشان داده بود که همسرش سه‌قلو باردار است. این‌ها اولین فرزندان او بودند.

ادوارد ویلینگِ جوان سرش را میان دستانش گرفته و روی صندلی خم شده بود. در اتاقِ انتظاری آشفته و نامنظم، او بی‌حرکت و رنگ‌پریده در گوشه‌ای نشسته بود، چنان خاموش و کم‌حضور که گویی نامرئی است یا استتار کرده است. صندلی‌ها و سطل‌های زباله از دیوارها جدا شده و به‌طور کاملاً بی‌نظمی در میانهٔ اتاق پراکنده بودند، و کف اتاق با پارچه‌های زیرانداز – که به‌واسطه‌ی پاشِشِ رنگ و رفت‌وآمدِ افراد چرک و کثیف بودند – پوشانده شده بود.

اتاق در حال بازسازی و تغییر دکوراسیون بود. آن را به یادبود مردی که داوطلب مرگ شده بود، تغییر دکوراسیون می‌دادند.

مردی پیر و گوشت‌تلخ، با حدود دویست سال سن، روی نردبانی نشسته بود و با تنفری خاص طرحی را بر دیوار نقاشی می‌کرد. بنا به معیار گذشته، یعنی روزگاری که نشانه‌های پیری و افزایش سن به‌وضوح در چهره افراد قابل رویت بود، سن او را می‌شد حدود سی‌وپنج سال تخمین زد. پیری تنها تا قبل از کشف درمان پیری، تا این او را حد لمس کرده بود.

نقاشی دیواری‌ای که روی آن کار می‌کرد، باغ بسیار منظم و آراسته‌ای بود که در آن مردان و زنان سفیدپوش – پزشکان و پرستاران – مشغول زیرورو کردن خاک، کاشتن نهال، پاشیدن کود و سم‌پاشی حشرات بودند. مردان و زنانی با لباس‌های بنفش [نیز در این طرح حضور داشتند که] علف‌های هرز را می‌کندند، درختان مسن و شاخه‌های بی‌رنگ و رو را قطع می‌کردند، برگ‌ها را جمع می‌کردند و زباله‌ها را به محل دستگاه‌های زباله‌سوز می‌بردند.

هرگز، هرگز، هرگز – حتی در هلند قرون وسطی یا ژاپن باستان – هیچ باغی این‌چنین منظم و بی‌نقص نبوده است. هیچ‌گاه باغی به این خوبی رسیدگی نشده بود. همه گیاهان به خاک حاصلخیز، نور، آب، هوا و مواد مغذی و هر آنچه که مورد نیاز بود دسترسی کامل داشتند.

یک خدمتکار بیمارستان در حالی که زیر لب آهنگی محبوب را زمزمه می‌کرد، از راهرو عبور کرد:

اگر بوسه‌هایم را دوست نداری، عزیزم،
این کاری است که انجام می‌دهم:
می‌روم دختری با لباس بنفش را می‌بینم،
و با این دنیای غمگین خداحافظی می‌کنم
اگر عشقم را نمی‌خواهی،
چرا باید این همه جا اشغال کنم؟
از این سیاره قدیمی می‌روم،
بگذار یک نوزاد شیرین جای مرا بگیرد.

خدمتکار به نقاشی دیواری و نقاش نگاهی انداخت و گفت: «خیلی واقعی به نظر می‌رسه. تقریباً می‌تونم خودمو وسط این باغ تصور کنم.»

نقاش با لبخندی طعنه‌آمیز پاسخ داد: «چی باعث می‌شه فکر کنی اونجا نیستی؟ اسمش را گذاشتن “باغ شاد زندگی”.»

خدمتکار گفت: «دکتر هیتز باعث این کار شده، خدا خیرش بده.»

او به یکی از مردانِ سفیدپوشِ نقاشی اشاره کرد؛ چهرهٔ آن مرد پرتره‌ای از دکتر بنجامین هیتز، رئیس بخش زنان و زایمانِ بیمارستان، بود – مردی جذاب و بسیار خوش‌چهره.

خدمتکار گفت: «خیلی از چهره‌ها هنوز خالین.» منظورش این بود که چهره‌های بسیاری از شخصیت‌های نقاشی دیواری هنوز تکمیل نشده‌اند. همهٔ بخش‌های خالی بنا بود با پرترهٔ چهره‌های برجستهٔ بیمارستان یا اعضای «دفتر فدرالِ خاتمه در شیکاگو» پُر شود.

خدمتکار گفت: «اینکه می‌تونی تصاویری کاملاً شبیه واقعیت بسازی باید برات خیلی لذت‌بخش باشه!»

چهره نقاش از خشم درهم شد و گفت: «فکر می‌کنی به این رنگ‌مالی‌ها افتخار می‌کنم؟ فکر می‌کنی این اینا واقعاً شبیه زندگیه؟»

خدمتکار گفت: «خب… مگه زندگی از نظر تو چه شکلیه؟»

نقاش به پارچه زیرانداز کثیف اشاره کرد و گفت: «این یه تصویر خوب از زندگیه. همین رو قاب کن؛ اون‌وقت تصویری داری که خیلی صادقانه‌تر از این یکیه.»

خدمتکار خندید و گفت: «تو پیرمرد بدبینی هستی!»

نقاش گفت: «این جرمه؟»

خدمتکار شانه بالا انداخت و گفت: «اگر اینجا رو دوست نداری، پدربزرگ…» و جمله‌اش را با شماره تلفنی که مخصوص کسانی بود که دیگر نمی‌خواستند در این جهان زندگی کنند، تمام کرد. (او عدد صفر را به‌صورت «هیچ» تلفظ کرد.)

شماره تلفن این بود:2B R 0 2B [۱]

این شماره تلفن متعلق به مؤسسه‌ای بود که القاب خیالی و طنزآمیز متعددی داشت، از جمله: «دستگاه خودکار»، «سرزمین پرندگان»، «کارخانه کنسروسازی»، «جعبه خاک گربه[۲]»، «پالایشگاه»، «سفر آسان»، «خداحافظ مادر»، «هولیگان خوشحال[۳]»، «سریع منو ببوس»، «پی‌یر خوش‌شانس»، «محلول ضد انگل گوسفندان»، «مخلوط‌کن ویرینگ»، «دیگر گریه نکن» و «چرا نگرانی؟»

«2B R 0 2B» (بودن یا نبودن) شماره تماس اتاق‌های گاز شهرداری بود – وابسته به «اداره فدرال خاتمه.»

نقاش برای تمسخر دستش را بینی‌اش نزدیک کرد و به سمت خدمتکار تکان داد و گفت: «وقتی مطمئن بشم که وقت رفتنه، به هرجایی ممکنه برم جز “محلول ضد انگل گوسفندان”.»

خدمتکار گفت: «از اونایی هستی که خودت کارت رو انجام می‌دهی، هان؟ کار کثیفیه، پدربزرگ. چرا کمی به کسانی که باید بعد از تو بیان و تمیزکاری کنن، فکر نمی‌کنی؟»

نقاش با گفتن چند ناسزا عدم نگرانی‌اش را نسبت به کسانی که بعد از او باید نظافت کنند، نشان داد. او گفت: «اگه از من بپرسی، دنیا می‌تونه با یه مقدار آشفتگیِ بیشتر خیلی جای بهتری [برای زندگی] بشه.»

خدمتکار خندید و به راهش ادامه داد.

ادوارد ویلینگ، پدر منتظر، در حالی که سر به زیر داشت چیزی زیر لب زمزمه کرد و دوباره ساکت شد.

در همین لحظه، زنی قوی و درشت اندام با کفش‌های پاشنه‌بلند وارد اتاق انتظار شد. کفش‌ها، جوراب‌ها، بارانی، کیف و کلاهش همگی بنفش بودند، همان بنفشی که نقاش آن را «رنگ انگورهای روز رستاخیز» می‌نامید.

مدالی که روی کیف بنفشش بود، نشان مُهرِ بخش خدماتِ ادارهٔ فدرالِ خاتمه را داشت: نقش عقابی که روی یک گیت چرخشی خروج[۴] ایستاده بود.

این زن مقدار زیادی موی صورت داشت – در واقع، یک سبیل واضح. نکته جالب درباره میزبانان اتاق‌های گاز این بود که، مهم نبود که چقدر زیبا و زنانه بودند، همه آن‌ها ظرف کمتر از پنج سال سبیل درمی‌آوردند.

زن گفت: «اینجا همون‌جاییه که باید بیام؟»

نقاش گفت: «بستگی داره کارت چی باشه. نمی‌خوای که بچه بیاری، نه؟»

زن گفت: «به من گفتن باید برای یه نقاشی ژست بگیرم. اسمم لیورا دانکنه» و منتظر ایستاد.

نقاش گفت: «پس تو کسی هستی که آدم‌ها رو غرق می‌کنی.»

زن گفت: «چی؟»

نقاش گفت: «هیچی… بی‌خیال.»

زن گفت: «این نقاشی خیلی قشنگه – شبیه بهشت یا یه همچین چیزی.»

نقاش گفت: «یا یه همچین چیزی!»

نقاش از جیب روپوشش فهرستی از اسامی بیرون آورد و در حالی که فهرست را بررسی می‌کرد، گفت: «دانکن، دانکن، دانکن… بله – اینجا هستی. اجازه داری جاودانه بشی. بدنی بدون صورت اینجا می‌بینی که بخوای تصویر چهرت رو روی اون بذارم؟ … چند تا از بهترین‌ها هنوز خالین.»

لیورا دانکن با حالتی افسرده نقاشی دیواری را بررسی کرد. گفت: «اممم… همه‌شون برام یجور بنظر میان. من چیزی از هنر نمی‌دونم.»

نقاش گفت: «بدن بدنه، هان؟ باشه! به‌عنوان یه استاد هنرهای زیبا، این یکی رو پیشنهاد می‌کنم.» او به یک پیکر بدون چهره از زنی اشاره کرد که شاخه‌های خشک درختی را در دست داشت و آنان را به‌سمت زباله‌سوز می‌برد.

لیورا دانکن گفت: «خب، این بیشتر مربوط به افرادی میشه که زباله رو دفع می‌کنن، نه؟ منظورم اینه که من در بخش خدمات هستم. من چیزی دفع نمی‌کنم.»

نقاش با خوشحالی تصنعی دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: «می‌گی چیزی از هنر نمی‌دونی، ولی بعد با این حرفت ثابت می‌کنی که بیشتر از من می‌دونی! البته… معلومه که اون زن که شاخه‌ها رو حمل می‌کنه برای یه میزبان مناسب نیست! یه هرس‌کننده، یا یه قیچی‌زن چطوره؟ اون بیشتر به کارِت می‌خوره.» او به یک پیکر با لباس بنفش اشاره کرد که شاخه خشک‌شده‌ای را از درخت سیب می‌برید و گفت: «این چطوره؟ ازش خوشت میاد؟»

لیورا دانکن گفت: «وااای…» و گونه‌هایش سرخ شد و با فروتنی ادامه داد: «این… این منو درست کنار دکتر هیتز قرار می‌ده.»

نقاش گفت: «این اذیتت می‌کنه؟»

لیورا دانکن گفت: «خدای من، نه! این… این یه افتخاره.»

نقاش گفت: «آها، پس… پس تو تحسینش می‌کنی، آره؟»

لیورا دانکن با حالتی پرستش‌آمیز به پرتره دکتر هیتز زل زد. گفت: «کسی هست که تحسینش نکنه؟» این تصویر، پرتره‌ای بود از مردی برنزه با موهایی سفید و چهره‌ای همچون زئوس قدرتمند، با سنی حدود دویست و چهل سال. دوباره گفت: «کیه که تحسینش نکنه؟ اون کسیه که اولین اتاق گاز شیکاگو رو راه‌اندازی کرد.»

نقاش گفت: «هیچ‌چیز منو بیشتر از این خوشحال نمی‌کنه که تو رو برای همیشه کنار اون قرار بدم. بریدن یک شاخه خشکیده! به نظرت عالی نیست؟»

لیورا دانکن گفت: «این دقیقاً شبیه کاریه که من انجام می‌دم.» او درباره کاری که انجام می‌داد فروتن بود. کاری که او انجام می‌داد این بود که در حالی که مردم را می‌کشت، راحتشان هم می‌کرد.

در همین حین که لیورا دانکن برای پرتره‌اش ژست می‌گرفت، دکتر هیتز وارد اتاق انتظار شد. او هفت فوت قد داشت و از وجودش ارج و قرب، افتخار و شور زندگی می‌بارید.

دکتر هیتز با صدایی رسا گفت: «خب، خانم دانکن! خانم دانکن!» و به شوخی ادامه داد: «اینجا چه کار می‌کنی؟ اینجا جایی نیست که مردم برای خارج شدن بیان، اینجا جاییه که مردم وارد میشن!»

لیورا دانکن با خجالت گفت: «ما قراره تو یه نقاشی با هم باشیم.»

دکتر هیتز با صدایی بلند و پر انرژی گفت: «این عالیه! … بگو ببینم، این نقاشی فوق‌العاده نیست؟»

لیورا دانکن گفت: «من واقعاً افتخار می‌کنم که تو این نقاشی با شما هستم.»

دکتر هیتز گفت: «نه، بذار من بهت بگم که افتخار می‌کنم که تو این نقاشی با تو هستم. بدون زن‌هایی مثل تو، این دنیای شگفت‌انگیزی که داریم هرگز محقق نمی‌شد.»

دکتر هیتز به او سلام نظامی داد و به‌سمت دری که به اتاق زایمان منتهی می‌شد، حرکت کرد و گفت: «حدس بزن چی تازه به‌دنیا اومده؟»

لیورا دانکن گفت: «نمی‌دونم!»

دکتر هیتز گفت: «یه سه‌قلو!»

لیورا دانکن گفت: «سه‌قلو!» او این کلمه را با صدایی سرشار از تعجب درباره‌ی پیامدهای قانونی داشتن سه‌قلو تکرار کرد.

طبق قانون، هیچ نوزادی نمی‌توانست زنده بماند مگر اینکه والدینش بتوانند کسی را پیدا کنند که داوطلبانه بمیرد. برای زنده ماندن سه‌قلوها به سه داوطلب نیاز بود.

لیورا دانکن گفت: «آیا والدین تونستن سه تا داوطلب پیدا کردن؟»

دکتر هیتز گفت: «آخرین خبری که شنیدم این بود که یکی رو پیدا کردن و داشتن دنبال دوتای دیگه می‌گشتن.»

لیورا دانکن گفت: «فکر نکنم موفق شده باشن. هیچ‌کس سه وقت ملاقات با ما نگرفته. امروز فقط افراد تک‌نفره پذیرش شدن، مگر اینکه کسی بعد از رفتن من تماس گرفته باشه. اسمشون چیه؟»

ادوارد ویلینگ، پدر منتظر، با چشمانی سرخ و ظاهری ژولیده، صاف نشست و گفت: «ویلینگ… ادوارد کِی ویلینگ جونیور. این اسم اون پدر خوشبخته.» همزمان دست راستش را بالا آورد، به نقطه‌ای روی دیوار خیره شد و با لبخندی تلخ گفت: «حاضر.»

دکتر هیتز گفت: «اوه، آقای ویلینگ، شما اینجا هستین؟! من شما رو ندیدم.»

ادوارد ویلینگ گفت: «هه… مرد نامرئی.»

دکتر هیتز گفت: «همین چند لحظه پیش به من زنگ زدن و گفتن سه‌قلوهای شما به دنیا اومدن. حال همه خوبه، مادر هم همین‌طور. دارم می‌رم بهشون سر بزنم.»

ادوارد ویلینگ با لحنی بی‌احساس گفت: «هورا.»

دکتر هیتز گفت: «خیلی خوشحال به نظر نمی‌رسی.»

ادوارد ویلینگ گفت: «کدوم مردی می‌تونه جای من باشه و خوشحال نبا‌شه؟» او با حرکت دست‌هایش خواست سادگی و بی‌خیالیش را نشان بدهد. گفت: «فقط باید انتخاب کنم کدوم یکی از سه‌قلوها زنده بمونه، بعد پدربزرگ مادریم رو به هولیگان خوشحال تحویل بدم و با برگه رسید برگردم اینجا.»

دکتر هیتز با حالتی جدی جلو آمد و از بالا به او نگاه کرد و گفت: «آقای ویلینگ، به کنترل جمعیت اعتقاد نداری؟»

ادوارد ویلینگ با لحنی خشک و بی‌روح گفت: «بنظرم خیلی هم کار منطقی و درستیه.»

دکتر هیتز با لحنی جدی گفت: «دوست داری به روزهای خوب قدیم برگردی؟ زمانی که جمعیت زمین بیست میلیارد نفر بود و در حال افزایش به چهل میلیارد، هشتاد میلیارد، و بعد هم صد و شصت میلیارد؟ می‌دونی “دروپلت” چیه، آقای ویلینگ؟»

ادوارد ویلینگ با حالتی بی‌تفاوت و کمی دلخورانه گفت: «نه!»

دکتر هیتز گفت: «آقای ویلینگ، به هر دونه‌ کوچک و گوشتی روی توتِ سیاه میگن “دروپلت. ”بدون کنترل جمعیت، این سیاره پیرِ ما مثل همون دونه‌های روی توتِ سیاه پُر می‌شد از انسان – انسان‌هایی که فضایی برای زندگی ندارن. به این قضیه فکر کن!»

ادوارد ویلینگ همچنان به همان نقطه‌ی روی دیوار خیره شده بود.

دکتر هیتز ادامه داد: «در سال ۲۰۰۰، قبل از اینکه دانشمندان وارد عمل بشن و این قانون رو وضع کنن، حتی آب آشامیدنی کافی هم برای همه وجود نداشت، جز جلبک دریایی چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد. بااین‌همه، مردم همچنان بر حقِ تولیدمثلِ آزاد مثل خرگوش‌های صحرایی پافشاری می‌کردن. و  همزمان بر حق داشتن زندگی ابدی هم، اگر ممکن بود، اصرار داشتن.»

ادوارد ویلینگ به‌آرامی گفت: «من اون بچه‌ها را می‌خوام. هر سه تای اون‌ها رو.»

دکتر هیتز گفت: «البته که می‌خوای. این حست کاملاً انسانیه.»

ادوارد ویلینگ گفت: «من نمی‌خوام پدربزرگم هم بمیره.»

دکتر هیتز با لحنی ملایم و همدلانه گفت: «هیچ‌کس واقعاً دوست نداره خویشاوند نزدیکش رو به جعبه خاک گربه ببره؛ این کار برای هیچ‌کس خوش‌آیند نیست.»

لیورا دانکن گفت: «کاش مردم این عناوین رو به‌کار نمی‌بردند.»

دکتر هیتز پرسید: «چه عناوینی؟»

لیورا دانکن گفت: «کاش مردم “جعبه خاک گربه” یا چیزهایی مثل این رو بکار نبرن. این عنوان‌ها برداشت نادرستی به مردم می‌ده.»

دکتر هیتز گفت: «کاملاً حق با شماست، خانم دانکن. من رو ببخشید.» او به‌سرعت خودش را اصلاح کرد و نام رسمی «اتاق‌های گاز شهرداری» را به زبان آورد، نامی که هیچ‌کس در مکالمات روزمره از آن استفاده نمی‌کرد. او گفت: «شاید باید می‌گفتم “استودیوهای خودکشی اخلاقی”.»

لیورا دانکن گفت: «آره، این خیلی بهتره.»

دکتر هیتز گفت: «آقای ویلینگ، این بچه‌ی شما – فرقی نمی‌کنه دختر باشه یا پسر، هرکدوم رو که خودتون تصمیم بگیرین نگه دارین – الان به لطف طرح کنترل جمعیت می‌تونه در سیاره‌ای‌ شاد و با فضایی کافی، زندگی سالم و بی‌دغدغه‌ای داشته باشه. توی باغی شبیه همین نقاشی دیواری.» او سرش را تکان داد و گفت: «دو قرن پیش، وقتی من جوون بودم، نمی‌دونی دنیا چه جهنمی بود، هیچ‌کس از فردای خودش خبری نداشت، چه برسه به بیست سال دیگه. حالا قرن‌ها صلح و فراوونی جلو رومونه؛ تا جایی که تخیل قد می‌ده.»

او با چهره‌ای شکفته لبخندی زد. اما وقتی دید که ویلینگ اسلحه‌ای از جیبش بیرون کشید لبخندش به سرعت محو شد.

ادوارد ویلینگ به دکتر هیتز شلیک کرد و او را کشت و گفت: «برای یه نفر جا باز شد – یه نفرِ بزرگ.»

سپس به لیورا دانکن شلیک کرد. وقتی او بر زمین می‌افتاد، ادوارد ویلینگ نگاهی به او انداخت و گفت: «نترس. این فقط یه مرگه، همین… حالا! برای دو نفر جا باز شد.»

و بلافاصله خودش را کشت، و برای هر سه فرزندش جا باز کرد.

کسی نجنبید. هیچ‌کس به‌آن سو ندوید. به‌نظر می‌رسید کسی صدای تیرها را نشنیده بود.

نقاش بر بالای نردبانش نشست و اندیشناک به صحنه غم‌انگیز پایین نگاه می‌کرد.

او به این معمای اندوه‌بار اندیشید که زندگی در پی تولد می‌آید، و پس از تولد، در پی بارور شدن… تکثیر شدن و تا حد ممکن طولانی زیستن می‌رود – و این همه تنها بر روی سیاره‌ای کوچک (که باید برای همیشه وجود داشته باشد) ممکن می‌گردد. اما چطور؟

تمام پاسخ‌هایی که نقاش می‌توانست به ذهن بیاورد، تلخ بودند. تلخ‌تر از «جعبه خاک گربه»، «هولیگان خوشحال»، یا «سفر آسان.» او به جنگ فکر کرد، به طاعون، به قحطی.

او می‌دانست که دیگر هرگز نقاشی نخواهد کرد. قلم‌مو را رها کرد تا روی پارچه‌های زیرانداز کثیف زیر پایش بیفتد. سپس به این اندیشید که دیگر از زندگی در باغ شاد زندگی هم خسته شده است و تصمیمی گرفت.

به‌آرامی از نردبان پایین آمد و اسلحه ویلینگ را برداشت، با این نیت که خودش را بکشد. اما جرئت این کار را نداشت.

سپس، چشمش به تلفن عمومی در گوشه‌ی اتاق افتاد. به‌سمتش رفت، شماره‌ای را که به‌خوبی به یاد داشت، وارد کرد: «2B R 0 2B»

اپراتور با صدایی گرم و دلنشین پاسخ داد: «اداره فدرالِ خاتمه، بفرمایید؟»

او با لحنی محتاطانه پرسید: «زودترین وقت ملاقاتی که می‌تونم بگیرم، چه زمانیه؟»

اپراتور پاسخ داد: «احتمالاً می‌تونیم برای اواخر همین امروز بعدازظهر بهتون نوبت بدیم، آقا. اگه کسی وقتش رو کنسل کنه، شاید زودتر هم بشه.»

نقاش گفت: «بسیار خب، لطفاً همین زمان رو به نامم رزرو کنید» و سپس نامش را برای او هجی کرد.

اپراتور گفت: «متشکرم، آقا. این شهر از شما سپاسگزاره؛ این کشورتان از شما سپاسگزاره؛ این سیاره‌تان از شما سپاسگزاره. ولی عمیق‌ترین قدردانی از طرف نسل‌های آینده خواهد بود.»


[۱] این عبارت صورت اختصاری عبارت معروف شکسپیر «بودن یا نبودن» (to be or not to be) است.

[۲] جعبه خاک گربه ظرفیست که با خاک مخصوص پر شده و گربه‌ها برای دفع ادرار یا مدفوع از آن استفاده می‌کنند. در معنای استعاره‌ای غالبا به معنای یک محلی برای دفن و یا دورریختن چیزهای بلااستفاده (محل دفع زباله)‌ بکار می‌رود.

[۳] یک شخصیت کارتونی محبوب در اوایل قرن بیستم بود که در سال ۱۹۰۰ خلق شد. او یک مرد فقیر اما خوش‌بین بود که همیشه کلاه فلزی کنسروی به سر داشت و با وجود فقر و بدشانسی‌های مداوم، دیدگاهی مثبت به زندگی داشت و تلاش می‌کرد به دیگران کمک کند، هرچند که این تلاش‌ها معمولاً به سوءتفاهم و دردسر یا شکست منجر می‌شد؛ با این حال، او همچنان خوشحال و امیدوار باقی می‌ماند و به نمادی از سرزندگی و خوش‌بینی در برابر سختی‌های زندگی تبدیل شد.

[۴] گیت چرخشی دروازه مکانیکی است که معمولاً در مکان‌هایی مانند ایستگاه‌های مترو، ورزشگاه‌ها، پارک‌های تفریحی و مراکز امنیتی برای کنترل ورود و خروج افراد به کار می‌رود و به گونه‌ای طراحی شده که هر بار فقط یک نفر بتواند عبور کند.

کتابستان

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد دوم

مهدی جامی

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد اول

مهدی جامی

دوسیه دیورند: گزارش‌ها، توافق‌ها و یادداشت‌ها

اسناد دوسیه دیورند

گلشهر: خاطرات یک آواره

علی احمدی دولت

گلشهر: خاطرات یک زمین‌شناس

علی احمدی دولت