ادبیات، جامعه، سیاست

در خوابم، ماهی‌‌ من‌ پرواز می‌کند

ترسم از ماهی مرده وقتی شروع شد که توی یکی از دید و بازدید های عید، پسر بچه مهمانمان از غفلت بقیه استفاده کرد و رفت سر وقت ماهی. نشسته بودم به کتاب خواندن که آمد توی چارچوب در و چیزی را مقابلم گرفت. یک ماهی سرخ درخشان که سنجاق قفلی بزرگی توی شکمش فرو رفته بود. گفت:«ماهیگیری کردم ببین!». وحشت زده فریاد زدم:« بابا، ببین با ماهی چیکار کرده!» از صدای فریادم سر همه‌ی آدم بزرگ ها چرخید به سمت ما. مادرش محکم دست راستش را پشت دست چپش کوبید و چیزی در مایه‌ی «اوا!خدا مرگم بده» از دهانش بیرون آمد. بعدش هم گریه پسر بچه که شماتت شده بود و عذرخواهی پدر و مادرش به خاطر ترساندن من. انگار نه انگار که ماهی گلی آش و لاش شده. انگارکه ماهی  را برای مردنش می خرند.

بعد از این اتفاق، ماهی از هفت سین ما حذف شد. آکواریوم ماهی‌های عید را که می‌دیدم، تصویرلت و پار شده‌ی ماهی می‌آمد جلوی چشمهایم. وای از وقتی که ماهی توی خانه می‌مرد. می رفتم توی اتاق دیگری می نشستم تا کسی بیاید و جنازه این موجود باریک و براق را بردارد و از آنجا ببرد. اما آخرین بار ماهی‌ای داشتم که همه چیز را عوض کرد.

پدر بزرگ می دانست من ترسواَم. از همه‌ی ترسهایم خبر داشت. حواسش بود که همیشه مراقبم از کنار سطل های  زباله و ماشین های پارک شده‌ی گوشه ی خیابان عبور نکنم. از ماهی مرده به اندازه گربه‌های لب دیوار می‌ترسیدم. از مرغ و اردک و غاز هم. می‌گفت: «بابا جان، فرار نکن، اینا از تو می ترسن.» اما گوشم بدهکار حرفهایش نبود. آرام آرام با هر کدامشان آشتی‌ام داد. یکبار یک جوجه اردک خرید. زرد و کپل با نوک و پاهای نارنجی که وقت راه رفتن انگار دختری بود شلیته پوش که قر می داد. وان حمامشان را پر از آب کرد. مادربزرگ غر می زد. او اما اردک را گذاشت توی وان تا برای خودش شنا کند. اصلا هم من را صدا نکرد. ولی آنقدر قربان صدقه جوجه اردک رفت، انقدر به حرکت پاها و پرها و زیر آبی رفتن هایش بلند بلند خندید تا بالاخره رفتم توی حمام.  شنا کردن  جوجه اردک را تماشا کردم. اولش از دور. بعد نزدیکتر رفتم و از اینکه خودش را از آب می تکاند قهقهه زدم. به خودم که آمدم پاهایم را گذاشته بودم توی وان پر از آب و با جوجه اردک دوست شده بودم.

آن روز هم از راه که رسید آمد روبروی من که خیره بودم به دستهاش. کیسه ای را که پر از آب بود جلوی صورتم گرفت. یک ماهی قرمز کوچک توی کیسه بود با یک عالم باله و دم. کادوی من این‌بار از چمدان قهوه ای رنگش در نیامد. چمدان پدربزرگ برای من معنایش ساعتها سرگرمی بود. به جز لباسها و وسایل شخصی‌اش همیشه توی آن دفترهای نقاشی و مداد رنگی و جعبه های خمیر بازی می آورد برای من و خواهرم. لوگو و ماشین های کوکی برای برادرها. سیگارهای اصل خارجی برای پدر وکلوچه های خرمایی دست پخت مادر بزرگ برای مادر. آن روز اما هدیه ی من را انداخت توی تنگ کوچکی که تا نیمه پر از آب بود.بعد نگاهم کرد و گفت:«بابا جون! این ماهی خیلی آرومه. نه آب لازمه عوض کنی براش، نه غذا می خواد بریزی. خیلی جون سخته. نمی میره.بهش می گن جنگجو. فقط باید مواظب باشی تنگش هیچوقت پر از آب نشه. چون ممکنه صبح بیداربشی و ببینی شبونه خودشو انداخته رو زمین.»

ماهی مهمان اتاق کوچکم شد. خیلی وقتها با ترس به تنگ نگاه می‌کردم. می دیدم که ماهی وسط تنگ ایستاده. تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کند.یکبار پیراهن قرمزی تنم بود. از کنارتنگ رد می شدم. دیدم که پشتش را مثل یک گربه خم کرد و آبشش هایش را مثل دو بادبان بیرون داد.انگار داشت حاضر میشد تا با حریف اش بجنگد. گاهی خوابش را می دیدم. صدای پدر بزرگ توی گوشم بود :«تنگش رو هیچوقت از آب پر نکن. ممکنه بپره بیرون». یک شب خواب دیدم که سیل آمده. تنگ ماهی پر از آب شده. ماهی‌ام از آب بیرون پریده و باله ها و دمش کمکش می‌کنند که پرواز کند. اما کمی که پرواز کرد باله ها و دمش خشک شدند و مرد. وحشت‌زده بیدار شدم. هراس دیدن ماهی مرده افتاده بود به جانم. با ترس به تنگ نزدیک شدم و دیدم آمده روی آب .درست مثل یک لاشه. فوری برادرم را صدا زدم تا تنگ را بیرون ببرد. چشمهایم را بستم ولی با صدای برادرم به خودم آمدم که با خنده می گفت:«زنده اس که دیوونه».

آهسته چشم باز کردم و نزدیک تر شدم. راست می گفت؛ هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آب شش هایش را دید. همین طور مردمک ریز چشمانش را که باحرکت های بیرون تنگ می چرخید.

از آن به بعد به دیدن ماهی روی آب عادت کردم. می دانستم این ماهی جنگجوی سخت جان هم دارد می جنگد. دارد همه سعی‌اش را می کند که بمیرد. عادت کرده بی‌حرکت روی آب بماند و جم نخورد. هر روز می رفتم بالای سرش و او بی اینکه مثل روزهای اول، بادبانهایش را بیرون بیاورد و قصد حمله کند، چشم می‌گرداند و نگاهم می کرد. بعد مردمک ریز و سیاه چشمش را می دوخت به یک جای نامعلوم.

دفعه ی بعد که پدربزرگ را دیدم شش ماه از حضور ماهی در اتاقم گذشته بود. حالا دیگر غصه مردن ماهی را فراموش کرده بودم. بیشتر دلم برای ماهی جنگجوی افسرده‌ای می سوخت که داشت برای مردن می جنگید. با هم به تنگ خیره شده بودیم و من داشتم از تلاش ماهی برای مردن با پدر بزرگ حرف می زدم. سرم را به تنگ نزدیک کرده بودم. دقیق و عمیق به ماهی نگاه می کردم.فهمیدم آب شش‌اش تکان نمی خورد. دیدم که چشمش نگاه ندارد. رنگش دیگر سرخ و درخشان نبود . ماهی مرده بود. نترسیدم.

ا نگار این غصه ی چند ماهه‌ی کوچک، این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید، این تخیل هر روزه ی ماهی‌ای که روی فرش چسبیده و خشک می‌شود، تمام شده باشد. ته دلم چیزی برای رفتن ماهی فرو ریخت.

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

سعی کن نمیری

بوی حلوا دلم را به آشوب انداخته بود، می‌توانستم نخورده در دهانم مزه مزه‌اش کنم. شیرین و چرب با رایحه‌ای آمیخته از گلاب و روغن حیوانی اصل. فلاکس چای را دوباره سرو ته می‌کنم تفاله‌ی چای سرازیرمی‌شود در لیوانم. زیر کتری را روشن می‌کنم و منتظر می‌نشینم.

می‌گذرد اما…

از اولین عاشقی‌ام خیلی سال گذشته بود و من دیگر آن زمان را در خیل خاطرات گذشته‌ام گم کرده بودم تا اینکه یک اتفاق، با تلاقی چند لحظه‌ای نگاهم در نگاهش همه چیز را مثل این که تازه روی داده باشد زنده کرد.

پاریس… شاید.

اول می‌خواستم کتاب بخوانم اما دیدم حوصله‌اش را ندارم. برای همین شال و کلاه کردم که بروم خانه دوستم‌. پنج دقیقه بعد، آن‌جا بودم. یک عادت عجیبی که دوستم دارد این است که اگر روزی هزار بار هم بروی خانه‌اش طوری به استقبالت می‌آید که انگار یک سال ازت خبری نبوده و تازه از راه رسیده‌ای.

Designed & Developed by Nebesht Media