حوض بزرگ و لبالب از آب، در میانهی چمن سبز، صفای خاصی به اطراف خود داده بود و کُل باغ و عمارت را زینت میبخشید. تلالو و بازتاب نور در سطح انحنایی و موجدار آب، بلورهای رنگ رنگی شکل میداد. در واقع استخری بود، به بزرگی و رنگ آسمان، که همه چیز را در خود منعکس میداشت.
سمت راست در فاصله چند متری حوض، عمارت دو طبقه، با پنجرهها و درهای متعدد قرار داشت. در نبش شرقی عمارت، چند تا درخت بید و چیله تاک موقعیت داشت. تصویر عمارت، بیدها و چیله تاک، در آب پیدا بود و از سطح تا ته حوض را نقاشی کرده بود. جزییات عمارت، شیشهها و پردههای پشت شیشه، رنگ گچی عمارت، رنگ فیروزهای در و پنجره، گلدانهای پر گل آویخته از دیوارهها، همه و همه با وضاحت تمام، از سمت جنوبی حوض، آشکارا در پهنه آب عیان بودند. شاخههای پربرگ بید که تا نزدیک سطح چمن میرسید، یکسره تا اعماق آسمان فرا تابیده بودند.
پرنده کوچکی از گوشهی ناپیدای آسمان، پیدا آمد و روی کاکل سبز بید نشست. گویی نسیمی بود که به کاکل بید وزید، از آن اندکی تکان خورد. پرنده صدای پیهمی کشید و سپس آرام گرفت. از صدای تیز پرنده که چون تیری صفیرکشان، پرده هوا را شکافت، پسرکی در تراس عمارت ظاهر شد. در تراس و پرده پشت آن، در نوسان آب، تاب خورد و متمایل به اینسو و آنسو، کژو وژ شد. گاه کوتاه آمده و گاه دراز. همراه با آن، قامت پسرک نیز در چم و خم افتاد. آب نبات طلایی رنگ که ساقه چوبی آن را با دوسر انگشت گرفته بود و پی هم بدان لیس میزد، تصویر بزرگتر از واقع، در آب مییافت، پهنتر و درخشانتر. پسرک چشم بر پرنده داشت، اما پرنده میان برگهای نرم بید، گم بود و به نظر نمیرسید .
دروازه باغ گشوده گشت. زنی که چادری رنگ و رو رفتهی بر سر داشت و دختر خردسال سه چهارساله، با موهای آشفته و شانه نشده از دنبالش میآمد، به داخل آمدند. زن سوی عمارت خانه رفت، تا به کارهایش برسد. گویا این که برای انجام دادن بعضی کارهای خانه، خوانده شده بود. دخترک که چند گامی دنبالش رفت، ایستاد و از رفتن باز ماند. با تعجب به حوض نگریست. بار اول میدید: «آه! چقدر بزرگ است.»
چنین وسعت بزرگ آب و آسمان با هم یکی و یکجا در هم فروشده، ندیده بود. دختر به حوض چشم دوخت. نفسش بند آمده بود. آخ و واخ مانده بود . ناگهان قرص کوچک طلایی آب نبات، از دهان پسرک طلوع کرد. بل زد تا اعماق آب بال یازید و قد کشید. نگاه حیرت زدهی دخترک، خیره بدان ماند. ستارهی آن جا میان آبها میدرخشید و او را به خود میخواند. بدون اراده جنبید و به حرکت آمد، تا پیش از آن که ستاره کوچک، میان آبها گم شود، آن را به دست آرد. جست زد و قدم پیش نهاد و مانند کسی که در خواب راه میرود، بی خیال گام برداشت. پا در هوا و آب نهاد.
نمیدانست روی زمین راه میرود یا هوا. تصور کرد روی آبها میرقصد. اما آب، حتی شکن هم بر نداشته بود. دخترک بر آن ستاره طلایی نظر دوخته بود که میان آبها برایش چشمک میزد. خود را نزدیک شاخههای آویزان بید دید. اندکی بی موازنه شده بود. دست در شاخهها انداخت. میخواست ازشاخهها اتکا جوید. اما شاخهها لرزیدند، لطیف و تر بودند، و به دستش نیامدند. دلش بی جا شد. چگونه است که شاخهها به چنگش نمیآید و قدمهایش در خلا میسُرند ؟
هنوز امیدوار بود که آن ستاره طلایی را بدست آرد. ناگهان، اما دید که یکبارهگی عمارت از بیخ جنبید و فرو لغزید. گو این که زمین لرزهی اتفاق افتاده باشد. چون که عمارت شکست، پارچه پارچه شده، آوار شد و فرو ریخت. دخترک زیر آوار گم شد. آواری که هم چون دانههای بی شمار فیروزه و حمایل مروارید از گردن و گیسوانش آویختند و او را به شاخههای سبز بید که چون مارهای آبی حرکت میکردند، گره زدند. دخترک متحیر در اعماق آوار، ستاره طلایی را به دست آورده بود.





