ده لو خشگله

بیست و نه سال بعد از روزی که فهمید به پایان خط رسیده است، هنوز خودکشی نکرده بود. روی کاناپه‌‌ی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، با موهای بیرون زده‌ی شکمش از لبه‌ی زیرپوش‌بازی می‌کرد و چیپس کم نمک می‌خورد. بعد ازظهر جشن تولد دخترشان بود و زنش داشت توی آشپزخانه سالاد اولویه درست می‌کرد. یکی از شبکه‌های منفی شانزده فیلم وحشتناکی نشان می‌داد. دست وپای مرد لختی را بسته و در اتاقی نیمه تاریک از سقف آویزان کرده بودند. سقف اتاق پر از رتیل بود . رتیل درشتی با پاهای گوشتی و پشم آلودش آرام از طنابی که مرد به  آن آویخته بود پایین می‌آمد تا خود را به کف پاهای او برساند. مرد رو به سوی در بسته‌ی اتاق فریاد می‌کشید و التماس می‌کرد تیربارانش کنند. شبکه‌ی تلویزیون را عوض کرد. پیرزنی انگلیسی مشغول مرتب کردن باغچه گل‌هایش بود. شبکه تلویزیون را به عقب برگرداند و به مردی که همچنان در حال فریاد کشیدن بود نگاه کرد. جایی خوانده بود با کمی دست کاری در پروتئین‌های سم یک نوع رتیل آفریقایی می‌توان از آن داروی خواب آور بسیار قدرتمندی درست کرد که چند سی سی از آن برای بی‌هوش کردن یک فیل کافی است. فکر کرد مرگ به وسیله‌ی سم این نوع رتیل را به کلکسیون روش‌های خودکشی‌اش اضافه کند، مجموعه‌ای از چند دفترچه‌ی یادداشت که از بیست و نه سال پیش در آن‌ها انواع روش‌های خودکشی را یادداشت می‌کرد، به اضافه‌ی  جمله‌های زیبایی که درباره‌ی زندگی می‌شنید یا به فکر خودش می‌رسیدند. فکر کرد شاید بتواند روش مرگ با سم رتیل را به قسمتی اضافه کند که در آن مرگ با سم نوعی مار مصری را توضیح داده است. باید می‌گشت دفترچه‌ای را که این قسمت در آن بود پیدا می‌ کرد. خوب یادش می‌آمد که در همان صفحه توضیح داده بود چه طور کلئوپاترا انگشتان خود را درون قفس مارهای مصری فرو می‌برد تا نیشش بزنند، بعد آرام به خواب می‌رود و در خلسه‌ای لذت بخش می‌میرد.

ـ نمی‌ری سیب بخری؟

صدای دمپایی‌های زنش را روی سرامیک‌های آشپزخانه می‌شنید. حدس زد از جلوی فر اجاق گاز صدایش زده است برود سیب بخرد. بدون آن که از روی کاناپه تکان بخورد گفت فیلم که تمام شود می‌رود. سومین زن زندگی‌اش بود، پوستش بوی شیر خشک می‌داد و همیشه روی سالاد الویه‌هایش سس خردل می‌مالید. به نظر مرد چشمان زیبایی داشت و بدون هیچ دارویی توانسته بود مشکل بی‌خوابی و سر دردهای طولانی او را درمان کند. شب‌ها فقط با استشمام بوی شیرخشک زن خوابش می‌برد. تا امروز بیست و یک سال و پنج ماه با هم زندگی کرده بودند و تنها کسی بود که می‌دانست او قرار است خودکشی کند. دو سال بعد از تولد دخترشان این را به او گفته بود. زن وقتی این را شنید با تعجب نگاهش کرد. هیچ چیز نگفت و بعد از آن هم هیچ وقت درباره‌ی این موضوع با هم صحبت نکردند.

مرد واژگون آویخته به سقف از هوش رفته بود. رتیل سیاهی کف پایش ایستاده بود و رتیل‌های دیگری روی پوست لخت تنش راه می‌رفتند. در آن وضعیت چاره‌ای جز از هوش رفتن نداشت. مرد فکر کرد خودش هم بیست و نه سال پیش که تصمیم گرفت خودکشی کند شرایطی شبیه این داشته است. آن روزها هنوز درگیر ازدواج اولش بود، کاپیتان تیم فوتبال محله‌ی قدیم‌شان بود، موهای فرفری پر پشتی داشت، دوست داشت به زنش خیانت کند اما این کار را نمی‌کرد و کم‌کم به این نتیجه می‌رسید که خودکشی مثل رفتن به سینما یا بازی فوتبال از آن دسته کارهایی است که هیچ دلیلی لازم ندارد. اولین بار شبی که توی تاریکی روی تخت‌خواب دو نفر‌شان دراز کشیده بود و هواپیماهای عراقی تهران را بمباران می‌کردند به چنین اطمینانی درباره‌ی مرگ رسید. برق‌کل محله قطع شده بود. زنش رفته بود از توی آشپزخانه چراغ‌قوه و رادیوی جیبی را بیاورد که به پناهگاه بروند. او روی تخت دراز کشیده بود و چشمانش را بسته بود. غیر از صدای آژیر خطر حمله‌ی هوایی که از جایی دور شنیده می‌شد؛ تمام محله در سکوت مطلق بود. کمی بعد زنش توی اتاق آمده و صدایش زده بود، اما او چیزی نشنید. با چشمان بسته  به چیزهایی غیر از حمله‌ی هوایی فکر می‌کرد. زنش یک بار دیگر صدایش زده بوده. او تکان نخورده بود. زنش باز هم دوباره صدایش زده بود.  او چشمانش را بسته بود و فقط روی تخت دراز کشیده بود. زنش وحشت‌زده با دست و زانوها خود را روی تخت کشیده و چراغ‌قوه را انداخته بود توی صورتش. او ناگهان چشمانش را باز کرده و دستش را در برابر نور تند چراغ‌قوه گرفته بود. زنش لحظه ای خیره مانده و بعد زده بود زیر گریه. لب تخت‌خواب ‌نشسته و گفته بود: برای چند ثانیه فکر کرده او مرده است. چراغ‌قوه‌ی روشن هنوز توی دست‌های‌زنش بود و با تکان‌های گریه‌ی ‌او دایره‌ی نور کف اتاق جا به جا می‌شد. مرد فکر کرده بود در آن چند ثانیه چه اتفاقی برایش افتاده است؟ بعد از آن شب هم هر بار برق ‌مجتمع قطع می‌شد یا جایی تاریک گیر می‌افتاد احساس می‌کرد می‌تواند برای چند ثانیه چشمانش را ببندد و آرام بمیرد.

در حالی که مرد همچنان به سقف آویزان بود تیتراژ پایانی فیلم بالا آمد. ظاهرا مرد واژگون در بی‌هوشی مرده بود، اما خیلی معلوم هم نبود. شبکه‌ی تلویزیون را عوض کرد، یکی از موهای روی شکمش را که درازتر از بقیه بود کند، لبه‌ی کاناپه نشست و فکر کرد غیر از سیب برای جشن تولد دخترش چه چیزهایی باید بخرد. بد نبود کمی هم زیتون شیرازی و پنیر زرد برای شب نشینی و ورق بازی بگیرد، به اضافه‌ی یک جعبه بستنی کاراملی بزرگ. دخترش توی شب نشینی‌ها بستنی را به هر چیز دیگری ترجیح می‌داد. فکر کرد برود سراغ جعبه فلزی قدیمی‌اش که دفترچه‌های یادداشت و کلکسیون روش‌های خودکشی و قرص‌های سیانورش را توی آن نگه می‌داشت و چند تا از یادداشت‌ها را بخواند. در طول این سال‌های یادداشت‌های زیادی درباره‌ی فیلم‌هایی که دوست داشت نوشته بود. یک بار بعد از دیدن فیلم وحشتناکی نوشته بود بیش‌تر آدم‌ها برای این می‌توانند از دیدن یک فیلم ترسناک لذت ببرند که کنترل تلویزیون توی دست خودشان است و می‌توانند هر وقت دل‌شان خواست آن را عوض کنند. از بهترین یادداشت‌هایش بود. فکر کرد شاید بد نباشد چیزی هم درباره‌ی رتیل‌ها و ضربه‌های ترسناک پنالتی بنویسد.

سرش را از در آشپزخانه تو برود و زنش را نگاه کرد که با دم‌پایی‌های مخملی بزرگش این طرف و آن طرف می‌رفت و مقدمات مهمانی را فرا هم می‌کرد. زنش نگاهی به او کرد و خندید و در یخچال قدیمی را باز کرد و بطری بزرگ خیارشورها را برداشت. فکر کرد برود زنش را بغل کند، موهای پشت گردنش را ببوسد و هر چیز دیگری را فراموش کند.

ـ کمکم می‌ کنی، عزیزم؟

پرسید چه کمکی می‌ تواند بکند و زنش توضیح داد که چه طور باید سیب زمینی های پخته را رنده کند و بعد با تخم مر‌غ‌های آبپز بکوبد.

ـ حوصله‌اش رو که داری، عزیزم؟

به زنش اطمینان داد کاملا سرحال است. در میان آن همه بو و بخارهای آشپزخانه باز هم می‌توانست بوی شیرخشک زنش را احساس کند. وقتی این بو نزدیکش بود، احساس آرامش می‌کرد. سیب‌زمینی‌های پخته پوک و نرم بودند و راحت رنده می‌شدند. زنش مشغول آماده کردن خمیر کیک سیب شد و مرد به اولین روزهایی که به فکر خودکشی افتاده بود فکر کرد. یک سال و نیم پیش از آن شب بمباران و تجربه‌ی کوتاه مرگ با زن اولش ازدواج کرده بود. جنگ تازه شروع شده بود. چند ماه بعد او را به خاطر مشکلات شخصی برادرش از جایی که کار می‌کرد اخراج کردند. تلخ‌ترین روزهای زندگی‌اش آغاز شدند، ماشینش را فروخت و کمی بعد فهمید زندگی مشترک‌‌شان تحمل کردن عذابی ویرانگر برای تمام عمراست. بیش‌تر روزها بی‌کار توی خانه می‌ماند و سعی می‌کرد به نگاه‌های غم‌انگیز و مستاصل زنش که روزی دو بار همه‌ی جای خانه را تی می‌کشید نگاه نکند. آرزوهایش برباد رفته بودند و حضورش آرزوهای زنی را هم که ناچار بود با او زندگی کند بر باد می‌داد. بعضی شب‌ها دوستانش توی خانه‌‌ی آن‌ها برای ورق بازی  جمع می‌شدند. بارها صدای گریه‌ی زنش را از توی اتاق خواب شنیده بود. زنش هیچ نگرانی‌ای از این که او، دوستانش و حتا همسایه‌ها بفهمند دارد گریه می‌کند نداشت. مرد تا یک سال بعد از آن هم نتوانست کاری پیدا کند. زندگی‌اش را با چند اسکناسی که پدرش پنهانی توی جیبش می‌گذاشت و کمک‌هایی که گهگاه دایی مسعود از سن‌خوزه برای مادرش حواله می‌کرد می‌گذراند. یک بار که زنش داشت توی اتاق خواب گریه می‌کرد، پیشش رفته بود و گفته بود اگر او را دوست ندارد، می‌توانند بروند از هم جدا شوند. زنش انگار احمقی را نگاه می‌کند وراندازش کرده و گفته بود: برای خودت می‌گی یا من؟

ـ ناخنک نزن شیطون.

یکی از تخم‌مرغ‌های آبپز را گاز زده بود. زنش با دست خمیری‌او را تهدید کرد اگر باز هم به تخم مرغ‌های سالاد ناخنک بزند صورتش را خمیری می‌کند. قابلمه پر از سیب‌زمین و تخم مرغ‌های رنده شده بود و او از این که پنجه‌هایش را توی آن‌ها فرو کند خوشش می‌آمد. دست‌هایش را شست، شلوار جین آبی تازه‌اش را پوشید و رفت سیب بخرد. کنار درخت چنار بلند و قدیمی جلوی در ورودی مجتمع سیگارش را روشن کرد و دود آن را توی هوای ولرم بعد از ظهر فوت کرد. طبق قراری ناگفته هیچ وقت توی خانه و جلوی دخترشان سیگار نمی‌کشید. با آمیزه‌ای از حال خوش و تصاویر مرگ و  طعم سیگار به سمت میوه فروشی راه افتاد تا سیب بخرد. فکر کرد چه قدر عجیب است که بعد از بیست و یک سال هنوز این قدر زنش را دوست دارد. زن اولش را هم موقعی که ازدواج کردند دوست داشت، اما خیلی زود فهمید زندگی گاه می‌تواند تبدیل به فیلم ترسناکی شود که به این راحتی‌ها نمیتوانی شبکه‌ی آن را عوض کنی. زنش شب‌ها توی اتاق خواب گریه می‌کرد و تهران بمباران می‌شد و برای خریدن دو بطری شیر و بیسکویت دایجستیو برای صبحانه و یک قوطی کنسرو ماهی برای شام باید از پدرش پول قرض می‌گرفت. همان روزها بود که اولین دفترچه‌اش را خرید تا بهترین شیوه‌های مرگی را که به فکرش می‌رسد توی آن یادداشت کند.

جلوی میوه فروشی سیگارش را له کرد و به سیب‌های درشت و زرد نگاه کرد. زنش می‌توانست با سه کیلو سیب و نصف استکان دارچین و خمیر کیک مخصوصی که خودش اختراع کرده بود، معجزات بزرگی انجام دهد. سیب‌ها تازه و ترد و آبدار بودند و فکر کرد چند تایی‌شان را برای مزه‌ی شب‌نشینی و ورق بازی نگه دارد. عادت دوره‌های ورق بازی شبانه از زمان ازدواج اولش باقی مانده بود. در اوج روزهای جنگ بیش‌تر شب‌ها برق قطع می‌شد و با دوستانش دور نور شمع جمع می‌شدند. همان موقع بود که فهمیده وقتی ورق‌های بازی را دستش می‌گیرد، همه چیز رو به راه می‌شود. حتا بهتر از فوتبال بود. چون وقتی که بیش‌تر ورق‌هایت را هم باخته‌ای باز ممکن است کسی که رو به رویت نشسته یک برگ آس به تو هدیه بدهد و سرنوشت‌ات را تغییر دهد. ممکن هم هست همه چیزت را ببازی و دیگران ورق‌های تو را برای خودشان جمع کنند. برای همین مهم است بدانی داری با کی بازی می‌کنی. اما گاهی حتا این هم مهم نیست، چون موقع بازی می‌دانی هر وقت خواستی می‌توانی ورق‌ها را روی میز بریزی، لیوانت را برداری، توی اتاق خواب بروی، در سکوت و تاریکی روی تخت دراز بکشی و چشمانت را ببندی. از تجربه‌های کوتاه مرگ لذت می‌برد و به کمک آن می‌توانست گریه‌های زنش را تحمل کند. همان شب‌ها احساس خوبش را درباره‌ی بازی‌های شبانه توی دفترچه‌ی روش‌های خودکشی یادداشت کرده بود و تا همین امروز گهگاه آن‌ها را می‌خواند. در تمام آن ماه‌هایی که ورق بازی می‌کرد منتظر معجزه‌ای بود که مدیران وزارت‌خانه پشیمان شوند و او را به سر کارش برگردانند. اما اتفاقی نیفتاد و چند ماه بعد از زن اولش جدا شد. روز آخر فقط همان جعبه‌ی فلزی وسائل شخصی‌اش را که دفترچه‌های یادداشت، ورق‌های بازی ساییده و کپسول‌‌های سیانور آلمانی تویش بود برداشت. چیز بیش‌تری برای ترک آن زندگی نداشت. هر روز کاروان‌های بزرگ کشته‌های جنگ را به شهر باز می‌گرداندند.

به خانه که برمیگشت دو مشمای بزرگ پر از چیزهایی داشت که می‌توانستند یک جشن تولد و شب نشینی طولانی را لذت بخش کنند. مشماها سنگین بودند و فکر کرد کاش چرخ دستی‌اش را با خود می‌آورد. کوچه‌ای که مجتمع‌شان در آن بود اسم یکی از کشته‌شدگان جنگ را داشت. با مشماهای بزرگ ‌توی خانه رفت و آن را که سیب‌های زرد تویش بود روی کابینت گذاشت. در یخچال جدید را باز کرد تا بقیه‌ی چیزهایی را که خریده بود توی آن بگذارد. زنش در حالی که روی آخرین قالب سالاد اولویه سس خردل می‌مالید او را نگاه کرد و بوکشید.

ـ چه بوی خوبی می‌دی.

منظورش بوی سیگار بود. زنش از سیگار کشیدن متنفر بود اما از بوی سیگار خوشش می‌آمد. دست زنش را گرفت و سس‌های تند و طلایی روی انگشت‌هایش را خورد. بعد رفت حمام دوش بگیرد. موهایش در طول روز چرب شده بودند. باید آن‌ها را می‌شست و دوباره سشوار می‌کشید. درست سه ماه بعد از آن که از زن اولش جدا شد کاری توی یک بوتیک زنانه پیدا کرد و با زن دومش ازدواج کرد. چیز زیادی از او به خاطرش نمی‌آمد. زندگی شان فقط شش ماه طول کشید و قبل از این که با هم خانه‌ی مشترکی بگیرند از هم جدا شدند. حالا حتا یادش نمی‌آمد چرا می‌خواستند با هم زندگی کنند. فقط یادش مانده بود که آن روزها کلکسیونی از ورق‌های بازی مختلف جمع می‌کرد، از بازی با هر کسی که اهلش بود لذت می‌برد و راه‌های تازه‌ای برای خودکشی کشف می‌کرد. بعد از آن خودش یک مغازه‌ی مستقل خرید و با زن سومش ازدواج کرد و تنها دخترشان دنیا آمد. زن سومش استاد بازی‌های فراموش شده و پختن انواع کیک سیب بود، با ورق دوازده مدل فال می‌گرفت و پای ثابت شب‌نشینی‌ها بود، اما هیچ وقت پشت سر هم نمی‌باخت و نمی‌برد، فقط تا زمانی که دوست داشت بازی می‌کرد و گاهی وسط بازی ورق‌ها را روی میز می‌ریخت و می‌رفت.

از حمام که بیرون آمد زنش هم کارهایش را تمام کرده بود. توی اتاق دخترشان که بهترین آینه‌ی خانه را داشت نشسته بود و به لب‌هایش رژ صورتی می‌زد. بوی خوش کیک سیب از آشپزخانه می‌آمد. دخترشان و مهمان‌ها کم‌کم باید می‌رسیدند. با کلاه حوله موهایش را خشک کرد و از زنش پرسید یادش مانده چند تا از سیب‌ها را برای او نگه دارد؟

ـ آره. برات شستم گذاشتم توی یخچال. فقط همون موقع که می‌خوای بیاری قاچ شون بزن خشک نشن.

او موهایش را سشوار کشید و تی‌شرت قرمز و شلوار جینش را پوشید، زنش هنوز داشت جلوی آینه پشت چشم‌هایش سایه می‌زد. لحظه‌ای ایستاد و زنش را نگاه کرد. زن توی آینه خودش را نگاه می‌کرد و حواسش به او نبود. توی اتاق خواب رفت و در را پشت سر خود بست. آخرین بازمانده‌های نور شفاف و نارنجی غروب از پنجره روی دیوار اتاق تابیده بود. لبه‌های نقره‌ای قاب عکس بالای تخت‌خواب برق می‌زدند و بازتاب آسمان غروب و تکه ابرهای سرخ روی شیشه‌ی آن افتاده بود. قفل کمدش را باز کرد و جعبه‌ی فلزی را از پشت انبوه خرت و پرت‌هایی که جلوی آن چیده بود بیرون کشید. در جعبه را آرام باز کرد. لولاهای جعبه در طول سالیان خشک شده و زنگ زده بودند و جیرجیر می‌کردند. از بیرون اتاق صدایی نمی‌آمد. احتمالا زنش هنوز جلوی آینه نشسته بود. فکر کرد گاهی برای کارهای بزرگ کوتاه‌ترین فرصت‌ها لازم است. با انگشت آهسته توی جعبه را گشت و کپسول سیاه سیانور را پیدا کرد. آن را کف دستش گذاشت و نگاهش کرد.  پوسته‌ی کپسول صیقلی و براق بود و روی آن حروف سفید کوچکی حک شده بود که به راحتی خوانده نمی‌شدند. لای پنجره‌ی اتاق باز بود و باد پرده‌آبی آسمانی را تکان می‌داد. باز هم توی جعبه‌ی فلزی را گشت و یکی از دفترچه‌های یادداشتش را بیرون آورد. از اولین دفترچه‌هایش بود. احتمالا جمله‌هایی را که درباره فیلم‌های ترسناک و عوض کردن کانال نوشته بود نمی توانست توی این دفترچه پیدا کند. یکی از صفحه‌های میانی آن را باز کرد. صفحه‌ای بود که توضیح داده بود چه طور می‌توان با ترکیب درست و دقیق قرص‌های ضد حساسیت، خواب آور و مولتی ویتامین در بی‌هوشی کامل مرگی اسرار آمیز داشت، طوری که حتی در پزشکی قانونی هم نفهمند چه بلایی سرت آمده است. صفحه‌ی بعد را ورق زد. چند جمله در یک صفحه بود که تاریخ آن مربوط به همان اولین شب‌های بمب‌باران می‌شد. وسط آن با ماژیک قهوه‌ای نوشته بود: چه بی حاصل است زندگیای که از شدت تکرار رنج و اندوه،  ما را از درک تراژدی زندگی دیگران ناتوان میکند. یادش آمد این جمله را جایی شنیده و توی دفترش یادداشت کرده بوده است. زیر آن با خودکار قرمز نوشته بود: فقط موقع ورق بازی این طوری نیست.در صفحه‌ی بعد سه روش تولید آسان و خانگی گاز مرگبار و بی بوی مونوکسیدکربن را توضیح  داده بود. بیرون پنجره ابرهای سرخ کم‌کم در آسمان بنفش می‌شدند. از بیرون اتاق هیچ صدای نمی‌آمد.

زنگ خانه را زدند. صدای دمپایی های زنش را شنید که به سمت آیفون می‌رود. کپسول سیاه را سر جایش کف جعبه انداخت و دفترچه‌اش را روی آن گذاشت. احتمالا دخترش بود که با همدانشکده‌ای‌هایش برای جشن تولد به خانه برگشته بود. شب زیبا و مهمانی لذت بخشی پیش رویش بود. جعبه‌ی فلزی را توی کمد گذاشت و خرت و پرت‌هایش را روی آن چپاند. کمی بعد خانه پر از مهمانان جشن تولد بود. دخترشان برای او و مادرش هم کلاه‌بوقی‌های رنگی کاغذی خریده بود. بعد از فوت کردن شمع ها او دستش را دور گردن زنش و دخترش انداخت و با آن‌ها عکس یادگاری گرفت. شام را که خوردند سیب‌های زرد توی یخچال را قاچ کرد و سر میز ورق بازی آورد. ترش و شیرین بودند و مزه‌ی دهان را عوض می‌کردند. بازی خوبی از آب در آمد و مهمان‌ها سرگرم شدند. موقعی که داشت ورق ها را بر می‌زد، به بغل دستی‌اش که مرد کچلی هم سن و سال خودش بود گفت:

ـ می‌دونستی با یه لیوان هسته‌ی سیب می‌شه خودکشی کرد؟

مرد کچل با تعجب به او و کارت برنده‌ی ده لو خوشگله  که توی آن دستش افتاده بود نگاه کرد. ده لو خشگله را پشت بقیه‌ی کارت‌هایش گذاشت و دستی به پوست براق سرش کشید. او به مرد کچل توضیح داد درون هر هسته‌ی سیب مقدار کمی سیانور وجود دارد که از محبوب‌ترین سم‌های دنیا است. فقط آن قدر کم است که هیچ تأثیری ندارد. اما اگر حدود یک لیوان هسته‌ی سیب را یک جا بخوری اول بی‌هوش می‌شوی، بعد اوهام به سراغت می‌آید و دست آخر بدون آن که هیچ دردی بکشی آرام آرام می‌میری. توجه مهمان‌ها به حرف‌های او جلب شد. برای لحظاتی بازی را رها کردند و درباره‌ی هسته‌های سیب حرف زدند.

ـ توی بقیه‌ی هسته‌های میوه هم هست؟

ـ حتما توی هسته‌ی گلابی هم هست. مزه‌اش عین هسته‌ی سیبه.

ـ دقیقا باید یه لیوان باشه؟ کم ترش فایده نداره؟

ـ منظورت یه لیوان چه قدریه؟ یه ماگ یا لیوان آب خوری؟

پشت ورق‌های بازی در طول سا‌لیان ساییده شد بود و هر یک به شکل خاصی درآمده بودند. او کارت ده‌لو خوشگله را به راحتی در میان دست مرد کچل تشخیص می‌داد. کارت از سال‌های پیش به این شکل در آمده بود. همیشه می‌توانست با نگاهی به پشت کارت‌ها به راحتی در بازی تقلب کند، اما هیچ وقت این کار را نکرده بود. از تماشای بازی کردن دیگران لذت می‌برد.

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

علیرضا م. ایرانمهر

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان کشش خوبی داشت و من رو تا آخر به دنبال خودش کشوند. فقط میمونه همین مورد بالا که مریم نوشت. حدسم اینه که ملال زندگی دلیل فکر کردن به خودکشی بوده اما شاید بهتر بود کمی بیشتر بهش اشاره می شد.

  • داستان قشنگی بود. اینکه بعضی ها همواره به مرگ و خودکشی فکر میکنند ولی هیچوقت عملی اش میکنن تا اینکه بالاخره پیر میشوند و هنوز هم دست از افکارشان بر نمیدارند. ولی برای من سخت بود بتونم بفهمم که چه اتفاقی افتاده که این مرد اینقدر به خودکشی فکر میکنه. من به عنوان خواننده دوست داشتم بدانم دقیقا چه چیزی جرقه فکر خودکشی را درذهن این آدم زده که دهها سال با این دقت و جزییات به خودکشی فکر کرده بدون اینکه عملی اش کند.