ادبیات، جامعه، سیاست

روز تولد

آب بالا می‌آید تا زیر بینی‌ام، وحشت زده دست و پا می‌زنم، بدون این که شنا بلد باشم، فقط تلاش می‌کنم زیر پایم نقطه‌ای امن پیدا کنم و خودم را بالا بکشم، اما آب بالاتر می‌آید. فشار آب آنقدر شدید است که مشتی آب وارد دهانم می‌شود و شوری‌اش گلویم را می‌سوزاند. آب می‌رسد به چشم‌هایم. روبرو را نمی‌بینم. چشم‌هایم تار می‌شود، هر چه دست و پا می‌زنم، پایین‌تر می‌روم و دیگر چاره‌ای ندارم جز این که چشم‌هایم را ببندم.

میثاق

دو زن کنار پنجره اتاق پذیرایی که رو به خیابان میرداماد بود، ایستاده بودند. تماشای غروب تهران را دوست داشتند. وقتی خورشید بی‌رمق می‌شد و گرما دست از سر شهر برمی‌داشت، زندگی برایشان معنایی تازه می‌گرفت. هر چند آفتاب این سال‌های تهران، رنگ پریده بود و بوی سرب می‌داد. شلوغی شهر، برایشان آزاردهنده نبود. تکاپو و حرکت مردم امید را در دلشان زنده می‌کرد. همزمان به یک موضوع فکر می‌کردند و نیرویی نامرئی آنها را به روزهای جوانی می‌برد.

Designed & Developed by Nebesht Media