
عُمری که سوزاندیم
چرا زمان را اینطور سوزاندی که در دودش خفه شوی، و در آخر، زمانی که دودها دست از سرت برداشتند، دیگر «زمانی برای سوزاندن» نداری و تازه خواهی فهمید که چه بیفایده بود زیستنت…

چرا زمان را اینطور سوزاندی که در دودش خفه شوی، و در آخر، زمانی که دودها دست از سرت برداشتند، دیگر «زمانی برای سوزاندن» نداری و تازه خواهی فهمید که چه بیفایده بود زیستنت…

رشدیِ بدخلق، شبیه رشدیِ واقعی است. و برای همین اگرچه در کتابِ «زبانهای حقیقت»، براهینِ او دربارهٔ وضع ادبیاتِ داستانیْ متقاعدکننده نیست، دستکم نشانههای واقعیِ حیات او هستند.

زندگی یعنی خاطرات. بدون خاطره نه زندگی هست، نه انسان و نه هویت. برای ساختن یک خاطره به بیش از یک نفر نیاز هست. اصلا به یک جامعه نیاز است. خاطره یعنی زندگی. خاطره یعنی جامعه.
هنگامی که آثار پسانوگرایانی نظیر براتیگان، جان بارت، کُرت وُنهگات و دیگران را میخوانیم، این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان نظامِ معناییِ منسجمی از این آثار استخراج کرد؟ آیا اساساً اینکار ممکن است؟

تعاملِ دانشگاه با محیط اطرافْ منافعی متقابل دارد، اما مشارکتِ عمومیْ دلایل اخلاقی و سیاسی هم دارد. مراکز علمی وجوهِ دولتیِ قابلتوجهی دریافت میکنند، درنتیجه هزینههای علمی باید توجیهِ عامالمنفعه هم داشته باشد.

یکی از مهمترین آثار کرونا، محدودشدن آزادی ماست. در سراسر جهان، حرکتِ مردم شدیدا محدود شده است یا تحت نظر و ردگیریِ دولتها قرار دارد. گویا «آزادی» یکی از بزرگترین قربانیان کروناست.

اولین بار نیست که رولینگ به خاطر برخوردش با مسئلهٔ تراجنسیت در آثار داستانی خود مورد انتقاد قرار میگیرد. از نظر بسیاری از مولفان، تمرکز بر شخصیتهای تراجنسی در آثار رولینگ، از اصالت و همچنین شمولِ اجتماعیِ نوشتههای او کم میکند…
خواهرم خدیجه از کابل زنگ زد. کوتاه حرف زد. گفت دوباره مورد آزار و خشونت یکی از همکارانش در دانشگاه قرار گرفته است و اینبار تصمیم دارد علنی در مورد آن بنویسد. بیش از ده سال است که با این مساله درگیر است.

اینروزها نظریات دو فیلسوف به ندرت خبرساز میشود، اما کامو و سارتر در دوران خود صدای آن روزگار بودند؛ اروپا کاملا ویران شده بود، اما خاکستر باقیمانده از جنگ فضای جدیدی برای تجسم جهانی متفاوت بهوجود آورده بود. خوانندهگان چشم به سارتر و کامو دوخته بودند تا توضیح بدهند که دنیای جدید چه شکلی خواهد داشت.

سمیه که ۲۲ سال سن دارد، اولین افغانستانی است که بورسیۀ رودز (Rhodes) دانشگاه آکسفورد را دریافت میکند؛ او یکی از ۱۰۲ دانشجویی است که سال ۲۰۲۰ میتوانند از این بورسیه که قدیمیترین بورسیۀ تحصیلاتِ تکمیلیِ دنیاست، استفاده کنند. سمیه راحت میخندد و لهجۀ سلیس و تندش، دشواریهای سفرش را پنهان میکند ـــ سفری که او را از پناهندگی در پشاور به بورسیۀ آکسفورد رسانده است.

ظهیر میگوید تصویر او از زندگیِ قبل از نابینایی در ذهنش حک شده است. اما قادر نیست چهرهٔ دوستان جدیدی را که پس از نابینایی پیدا کرده، در ذهن تجسم کند. میگوید: «دوست داشتن با چشمان باز – وقتی عاشق کسی میشوی که او را میبینی – فرق میکند تا عشق با چشم بسته. عشقت را نمیبینی، اما او همچنان تو را سیراب میکند.»

اولین سفرم به افغانستان، تجربهای پیچیده بود. هم خانه است و هم نیست. قبلا هیچوقت در زادگاهِ والدینم نبودم. میگویند خشنترین و خطرناکترین جای این سیاره است. سفر به آنجا یعنی کنارآمدن با شوک فرهنگی و دلشکستگی. ولی انگار مجبور بودم این کار را بکنم. مدتها بود که از این کار طفره میرفتم، اما مدتهای بود که مدام حس میکردم دارم به سرزمین مادریام نزیکتر و نزدیکتر میشوم و او هم دارد به من نزدیکتر میشود. برای همین رفتم.