ادبیات، جامعه، سیاست

محرم‌مات

عزاداران بوشهری مراسمات را بر طبق سنت اجداد در نیمه‌های شب برگزار می‌کنند و سینه زنان حلقه‌هایی به دور نوحه‌خوان می‌بندند و چفیه به کمر دست‌ها را بالا می‌برند و شانه‌ها را تا نزدیکی زمین پایین می‌آورند

کتاب

خالو‌ممد برگه‌ای از کتاب روی پیش‌خوان مغازه‌اش پاره کرد و فلفل‌های گرد و قرمز هندی را شمرد و توی کاغذ گذاشت و بعد وزن کرد، کاغذ را با نخ سیاه رنگی که زیر دست پیر و چروکیده‌اش بود محکم بست، گفت: «دیگه چیزی نمی‌خوای قربون؟»

ویروس توطئه

اینقدر مرگ بر این و آن گفته بود که وقتی رضا دوستش مُرد بعد از نماز میت بلند گفت مرگ بر مرگ! رضا بهترین دوستش بود، کارگر شرکت نفت، تنگی نفس داشت، یک شب توی هوای سرد آبان که از سر شیفت برمی‌گشت خانه در راه سر فلکه‌ی امام بین معترضان و پلیس گیر افتاده بود و از بوی گاز اشک‌آور نفسش گرفته بود و مرده بود، مرگ بر او هم شد.

یک حلیمه و چند روایت

حلیمه زنی بود بلند قامت، چهارشانه، سفید خاره و قوی هیکل که چشمان سبز او میان صورتِ گرد و پُر گوشتش می‌درخشید، تمام صورتش نقش‌ونگارهایی با رنگ سبز داشت که بر جذابیت چهره‌اش می‌افزود، یکی از این خالکوبی‌ها طرح خاتمی بود که روی چانه‌اش خودنمایی می‌کرد و دیگر خالکوبیی که بسیار زیبا بود پشت دو دستش جای داشت و تصویر لیلی و مجنون را با جامی در دست نشان می‌داد که بصورت قرینه روی هر دو دستش بود و هنگامی که دستانش را مشت می‌کرد و به هم می‌چسباند تصویر کامل می‌شد.

پیامبری که شیر سوزاندش

روز پنج‌شنبه بود و ما شیفت ظهر بودیم، درس دینی آن روزمان در مورد دعوت پیامبر از مشرکان مکه به دین اسلام بود و آقای چراغ‌زاده عادت داشت دروس را به تفسیر بیان می‌کرد. مثلاً در همین درس از مصائب پیامبر و راههای ابلاغ رسالت می‌گفت و داستان‌هایی هم که بدنبال مطالعه فراوان بلد بود می‌آورد، من از آخر کلاس بلند شدم و گفتم: « آقا ما هم می‌توانیم انسان‌ها را به راه راست هدایت کنیم؟»

مدرسهٔ هوشمند و آمرزیده‌شدگان

در دوره‌ی دبستان ناظمی داشتیم بنام آقای هوشمند که تنها بود کس و کاری نداشت. آقای هوشمند مرد میانسال دیلاقی بود که دستان درازی داشت، موهایش را رنگ می‌کرد ، بعد از گذشت چند سال هنوز در این امر چندان توانا نبود و گاهی موهایش قهوه‌ای روشن، حنایی و یا طوسی می‌شد، اما مشخص بود که رنگ مطلوب و مدنظرش سیاه پرکلاغی بوده.

چراغی که به هیچ‌کجا روا نبود

پای صبحونه حاجی از خوبی‌های بخشش و نیکوکاری برای فرزندش عباسعلی می‌‌گفت، عباسعلی هم با همون صورت تپل و قرمزش که رنگ دمپخت تماته بود به پدر نگاه می‌‌کرد و لقمه‌های املت رو می‌ذاشت دهنش، با سر حرف‌های پدر را تایید می‌‌کرد. بعد از صبحانه حاجی گفت: «حالا می‌دونی کجا گذاشتتش؟» 

Designed & Developed by Nebesht Media