استخر

چطور میتوانید خود را توصیف کنید؟ آدمید، و همین حالا کنار استخر ایستادهاید و برگها را از رویش جمع میکنید. غرقِ کارتان هستید. پیراهنی که به تن دارید، خیسِ خیس است، همینطور کراواتتان. لبهی استخر ایستادهاید. توریِ خاصی در دست دارید که همه چیز را از روی آب جمع میکند، حتیپشهها را، که همینطور پشتِ سر هم در آب میافتند. سطح آب صافِ صاف است، اما شما همچنان به کارتان ادامه میدهید. کند پیشمیرود، چون وسواس نشان میدهید؛ بارها دور محوطه استخر میگردید.

کمی پیشتر چنین کاری را، آن هم در این ساعتِ روز، بینهایت عبث میدانستید. اصلا نمیشود باور کرد که عین خیالتان نیست که دارید زیرِ آفتاب میسوزید. هر آدمِ تاسِ دیگری با وزنِ نرمال، جای شما بود، گرمازده میشد، مضاف بر این که آفتاب نه تنها مستقیم بر سرتان میتابد؛ از سطحِ آبِ زلال هم بر صورتتان منعکس میشود.

بعد تلفنتان که به کمربند میبندید، زنگ میخورد. مکث میکنید. آدمهای اطرافتان با همدردی نگاهتان میکنند و دستشان را تکان میدهند که مهم نیست، لازم نیست جواب بدهی. اما آنها قبل از شما اینجا بودهاند و بیش از شما با موقعیت عجیب و غریبی که ناگهان خود را در آن یافتهاید، عجین شدهاند.

علیرغم میلتان، چشم از زلالِ آب برمیدارید، همهی عضلاتتان منقبض میشود و با همهی وجود سعی میکنید به یاد آورید زندگی در گذشته چه معنایی برایتان داشته. و آنوقت است که میتوانید هر چه در توان دارید به کار بگیرید، تلفن را بردارید و دکمهی سبز را فشار دهید. صدای همسرتان را میشنوید که در گوشتان هق و هق میکند:

«مارتین؟ آه خدای من، خودتی؟»

صدای آشنای بوقِ هشدار را میشنوید، همین حالاست که شارژِ موبایلتان تمام شود. اما قبلا، همه چیز طورِ دیگری بود. استخر برایتان بیاهمیتترین چیزِ دنیا بود. در نظرِ یک مردِ ثروتمند، استخر جزئی است از یک خانه؛ همین! برادرتان همیشه نظرِ دیگری داشت.

«استخرها فقط استخر نیستند

«استخرها چیزی بیش از استخرند»

متاسفانه حالا برادرتان را میفهمید، اما قبلا شما و دکتر وِلاه هر دو متفقالقول معتقد بودید. برادرتان پسرکِ عجیب و غریبِ بیآزاریست. کاری به کارش نداشتید، تا اینکه سال سوم، دانشکدهی معماری را ترک کرد. آس و پاس و مرموز بازگشت. پدرتان راهِ میانه را پیش گرفت، هیچ سوالی نپرسید. در شرکتش شغلی برایش در نظر گرفت. او را سر کاری کم اهمیت، با وجههی مناسب و حقوقی قابل قبول، گذاشت. برادرتان در جمعهای خانوادگی شرکت نمیکرد و خوبیاش این بود که دیگر کسی هم نبود دعوا راه بیندازد. وقتی با پدرتان تنها میشدید پیرمرد دستش را بیخیال تکان میداد و میگفتبرادرت اوتیسمی است. اما تو پسرم! تو هم مثل من اهلِ میانهروی هستیتا اینکه یک روز وسط هفته چنین تماسی داشتی:

سلام پسرم.

پدر،اتفاقی افتاده؟

نه البته که نه! اصلا. من خیلی خوبم. ممنون….

خوب، پس فکر کنم همه چی رو به راهه…. پدر، من وسطِ یک جلسه هستم. من با شما تما…..»

قضیه اینه که برادرت سه هفتهای هست، سر کار نیومدهکسی دلش رو نداشته به من بگه، خیلی اتفاقی بود که من…..

باهاش تماس می گیرم، پدر. میفرستمش بیاد سر کار. نگران نباشید، مراقب خودتون باشید.

به اتاق کنفرانس برمیگردید و از یکی از همکارانتان میپرسید، چیز مهمی را از دست دادهاید یا نه. سه روز بعد، تماس پدرتان را به خاطر میآورید. بر پیشانیتان میزنید. همسرتان این حرکتتان را میشناسد. میپرسد این بار چه چیزی را فراموش کردهاید.

عزیزم حتما باید با برادرم تماس بگیرم.

برای چی؟خبر جدیدی از معمار کوچولوی عجیب غریب‌مون شنیدی؟

اصلا خوشتان نمیآید که همسرتان این طور از او حرف می‌زند. نمیخواهید با او بحث کنید. از اتاق بیرون میروید. میخواهید چند کلامی خصوصی با برادرتان حرف بزنید. تلفن را جواب نمیدهد و شما به هم میریزید؛ درست مثل وقتهایی که در شرفِ معاملهای بد هستید. بیقرارید. در حالی که به پدرتان فکر میکنید در اتاق بالا و پایین میروید. نیمساعت بعد یک بار دیگر امتحان میکنید. این بار برادرتان جواب میدهد. صدایش انگار عوض شده. هیجان زده است. میگوید خیلی خوشحال است تماس گرفتهاید. تعجب میکنید. سرد و خشک جوابش را میدهید.

کجایی؟ چه خبره؟ پدر نگرانته.

هی…. من یه استخرِ جدید دارم.

گوشی را قطع میکنید. تحمل این یکی را ندارید. برادرتان سه هفته سر کار نرفته چون صاحبِ استخر جدیدی شده. که اینطور! هیچ توضیح معقولی به ذهنتان نمیرسد: چارهای ندارید؛ باید بروید سراغش. دوباره شمارهاش را میگیرید. جواب میدهد و میپرسد روبهراهید؟ جوابش را نمیدهید، فقط با صدایی نسبتا سرد اعلام میکنید به دیدنش خواهید رفت. میگوید اسباب کشی کرده. آدرس جدیدش را روی تکهای کاغذ مینویسید و در جیبِ کتتان میگذارید. مسیری طولانی را در حومهی شهر رانندگی میکنید تا به خانهاش برسید. آدرس را دوباره نگاه میکنید. بیرون ساختمان همه چیز عادیست، به فکرتان هم خطور نمیکند چه در انتظارتان باشد. استخر از بیرون معلوم نیست. احساس بدی سراغتان میآید. معاملهی بدی در شرف است. برادرتان، دم در ظاهر میشود. اصلاح نکرده و از همیشه لاغرتر است. شبیه کارتنخوابها شده. قبل از هرچیز میپرسیدچی شده؟ پول لازم داری؟»

«نه اصلا! بیا تو

وارد فضای خنک سرسرا که میشوید، به خود میآیید. از رفتار متکبرانه خود در بدو ورود پشیمان میشوید. دستتان را کاملا بیاختیار روی شانهی برادرتان میگذارید و برش میگردانید. «به من بگو چه خبره؟»

چهرهی برادرتان نفوذناپذیر است. چیزی را مخفی میکند و این اعصابتان را به هم میریزد. پیچی به تن میدهد و خود را آرام از زیر دستتان بیرون میکشد و دستی تکان میدهد که دنبالش بروید. عینک شنا از دستش آویزان است. همین که در اتاق نشیمن که بزرگ هم هست پا میگذارید دوباره میایستید. پردههای کرکره پایین است، اما کاملا مشخص است: قطعا بیرون استخری است و درخشش آبِ زلالش پیداست. میگوید: «صبر کن

هجومی از بدگمانی وجودتان را فرا میگیرد. مکث میکنید. پنداری تمام اجزاء بدنتان در برابر رفتن مقاومت میکند. راه دیگری پیش میگیرید.

«باید حرف بزنیم، تو دردسر افتادی. پدر فهمیده سه هفتهای سر کار پیدات نشده، باید بهش توضیح بدی

هر چه هست کلماتتان هیچ تاثیری ندارند. صبورانه نگاهتان میکند. به دکتر ولاه، روانپزشک خانوادگیتان فکر می کنید. تمام مشکلات روحیِ خانوادهتان از هیستری زنانه گرفته تا مشکل کمبود عزت نفس در مردان را درمان میکند.

«گوش کن. شاید بهتر باشه یه قرار با دکتر ولاه بگذاری مطمئنم کمکت میکنه.

«قبلا باهاش حرف زدم. دکتر ولاه حالش خیلی خوبه

چهره برادرتان خالی از هرگونه احساسی است. نمیتوانید بفهمید شوخی میکند یا نه. سعی میکنید چیزی عادی اطرافتان پیدا کنید که تا به واسطه آن کنترل اعصابِ خود را دوباره به دست بیاورید. آن وقت است که آکواریوم را میبینید. بیشترِ ماهیها روی آب شناورند، تکهپاره و آش و لاش. آنها هم که زندهماندهاند در دیوارهی کناری آکواریوم که نزدیکِ کرکرههای کشیده است بالا و پایین میروند. لحظهای چشمانتان را میبندید و آرزو میکنید ماهیها تنها به خاطر بیتوجهی مرده باشند و این از نتایجِ علائمِ جدیدِ بیماریِ برادرتان نباشد.

میگویید: «چطوره که هیچ وقت به من زنگ نمیزنی؟ ما خیلی کم هم رو میبینیمدرست نمیدانید چرا، اما در آن لحظه احساس میکنید برادرتان دیگر به خانوادهی شما تعلق ندارد. دیگر به هیچ کس تعلق ندارد. نمیخواهید حالا به این قضیه فکر کنید، پس به حرف زدنِ نمایشیتان ادامه میدهید. «باید بیشتر با هم باشیم. باید امتحان کنیم. میخوام بگممیدونیخیلی وقته هم رو ندیدیم. تو اصلا نمیدونی چه اتفاقاتی برای من افتاده. من هم شرایط تو رو نمیدونم. منظورم اینه….»

میگوید: «من یه استخر جدید دارمبارقهای از نور از لابهلای پرده کرکرهبه داخل میتابد.

یکاستخرتازه؟

آره! باشکوهه!

صبرتان تمام میشودهمین؟»

البته! میخوای بری ببینی؟

میگویید: «فقط همین رو داری بگی؟»

صدایتان میلرزد. لحن صدایتان برگشته و تهدیدآمیز شده. «بعد از این همه وقت؟»

بیا!

معلوم است دیگر نمیتوانید خودتان را کنترل کنید: «یه نگاه به خودت بنداز. افتضاحی

برادرتان سمت پرده میرود و آن را بالا میکشد. دیواری شیشهای پیشِ چشمانتان ظاهر میشود. دست را حائلِ چشمانتان میکنید. استخر آن بیرون درست مثل غاری از طلا میدرخشد. گیج هستید. حالا که این همه دوست پیشِ برادرتان جمعاند؛ شاید درحقیقت خیلی هم اوضاعش بد نباشد.

میبینم که یه مهمونیِ حسابی تو استخرت داری، انگار مزاحمم.

بهمون ملحق نمیشی؟

طوری نگاهتان میکند که گویی شمایید که دیوانهاید، نه او.

نه نمیخوام. مزاحم نمیشم.

خب، چه بد. شاید دفعهی بعد. اینجا همیشه قدمت روی چشمه.

تغییر ناگهانیِ جایگاهتان کاملا، بهمتان میریزد. قبل از رفتن میخواهید موقعیتی را که هنگامِ ورود داشتید از نو بسازید. میگویید: «گوش کن، من اومدم چون باید حرف میزدیم. مهم بود. سه هفته سرِ کارِ پیدات نشده و حالا اینجایی و کنار استخرِ جدیدت مهمونی گرفتی! با همهی احترامی که برات قائلم،…» سعی میکنید شخصیت برادرتان را خرد نکنید…. «این کاملا غیر مسئولانه است

برادرتان اشاره میکند دنبالش بروید و می گوید: «بیا، به ما ملحق شو

کار دیگری نمیتوانید بکنید جز اینکه موقعیت را بپذیرید: شما در این نمایش هم مثل همیشه تنها نقش واسطه را برعهده دارید.

«بسیار خوب! پس به پدر چی بگم؟»

«پدر کنار استخره

این را میگوید و تنهایتان میگذرد. اول چندبار جملهی آخرِ برادرتان را تکرار میکنید. یکی دو ثانیهای صبر میکنید . سپس میدوید بیرون. پیش چشمانتان استخر است با منظرهای زیبا و هولانگیز که در کلامنمیگنجد. پیشِ روی شماست. پدرتان از ذهنتان پاک میشود؛ حالا مهمترین مسئله این است که تا جایی که میتوانید به استخر نزدیک شوید. اگرچه پیش از آنکه از ساختمان بیرون بیایید، میخواستید مستقیم سراغِ پدرتان بروید و این استخر لعنتی برایتان کمترین اهمیتی نداشت؛ حالا یکراست، سمتش میروید، شاید بشود همینطور کنارِ آب بایستید و تماشایش کنید، ژرفایش را به نظاره بنشینید. اما برادرتان راهتان را سد میکند. بازویتان را میگیرد: «خوب چی فکر میکنی؟ محشر نیست؟»

دستی به شانهتان میزند و شما را میبرد نزدیکِ یک صندلی کنارِ پدر. کمی بعد که پدرتان لحظهای دست از خیره شدن به سطحِ آب برداشت؛ آرام زیرِ گوشش نجوا میکنید: «انتظار نداشتم اینجا کنارِ استخر ببینمتون. اینجا چه کار میکنید؟»

آرام و به دشواری سعی میکند سرش را برگرداند و با دستش نشانش میدهدستودنیهپاسخش تا حدی هم معقول است. اما چیزی دلتان را خالی میکند: چندمتری آنطرفتر دکتر ولاه را میبینید. مشخص است رنج میکشد. روی آب خم شده و با خود صحبت میکند. بیقرار بلند میشوید. برادرتان گویی میخواهد مانعِ رفتنتان شود، بازویتان را میگیرد. خودتان را رها میکنید و سرسختانه سمتِ استخر میروید و به لبهی آن نزدیک میشوید و نگاهش میکنید. طبقِ قاعدهای مرموز و عجیب، به سمتِ پایین سرازیر است. انحناها و زوایای جریانش همه ضدِ هم هستند، نادرست و غولآسا. پنداری چرخشِ چیزی را به تصویر میکشند که نمیدانید نامش چیست. کم و بیش هیئتِ کلیسای جامعی را در ذهن متبادر می کند که واژگونه شده. خیره که میشوید، قدرتِ جهتیابیتان را از دست میدهید. بالا کجاست، پایین کدام طرف است؟ کفِ آن زیرِ قوسی تیرهرنگ و کدر از دید پنهان شده. نگاهتان روی دیوارههای داخلیاش حرکت میکند. نوری در طیفهای مختلفِ رنگ آبی ساطع میکند که در بازتابِ خود در فضای زیرینِ آب گم میشود. در نهایت صدای زنگ تلفنتان شما را به خود میآورد و از این وجد و شیفتگی بیرونتان میکشد. نام همسرتان روی صفحهی موبایل میافتد و خاموش و روشن میشود. جوابش را نمیدهید. صدای دکتر ولاه را میشنوید: «رواننژندها! چقدر از آنها بیزارم

دکتر ولاه، مردی ذاتا منطقی، همانطور روی آب خم شده و با آن درد دل میکند. دیدنِ روانپزشکِ خانوادگیتان که برای اولین بار دربارهی خودش حرف میزند، بهمتان میریزد. بالاخره کسی به شانهتان میزند. برادرتان شما را پیش پدرتان برمیگرداند. میگوید: «چه خوبه که همه اینجاییدو میرود. درمانده در صندلی فرو میروید. زمان میگذرد و استخر همانجا پیشِ چشمانِ شماست. گرداگردِ استخر، دوستانِ خانوادگی و آشنایان را به جا میآورید و البته برادرتان! عینکِ استخر همینطور از دستش آویزان است و بارها و بارها دورتادور استخر را میگردد. همین موقع اتفاقِ کماهمیتی رخ میدهد. عمویتان سعی میکند همسرش را از لبهی استخر عقب بکشد و او ناگهان جیغِ بلندی میکشد و تقلا میکند خود را رها کند. دکتر ولاه این را که میبیند قیافه میگیرد و میگوید: «خوب، دیدید چه گفتم؟ حالا میفهمید؟»

باد بر سطحِ آب شلاق میزند و موجِ آب روی عمویتان میپاشد و او به سرعت از لبهی استخر دور میشود. پدر، غرق در خیال فریاد میکشد: «چه استخرِ زیباییسه تشکِ بادی روی آب، شناور میبینید که روی هر یک  زنی دراز کشیده. دستهای هر سه در آب فرو رفته است. خیلی صحنهی دلپذیری میشد اگر فقط علامتی از حیات هم نشانمیدادند. برادرتان سراغتان میآید. عینکِ شنا هنوز از دستش آویزان است. لبخندش مرموز است.

چه خوبه که همه اینجایید!

ببین! نباید اون زنها رو بیدار کنیم؟ زیر آفتاب جزغاله میشن.

برادرتان لحظهای گیج میشود و بعد سردو مکانیکی جواب میدهد: «نگران نباش. هر کسی مسئولِ اعمالِ خودشه

شب میشود. به ساعتتان نگاه میکنید. عقربههایش روی دو و سی دقیقهی عصر ثابت ماندهاند. صبح که میشود، همه هنوز همانجایید. در گرمای وسطِ روز، باد شدیدی شروع به وزیدن میکند و بر آب موج میاندازد. زنان، روی تشکهای بادیشان غلتی میخورند و بوی تندِ پوستِ سوخته در هوا میپیچد. امواج تشکهای بادی را آرام سمتِ شما و پدرتان میآورد. پدر نگاهش را برمیگرداند. آرزو میکنید باد از جهت مخالف بوزد یا فورا قطع شود. اما هیچ یک برآورده نمیشود: زنِ بلوند، اول از همه به دیوارهی استخر میرسد و دو دوست دیگرش که با احترام فاصلهشان را حفظ میکنند و به دنبالش میآیند. صدای وزوزِ مگسها و بوی پوستِ سوختهی آدمیزاد.

پدر جابهجا میشود و سرش را سوی دیگری میگرداند. زنِ بلوند به پشت دراز کشیده و دستانش را در آب رها کرده. آثار سوختگی بر صورت، سینهها و شکمش، بیش از بیکینیِ گلدارش به چشم میآید. خوشحالید که عینک آفتابیِ بزرگ و تیرهای به چشم دارد. پلکهای سوخته و مگسهایی که زیرش میخزند، منظرهای نبود که تحملش را داشته باشید. پدر به سختی نفس میکشد و همین شما را وا میدارد بینیتان را با کراوات بگیرید و با پا محکم تشک را از لبهی استخر دور کنید. آنقدر محکم که زن با عینکِ بزرگِ تیرهاش واژگون میشود و در اعماق آب فرو میرود. کوچک و کوچکتر میشود و در تاریکی محو میشود. استخر باید بسیار عمیق باشد، چون با وجودِ زلالیِ آب نمیتوانید کفِ آن را ببینید. کفشهایتان خیس میشود. عصبی، درشان میآورید و در استخر، پرتِشان میکنید. بی هیچ صدایی آنها را میبلعد. تنها هشدارِ تلفنتان که به کمر بستهاید به گوش میرسد و متوجه میشوید شارژش رو به اتمام است. چند قدم آنطرفتر برادرتان را میبینید با عینکِ شنایش که از دستش آویزان است و کنار پایش تاب میخورد. لبهی استخر چمباتمه میزند و دستش را تا مچ در آب فرو میبرد، پنداری میخواهد دمایش را بسنجد. انگار دمایش خیلی مناسبش است، بیش از آنچه باید! متوجهِ نگاهتان میشود و عقب میرود.

همیشه حسی به برادرتان داشتید که آن را میزان معقول و متناسبی علاقه و عشق به حساب میآوردید. اما حالا که نگاهش میکنید، ایستاده بینِ آب و میهمانانش، برایتان مثل روز روشن است که به استخر تعلق دارد نه آدمها. از حرکتِ لبهایش میتوانید متوجه شوید که به آدمهای آنطرفِ استخر هم همان را میگوید که به شما و پدرتان میگوید: «چه خوبه که همه اینجاییدو میفهمید که درآخر استخر همهتان را خواهد بلعید و همهتان روی هم، کفِ استخر تلنبار خواهید شد، اگر کفی داشته باشد! فکر به کفِ استخر حواستان را پرت میکند و متوجه نمیشوید زنانِ استخر، وحشتناک به شما نزدیک شدهاند. آن که به شما نزدیکتر است گردنبندی با دانههای بزرگِ مروارید به گردن دارد که اشعهی خورشید را در چشم منعکس میکند. آشفته و عصبی با پا به آب ضربه میزنید تا جریانِ آب را عوض کنید. اما زنان همچنان اطراف شما پرسه میزنند و شناور میمانند.

دکتر ولاه با صدایی بیرمق فریاد میکشد: «فایدهای نداره. اختلالات عصبیِ زنانه را نمیشود متوقف کردبریده بریده نفس میکشد. ادامه میدهد: «تنها سلاحشان همین است

دست برمیدارید. حرفهای دکتر ولاه همیشه تاثیر ویژهای بر شما داشته. بازمیگردید سراغ پدرتان. لکی خیس میان پایش میبینید. میگوید: «پسرممیگویید او را از آنجا خواهید برد، اما همان لحظه احساس میکنید استخر شما را زیر نظر دارد. پدرتان سرش را جلو میآورد و میگوید: «میدونم چیزی که میخوام بگم به نظر مسخره میاد اما حقیقتا احساس میکنم اگه سعی کنم ازش فرار کنم اتفاق بدی میفته. میفهمی چی میگم؟» به استخر نگاه میکنید. بله! پیشبینیناپذیراست. انعکاسهای درونِ آب حسی از گریزناپذیری دارند: چشمانتان مات روی آنها میماند. ممکن است برادرتان خالق چنین چیزِ هراسانگیزی باشد؟ به بازوانِ لاغرش که نگاه میکنید داد میزند از پسِ بلند کردنِ یک مداد هم بر نمیآید. این بدنِ نحیف و کوچک و ریزاندام توان خلقِ چنین ایدهی دهشتناکی را دارد؟ حالا پیشانیِ خیس از عرقِ پدرتان را میبینید و خیلی راحت به او تشر میزنید. از خودتان خجالت میکشید، اما قادر نیستید رفتارتان را کنترل کنید: دندانهایتان بیاراده به هم میخورد. آخر هم پدرتان میخواهد مدتی تنهایش بگذارید. بلند میشوید، تا آنجا کهمیتوانید بدنتان را راست نگهمیدارید و دور میشوید. آدمهایی که روی صندلیهای ساحلی نشستهاند علائمِ مختلفِ گرمازدگی را نشانمیدهند و استخر لحظه به لحظه شومتر و زیباتر میشود. فکرش را هم نمیکنید ترکش کنید. استخر جزئی از شماست، همچون ناخودآگاهتان! زن با گردنبندِ مروارید، به نحو وحشتناکی به دکتر ولاه نزدیک میشود. با رخوت روی تشک دراز شده و یک پایش تا زانو در آب فرو رفته: حتی مردهاش هم سرشار از اعتماد به نفس است و راست به سمتِ روانپزشک میرود.

دکتر درست همانلحظه روی آب خم میشود و صورتش کاملا به سطحِ آب نزدیک میشود. میگوید: «میدانم در قیاس با تو خطاکارترم، اما قبول کن مرگبارندنیمی از زانوی زن که از آب بیرون مانده به تنش کشیده میشود. و این آخرین باری است که دکتر ولاه را میبینید، درون آب میپرد و تشکِ بادی زن را دنبال خودش میکشد. بعد تنها دستش دیده میشود که که«رواننژند» را با خودش به اعماق استخر میکشد. تشکِ بادی، بیگناه روی آب شناور میماند. بر لبهی استخر خم میشوید و به سطح آن خیره میشوید. چطور میتوانید خودتان توصیف کنید؟ تنها با استخرِ هولانگیز است که معنا پیدا پیدا میکنید. تمام مدت شما را زیر نظر دارد، دستانتان کجاست، به کجا نگاه میکنید، چه میگویید. استخر جایی در کنار خودش برای شما در نظر گرفته، شما به آن اختصاص دارید. ترکش بیمسئولیتی محض است. و حالا کنارش ایستادهاید. توریِ خاصی در دست دارید که همه چیز را از روی آب جمع میکند، حتیپشهها را، که همینطور پشتِ سر هم در آب میافتند. سطح آب صافِ صاف است، اما شما همچنان به کارتان ادامه میدهید. کند پیشمیرود، چون وسواس نشان میدهید؛ بارها دور محوطه استخر میگردید. کمی پیش چنین کاری را، آن هم در این ساعتِ روز، بینهایت عبث میدانستید. اصلا نمیشود باور کرد که عین خیالتان نیست زیرِ آفتاب میسوزید. هر آدمِ تاسِ دیگری با وزنِ نرمال، جای شما بود، گرمازده میشد، مضاف بر این که آفتاب نه تنها مستقیم روی سرتان میتابد؛ از سطحِ آبِ زلال هم بر صورتتان منعکس میشود.

در نوعی تلهی روانی گیرافتادهاید؟ معنای کارهای خودتان را نمیفهمید، فقط میدانید باید انجامشان بدهید. تنها میدانید باید کارتان را درست انجام دهید وگرنه اتفاق بسیار بدی برایتان خواهد افتاد. بعد تلفنتان که به کمربند میبندید زنگ میخورد. مکث میکنید. آدمهای اطرافتان با همدردی نگاهتان میکنند و دستشان را تکان میدهند که مهم نیست، لازم نیست جواب بدهی. اما آنها قبل از شما اینجا بودهاند و بیش از شما با موقعیت عجیب و غریبی که ناگهان خود را در آن یافتهاید، عجین شدهاند. علی رغم میلتان، چشم از زلالِ آب برمیدارید، همهی عضلاتتان منقبض میشود و با همهی وجود سعی میکنید به یاد آورید زندگی در گذشته چه معنایی برایتان داشته. و آنوقت است که میتوانید هر چه در توان دارید به کار بگیرید، تلفن را بردارید و دکمهی سبز را فشار دهید.

صدای همسرتان را میشنوید که در گوشتان هق و هق میکند: «مارتین؟ آه خدای من، خودتی؟» صدای آشنای بوقِ هشدار را میشنوید، همین حالاست که شارژِ موبایلتان تمام شود. باید تصمیم بگیرید. میخواهید آدرس جهنمی را که در آن هستید به او بگویید یا نه. میخواهید خودخواه باشید و آدرس جایی که که همه با هم از آفتاب سوختگی و تشنگی خواهید مرد را بگویید یا به خاطر عشق به او و فرزندانتان محلِ استخر دهشتناک را پنهان نگه دارید. راه میانه را انتخاب میکنید.: «هر کار میکنی به خانه شماره ۲۲۴ خیابان ریچکیل نیا، عزیزم

تشکبادی با جسد زنی رویش نزدیک میشود. شما تور را در استخر فرو میبرید و همچنان به آن خدمت میکنید.

.

ترجمه محبوبه شاکری. خانم شاکری فارغ‌التحصیل کتابداری و در همین رشته مشغول به کار است. او ترجمه‌های خود از داستان‌های کوتاه را در وبلاگ شخصی و دیگر نشریات منتشر می‌کند.

درباره‌ی نویسنده

وسنا لِـمَیک

وسنا لمایک (vesna lemaic) متولد، 1981 نویسنده اسلونیایی، در 2008 با انتشار اولین مجموعه داستان کوتاهش، به شهرت رسید. این مجموعه داستان، 3 جایزه ی ادبی را در کشورش برای او به ارمغان آورد و به زبان‌های متعددی ترجمه شد؛ داستان "استخر" از این مجموعه است. لمایک در 2010 اولین رمانش را با عنوان "زباله دانی" منتشر ساخت.

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها