Tag: ادبیات جهان

«اینترمتزو» با پرداختن به پیچیدگی‌های روابط خانوادگی، عشق، فقدان و هویت فردی، گامی نو در کارنامهٔ نویسنده‌اش محسوب می‌شود، و نشان داد که نویسنده‌اش نه تنها در خلق داستان‌های عاشقانه، که در روان‌شناسی شخصیت‌ها و روابط انسانی هم ماهر است…
رمان «پیاده‌روی طولانی» که کینگ در دوران دانشگاه در دههٔ ۱۹۶۰ نوشت، جوانانی را تصویر می‌کشد که در ماراتنی مرگبار برای سرگرمی با هم رقابت می‌کنند. نسخهٔ سینمایی جدیدش یادآوری‌ست از این‌که این رمان پیش‌بینی‌کنندهٔ عصر تلویزیونِ واقع‌نما بود…
همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد؛ انگار می‌خواست خودش را مجاب کند که خوشبختی و شادی بسیار نزدیک است. چهره‌ی زن هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظه‌ای کوتاه نمایان و محو شد…
در «دنیای قشنگ نو»، همه چیز از پیش برنامه‌ریزی شده است: ژنتیک، طبقه اجتماعی، نقش‌های شغلی و حتی علاقه‌ها و هیجانات. انسان‌ها از همان تولد، با روش‌های علمی و تربیتی به نوعی «ماشین اجتماعی» تبدیل می‌شوند…
از مجموعه داستان‌کوتاه «آفتاب، سنگ و سایه‌ها: بیست داستان کوتاه برتر مکزیکی»
هیچ باغی این‌چنین منظم و بی‌نقص نبوده است. هیچ‌گاه باغی به این خوبی رسیدگی نشده بود. همه گیاهان به خاک حاصلخیز، نور، آب، هوا و مواد مغذی و هر آنچه که مورد نیاز بود دسترسی کامل داشتند…
از مجموعه داستان‌کوتاه «آفتاب، سنگ و سایه‌ها: بیست داستان کوتاه برتر مکزیکی»
در عصرِ جنگ‌های جدید، فناوریِ نظامی و بازنماییِ خشونت در رسانه‌ها، «سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ پنج» همچنان موضوعیت دارد. رمان به ما یادآوری می‌کند که تجربهٔ ویرانیِ جمعی نه فقط تاریخی است، بلکه روان‌شناختی و بین‌نسلی منتقل می‌شود…
احساسات ضدانگلیسی‌اش که به هر حال شدید بود، با این تفکر که انگلستان بار دیگر آمریکا را به یک جنگ وحشتناک و کاملاً غیرضروری کشانده است، تقویت شده بود و او تمایلی نداشت با هیچ نماینده‌ای از آن کشور دیدار کند…
با خودش فکر ‌کرد چرا هیچ کس چه زن و چه مرد را نمی‌شناسد تا با هم بیرون بروند، بگویند و بخندند. بگی نگی فقط کارمندانی را که با هم در یک جا کار می‌کردند و با هم سلام علیک داشتند می‌شناخت چرا که از اینکه بقیه سر از کارش در بیاورند متنفر بود…
شاید آن روز دیگر گریه نمی‌کردند. نمی‌دانم، پیش‌شان که نبودم؛ فقط می‌توانم تصور ‌کنم. خود من معمولاً توی خانه گریه نمی‌کردم، به جز سر میز، اگر شام می‌زد توی ذوقم، یا وقت خوابم نزدیک می‌شد، چون واقعاً دلم…