Tag: ادبیات ایران

استکان خالی را گذاشت توی نعلبکی وبردشان آشپزخانه. وقتی برگشت، جعبۀ دستمال کاغذی را به جلو هل داد، نشست کنار پیرزن و تکیه‌اش را آرام آرام داد به پشتی و شروع کرد: «رفته بودم قبرستون سر قبر محمد، داشتم باهاش حرف می‌زدم یهو شنیدم صدایی گفت، پسرته؟ برگشتم، دیدم جل‌الخالق محمد خودشه! خواستم بلند شم، او کنارم نشست. بهش گفتم آخه این بود معرفت؟
هنوز صدای ستوان از در اطاق بیرون نرفته و به گوش یحیوی نرسیده بود که با شنیدن سروصدای قربانعلی که سراسیمه با تفنگش ور می‌رفت تا گلنگدن را بکشد، برگشت. احساس کرد یخ زد. فکر کرد: «یعنی به همین مفتی؟ اون هم توی این پاسگاه خراب شده؟ وسط بیابونی!» چشمهایش به درگاه اطاق دوخته شده بود و دستش بی اختیار در هوا به دنبال کمربند و سلاح کمری‌اش می‌گشت. رادیو از روی میز به پایین افتاد. صدای قربانعلی همراه تقه‌ی خشک گلنگدن در اطاق پیچید که داد می‌زد: «وایسا، وایسا! جناب سروان، می‌زنم ها!!!»
عطایی یک جور خاصی به دست‌های آدم نگاه می‌کرد. شاید مجید راست می‌گفت. نگار گفته بود از سمینار کشوری شهرسازی که بر می‌گشتند عطایی توی هواپیماخوابش برده بود و سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی نگار. سرش افتاده بود روی شانه‌ی نگار. واقعا افتاده بود یا…؟
آن وقتی که من آمدم پدر یک بار دیگر به جنگ رفت. مادر چادر نخی سبز لجنی‌اش را که پر از گل‌های بابونه بود، می‌انداخت روی سرش و بوی گل‌هاش پهن ِموزاییک‌های براق پله‌ها می‌شد و با یک دست چادر را زیر چانه‌ی کوچک و لرزان صورت گندمی‌اش می‌گرفت و با زبان کوچکِ صورتی‌اش لبهای باریک و خشکش را تر می‌کرد . سبد قرمز پلاستیکی مشبک را که تازه خریده بود دست می‌گرفت و درِ حیاط را آرام می‌بست تا چادرش فرصتی برای لای در ماندن پیدا نکند، تا یک وقت دیرش نشود.
در حمام را از داخل قفل می‌کند. صدای شیر آب می‌آید. پالتو را آویزان می‌کنم و به اتاق خواب می‌روم. چمدانم را از زیر تخت بیرون می‌کشم. صندوقم را در می‌آورم و تارهای شرابی را می‌گذارم کنار چیزهای دیگر. تار موها از همه بیشتر است. صدایی می‌آید. چراغی زیر تخت روشن و خاموش می‌شود. دست می‌اندازم بیرون می‌آورمش. گوشی موبایل است اما گوشی فریبرز نیست. چراغش روشن می‌شود و نام حمیرا می‌افتد و باز خاموش می‌شود. دستم می‌لرزد. گوشی می‌افتد. هنوز از حمام صدای آب می‌آید. گوشی را بر می‌دارم. فقط شماره‌ی حمیرا در حافظه‌اش است. یادداشتش می‌کنم. گوشی را سر جاش می‌گذارم و چمدان را هل می‌دهم زیر تخت.
پایش را از گلیمِ تخت درازتر کرده بود. دود قلیان از دهانش می‌رفت تا برسد روی سر کسانی که آنجا بودند. با قوطی کبریت بازی می‌کرد تا شاه بیاورد و کیف کند. از سر ظهر یک بند دزد آورده بود. چشم تنگ کرد به آمدن کوسه که می‌شلید. توی راه پایش گرفت به تخت حمال ها.« آی پیزی، کوری؟» کوسه کمرش را راست کرد و گفت:« کور بابات بود که تو پس افتادی.» قبل از آنکه جر بالا بگیرد، داد کشید و کوسه را صدا کرد. قهوه خانه از صدا افتاد و باز صدای قلیانها بلند شد. حمال‌ها نطق نکشیدند. حتما فهمیدند او یسل کوسه را می‌کشد.
ماه‌منیر نباید مجسمه را می‌شکست. دیشب وقتی وارد خانه شدم دیدم آماده، منتظر ایستاده. مجسمه را گرفته بود بالای سرش. زل زده بود به من . با قدرت کله‌ی زن را کوبید به زمین. مجسمه روی سرامیک‌های هال متلاشی شد. چهره‌ی خونین زن را دیدم که با چشمهای وق زده من را نگاه می‌کرد. مادر بلند بلند خندید.
بیست و نه سال بعد از روزی که فهمید به پایان خط رسیده است، هنوز خودکشی نکرده بود. روی کاناپه‌‌ی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، با موهای بیرون زده‌ی شکمش از لبه‌ی زیرپوش‌بازی می‌کرد و چیپس کم نمک می‌خورد. بعد ازظهر جشن تولد دخترشان بود و زنش داشت توی آشپزخانه سالاد اولویه درست می‌کرد. یکی از شبکه‌های منفی شانزده فیلم وحشتناکی نشان می‌داد. دست وپای مرد لختی را بسته و در اتاقی نیمه تاریک از سقف آویزان کرده بودند.
سه سال دارو خورد و شناخت درمانی کرد، نشد، دارو را نخورد و نشد، شناخت درمانی را رها کرد و نشد، می‌خواست راه‌های آرام شدنش را خودش کشف کند، نشد، ورزش کرد، رها کرد، خانه ماند، بیرون رفت، دوست پیدا کرد، ول کرد، یکی دوبار مهمانی رفت، نرفت، تصمیم می‌گرفت بیرون بزند، لباس می‌پوشید، در می‌آورد، همراهی‌اش که می‌کردم آب شدندش را می‌دیدم، خیس عرق شدنش را،گاهی از حد اضطراب راه رفتن در شلوغی برایش ناممکن بود، می‌گفتند فوبی فضای باز دارد.