ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: سعیده شجاعی

صبح که شنیدم مردی با پای لنگ از اتاق ۱۳ بیرون آمده است، فهمیدم فرد دیگری این کار را انجام داده است. می‌دانستم فرد دیگری باید دزدی کرده باشد زیرا من روی عرشه تنها بودم و به کسی نگفتم چه چیزی را دیده‌ام…
به نظر می‌رسید انتظار کشیدن تمامی نداشت. هزاران بار از صندلی بلند شد و در اتاق راه رفت و دوباره روی صندلی نشست. اغلب فکر می‌کرد که آخرسر بدون داروها پیش مادرش می‌رود. اما او برای گرفتن داروها آمده است…