موضوع: جامعه

آیا آدم‌ها به‌راستی قادر به درک هم هستند؟

آیا آدم‌ها همدیگر را می‌فهمند؟ این سوالْ خیلی کلی‌ست، اما ارزشِ پرسیدن دارد. پاسخ به این پرسش، نیازمند اطلاعاتی مهم و آگاهی به واقعیاتی عمیق است. مولفان و متفکرانِ معاصر، ارزشِ تلفیقِ علم و فلسفه را به‌نحو احسن درک نکرده‌اند، اما روان‌شناسانِ بزرگ قرن بیستم (و بسیاری از فلاسفۀ بزرگِ قبل از آن‌ها) اهمیت آن را درک کرده بودند. آثارِ آن‌هاست که اعماقِ ناشناختۀ بشریت را روشن‌تر کرده است.

انتخاب هوشمندانه: از اعتمادکردن بیشتر می‌آموزیم تا از بی‌اعتمادی

همۀ ما افرادی را می‌شناسیم که به‌خاطر اعتمادِ بیش‌ازحد، به دردسر افتاده‌اند: مشتریانی که سرشان کلاه رفته، عُشاقی که به آن‌ها جفا شده، کسانی که دوستان‌شان ترک‌شان کرده‌اند. درواقع بیشترِ ماها، اعتمادِ اشتباه و ضرر آن را تجربه کرده‌ایم. این تجاربِ شخصی باعث می‌شود فکر کنیم که مردم بیش‌ازحد به‌هم اعتماد می‌کنند و غالبا تا مرز ساده‌لوحی پیش می‌روند. ولی درواقع، ما به اندازۀ کافی اعتماد نمی‌کنیم.

چرا ۱۸ سالگی سن بلوغ دانسته می‌شود؟

مردم در طول عمر خود به صورت فردی (در بهترین حالت) پیوسته رشد می‌کنند و به بلوغ می‌رسند. بنابراین شما در ۴۵ سالگی، نه تنها آگاه‌تر و عاقل‌تر از نسخه‌ٔ ۲۵ سالگی‌تان هستید، بلکه در کل انسان متفاوتی خواهید بود؛ چه از نظر فیزیکی و چه از نظر ذهنی. با این وجود، نسخه‌ی ۴۵ ساله‌ و نسخه ۲۵ ساله‌ٔ نابالغ‌تر و خام‌تر شما، در اکثر جوامع، تحت مجموعه‌ای از قوانین و محدودیت‌های یکسان زندگی می‌کنند. پس چرا، ۱۸ یا ۲۱ سالگی را به عنوان نقطه‌ٔ عطف عمر یک فرد در نظر می‌گیرند و جامعه می‌گوید همه در این سن باید از نظر قانونی در یک سطح قرار گیرند؟

چه‌طور از افراط‌گرایی پیشگیری کنیم؟

طی سال‌های گذشته، ترسی فزاینده نسبت به رشدِ سازمان‌های دست‌راستیِ افراطی، نئونازی‌ها و فاشیست‌ها شکل گرفته است. رویدادهای چند سال گذشته ازجمله ماجرای شارلوت‌ویل در آمریکا، کِمنیتس در آلمان و حملات تروریستی اخیر در کرایست‌چرچِ نیوزیلند این سوال را مطرح می‌کند که: برای جلوگیری از گسترش این ایدئولوژی‌های افراطی چه می‌توانیم بکنیم؟

چرا برخی ملت‌ها به وجود می‌آیند و برخی دیگر از هم می‌پاشند؟

چرا کشورها بیشتر بخاطر مسایل نژادی از هم می‌پاشند؟ در حالی که شماری دیگر، حتا با وجود نژادهای زیاد در قلمرو خود قرن‌ها دوام می‌آورند؟ به روایتی چرا ملت سازی در بعضی از کشورها موفق بوده ولی در برخی دیگر نه؟ این مقاله تلاش می‌کند با مقایسه تاریخ و سیاست کشورهای مختلف به این پرسش‌ها پاسخ دهد.

آیا می‌توان فساد را در جهان ریشه‌کن کرد؟

اگر از مردم بپرسید چرا کشورشان پیشرفت نمی‌کند، یا از سرمایه‌گذاران بپرسید چرا در برخی مناطق اصلا سرمایه‌گذاری نمی‌کنند، تقریبا همیشه در صدر فهرستِ جواب‌های‌شان، عامل فساد به‌چشم می‌خورد. اما فساد ناشی از جهل یا فقدانِ اخلاقیات نیست؛ راه‌حلی‌ست که مردم برای دورزدنِ محدودیت‌ها اتخاذ می‌کنند.

آن‌چه انسان‌ها را از هم جدا می‌کند، دین و سیاست نیست: شرم است

در این زمانه، چگونه می‌توانیم پیوند مستقیم‌تری با دیگران برقرار کنیم؟ برای شروع می‌توانیم با همۀ عُرف‌ها، نهادها، فناوری‌ها و طرزفکرهایی که ما را ازهم جدا نگه می‌دارند، به مخالفت بپردازیم و پیوندهای اجتماعی که ما را به انسان‌های واقعی تبدیل می‌کنند، احیا کنیم. اما به‌چالش‌کشیدنِ شیوه‌های عمومیِ ایجادِ تفرقه، هرچند ساده به‌نظر می‌رسد، موانعِ درونی‌سازی‌شدۀ ما دربرابر ایجادِ پیوند، خود عمیق‌تر و زیان‌بارترند؛ موانعی که همۀ آن‌ها به‌نوعی به شرم مربوطند.

نژادپرستی چیست و چگونه می‌توانیم نژادپرست نباشیم؟

نژادپرستی نه تنها از نظر اخلاقی مذموم است، بلکه با پیشرفت علم، به ویژه علم ژنتیک، ثابت شده که تفاوت‌های ظاهری افراد مثل رنگ پوست، رنگ مو یا چشم و یا ویژگی‌های چهره و اندام افراد، که به نظر بسیاری ممکن است مهم جلوه کند،‌ از نظر علمی اهمیت چندان ندارد. در واقع، حالا علم به ما ثابت کرده که در واقع تفاوت‌ها میان افراد متعلق به یک «نژاد» به مراتب بیشتر و با اهمیت‌تر از تفاوت‌های آن نژاد با نژاد دیگر است.

نگاهی به پدیدۀ چندهمسری در جامعۀ سیاه‌پوستان آمریکا

چندهمسری سبکی از زندگی‌ست که به‌اندازۀ خودِ بشر قدمت دارد و در همۀ قاره‌ها به اشکال مختلفی دوام آورده است – حتی در جاهایی مثل ایالات متحده که بیشتر مردم ادعا می‌کنند با آن مخالفند. اشتباه نکنید: دست‌کم در تئوری، بیشتر آمریکایی‌ها مخالف آن هستند. هرچند نگرشِ مردم نسبت به چندهمسری فرق کرده است – اخیرا در یک نظرسنجیِ گالوپ معلوم شده است که نرخِ تاییدِ این پدیده از آغاز قرن جاری بیش از دوبرابر شده است – ۸۴ درصد آمریکایی‌ها هنوز می‌گویند که چندهمسری از لحاظ اخلاقی غلط است.

فرهنگ‌ها، ملت‌ها و مذاهب سنگ نیستند؛ تغییر می‌کنند

هانس روسلینگ، متخصص فقید سلامت جهانی، می‌گوید: جمله «آفریقا محکوم به فقر است» برداشت اشتباه از اقتضای سرنوشت است، اعتقاد بر این که ویژگی‌های ذاتی، تعیین کننده سرنوشت کشورها یا فرهنگ‌ها است. اما چرا فقر اتفاق می‌افتد و چگونه می‌توان بر آن غلبه کرد.

چرا فیسبوک و گوگل و دیگر غول‌های فناوری تهدیدی برای جوامع به شمار می‌روند؟

بیشتر مردم از کمپانی‌های انحصارگرا می‌‌هراسند و یا نفرت دارند، چرا که این شرکت‌ها بر گروه‌‌ها و بازارها تسلط پیدا می‌کنند و رقابت را از بین می‌‌برند. اما کارشناسان فناوری هشدار می‌‌دهد که این فقط قله کوه یخ تهدیدی است که آنها متحمل می‌‌شوند؛

آیا افغانستان به راستی به «نخبه» و «نخبه‌گرایی» نیاز دارد؟

زمانی از گروهی از جوانان که کانونی را به نام «جوانان نخبه» ساخته بودند، پرسیدم که برداشت شان از نخبه (Elite) چیست؟ گفتند ما جوانانی استیم که نسبت به دیگران شایستگی بیشتر داریم. گفتم، نخبه بودن مترادف به شایسته بودن نیست ولی خود را نسبت به دیگران شایسته دانستن ابتدای اعتقاد به نخبه‌گرایی (Elitism) است. یعنی وقتی تعدادی از جوانان خود را نسبت به دیگران بهتر و شایسته‌تر می‌دانند، این آغاز طرز دید نخبه‌گرایانه به سیاست و اجتماع است. مشوره دادم که یکبار دیگر فکر کنند که آیا این واقعاً همان چیزی است که آنها می‌خواهند.