ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: ترجمه

رفتارشناسی غایت‌گرا؛ یا چگونه پلنگ تجسم کنیم؟

ذهن ما وجودی مرموز در مغز ما نیست بلکه معادل الگوهای درازمدت رفتار بیرونی ماست. این نظریه از فلسفه «غایت‌گرایی» ارسطو سرچشمه می‌گیرد؛ فلسفه‌ای که می‌گوید، نتیجه غایی مهم است و نه ابزار رسیدن به آن.

عشق در زمان انقلاب: چهره زنانه انقلاب نیکاراگوئه

در روزهای بعد از انقلاب نیکاراگوئه و بە قدرت رسیدن ساندینیستاها در جولای ١٩٧٩، چریکهای سرمست از پیروزی به خیابان‌‌های پایتخت سرازیر شدند تا دوستان دیرینەشان را در آغوش بگیرند. یکی از مسافران هواپیمایی کە از کاستاریکا می‌‌آمد، جوکوندا بللی بود؛ کسی کە مدت‌‌ها بە عنوان شیپورچی ساندینیستاها در آن کشور شناختە می‌‌شد. اوهمچنین به تساهل قاچاق اسلحه به جنبش ساندینیستا کمک کردە بود، و اکنون با در دست داشتن اولین شمارەهای نشریات انقلابی وارد کشور می‌‌شد.

بازگشت به بهشت

 مرد در کنار درختان نخل به نظاره ایستاده بود. نمی‌توانست از آن زن مو مشکی که می‌دید  بر لبه‌ی آب ایستاده و به دریا خیره شده و گویی در انتظار چیزی یا کسی است، چشم بردارد. او زیبا بود. با آن اندام ظریفش لباسی نخی گشاد و معلقی بر تن داشت، و موهای ژولیده و چشمان آبی براقش که چیزی از خود  رنگ آبی  دریا کم نداشت. 

بپر دیگه!

سرش را بالا گرفته و با زحمت زیاد سعی می‌کند، چشم‌هایش را به نقطه‌ای بدوزد، ‌که خیلی خیلی بالاتر از صورت من است. پیش از آن که حتی فرصت تصور حضور یک سفینه موجودات، یا یک پیانوی در حال سقوط را داشته باشم، حس می‌کنم  که قرار است اتفاق خیلی بدی بیفتد.

مایه‌ی افتخار

مردی آمریکایی در ادینبورگ  قصری را برانداز ­می­کرد، اگر بشود اسم آن را قصر گذاشت، و نه خانه‌ای سازمانی! جمعیتی از اهالی شهر و جهانگردان را دید که مقابل نرده‌ها در طرف دیگر خیابان پرنسس جمع شده بودند. از خیابان عبور کرد و به پارک رفت. خبر خاصی نبود.

دارارارام!

تا قبل از شش سالگی، حتی با این وجود که در اسخیدام، شهری که در فاصله‌ی بیست سی کیلومتری از دریا بود، زندگی می‌کردیم به خاطر جنگ هنوز دریا راندیده بودم؛ هرچند که تصاویر و عکس هایی از دریا دیده بودم و پدرم هم در موردش زیاد حرف زده بود اما این ها راضیم نمی‌کرد و مدام به دریا فکر می‌کردم. ساعت های طولانی به پهنای امواج، مرغان دریایی و ابرهای بالای دریا فکر می‌کردم و طوری دقیق تصورشان می‌کردم که حتی می‌توانستم خط افق را هم در ذهنم به خوبی مجسم کنم. یک تصویر کامل از دریا در ذهنم ساخته بودم و مطمئن بودم که آن تصویر واقعی بود.

فرش سالن

با چهارده سال سنم ، باید بابت هزینه‌ی خورد و خوراک و تنفس هوای کوهستان برای او چوپانی می‌کردم. اوائل همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. پیرمرد، دوستی به نام ماریون داشت که برای ما غذا می‌پخت. با من مهربان بود. کارم این بود که دنبال بزها این طرف و آن طرف بدَوم. روزی نبود که لااقل یکی از آنها سر از منطقهٔ ممنوعه در نیاورد. پیرمرد گفت : «کارت به خودت مربوطه،  هر طور می‌خوای عمل کن،  من می‌خوام درپایان هر روز هر پنجاه تاشان را تحویل بگیرم.»

بپر دیگه!

فریاد زدم: «آقا خواهش می‌کنم. این کار رو نکن! هر چی باعث شدی تو بر اون بالا، فقط فکر می‌کنی اونقدر بزرگه که نتونی فراموشش کنی. ولی باور کن، این‌طور نیست. تو می‌تونی! ولی اگه بپری پایین، با یه حس بن‌بست می‌میری. همین می‌شه آخرین خاطره تو از زندگی! نه خانواده، نه عشق! فقط ناکامی. ولی اگر نپری، قسم می‌خورم که هرچی درد داری، همه رو روزی فراموش می‌کنه. چند سال بعد، امروز برات می‌شه یه خاطره عجیب که سر آبجو برای دوستانت تعریف می‌کنی! داستان این‌که یه روز تصمیم گرفتی که از روی پشت بوم بپری پایین و یه نفر داد زد…»

تخیلات

ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش می‌کند و به خواب می‌رود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش می‌کند، به نحوی که موریس مجبور می‌شود آن را محکم نگه‌دارد. از خود می‌پرسد «این چه حسابی‌ست؟»

حواست به صاحبخانه باشد

تیر بابا خطارفت، اما احتمالا خیلی نزدیک به گربه خورده بود. چون گربه چنان خیزی برداشت که انگار یک موش کوچولو کونش را گاز گرفته باشد، و بعد تعادلش را از دست داد. پاهایش کج شد و از روی سقف لیز خورد. چنگال هایش که روی فلز سقف کشیده می‌شد، ویییییییپ صدا می‌کرد و بعد … تالاپ. “میمون چهره” محکم به زمین افتاد و برخلاف افسانه‌های رایج، سیستم داخلی او کمکی نکرد که بر روی هر چهار پایش پایین بیاید. خب، البته حدس می‌زنم که روی پاهایش پایین آمد، فقط فرود موفقی نداشت.

استخر

چطور می‌توانید خود را توصیف کنید؟ آدمید، و همین حالا کنار استخر ایستاده‌اید و برگ‌ها را از رویش جمع می‌کنید. غرقِ کارتان هستید. پیراهنی که به تن دارید، خیسِ خیس است، همین‌طور کراواتتان. لبه‌ی استخر ایستاده‌اید. توریِ خاصی در دست دارید که همه چیز را از روی آب جمع می‌کند، حتی‌ پشه‌ها را، که همین‌طور پشتِ سر هم در آب می‌افتند. سطح آب صافِ صاف است، اما شما همچنان به کارتان ادامه می‌دهید. کند پیش‌می‌رود، چون وسواس نشان می‌دهید؛ بارها دور محوطه استخر می‌گردید.

پیرمردی فرتوت با بال‌هایی بسیاربزرگ

روز بعد همه می‌دانستند که یک فرشته واقعی در خانه پلایو زندانی‌ست. برخلاف دستور زن خردمند همسایه که باور داشت همه فرشته‌ها بازماندگان فراری یک توطئه آسمانی بودند، هیچ کس دل و جرات آن را نداشت که با چماقی به سر فرشته بکوبد و بکشدش. پلایو تمام بعد از ظهر با باتوم نگهبانی‌اش از آشپزخانه مراقب فرشته بود و شب، قبل از آن‌که بخوابد، او را از میان گل و لای بیرون کشید و داخل مرغدانی سیمی همراه ماکیان‌ها قفلش کرد.

Designed & Developed by Nebesht Media