ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: ادبیات فارسی

آن‌چه کابل را به سارایوو وصل می‌کند: گسترهٔ جهان پارسی‌زبان در اعصار گذشته

«جهان پارسی‌زبان» جغرافیایی وسیع بود که زمانی از بالکان تا «خراسان بزرگ» را تحت پوشش خود داشت. آن‌چه بالکان غربی و خراسان بزرگ، این مناطق دوردست را به هم پیوند می‌دهد، زبان و فرهنگ پارسی اعصار گذشته است…

فقدان بازتاب طبقات اجتماعی در «رمان فارسی»

چرا در «رمان فارسی» حرفه‌ها و طبقه‌های اجتماعی بسیاری بازتاب داده نشده‌اند؟ ما سال‌هاست که به شغل‌های محدودی برای قهرمانان‌مان فکر می‌کنیم: عموما یا نویسنده‌اند و یا شغل‌شان در یکی از حوزه های مربوط قرار می گیرد. از زنان خانه‌دار، معلمان و دانشجویان در آستانهٔ فروپاشی زیاد نوشته‌ایم ولی مثلا یک آتش‌نشان، ویزیتور محصولات آرایشی بهداشتی و یک کارگزار بورس در کتاب‌های ما به ندرت جایی پیدا می‌کنند.

روز تولد

آب بالا می‌آید تا زیر بینی‌ام، وحشت زده دست و پا می‌زنم، بدون این که شنا بلد باشم، فقط تلاش می‌کنم زیر پایم نقطه‌ای امن پیدا کنم و خودم را بالا بکشم، اما آب بالاتر می‌آید. فشار آب آنقدر شدید است که مشتی آب وارد دهانم می‌شود و شوری‌اش گلویم را می‌سوزاند. آب می‌رسد به چشم‌هایم. روبرو را نمی‌بینم. چشم‌هایم تار می‌شود، هر چه دست و پا می‌زنم، پایین‌تر می‌روم و دیگر چاره‌ای ندارم جز این که چشم‌هایم را ببندم.

فرشته‌ای تنها در خانه‌ی من

گفت:«به مادرم می‌گویم بیاید.»

این مال وقتی بود که هنوز شقایق به مدرسه نمی‌رفت . زنگ زدیم از شهرستان آمد. دو هفته پیش ما بود ، خسته شد، از تنهایی حوصله‌اش سر رفت، برایش بلیط قطار گرفتیم، برگشت. سال گذشته یک آپارتمان کوچک کنار خانه‌ی خواهرم اجاره کردیم. خیال‌مان اندکی راحت شد. شقایق از مدرسه که می‌آمد می‌رفت پیش آنها. اگر صاحب خانه اجاره‌اش را بالا نمی‌برد همانجا می‌ماندیم ولی مجبور شدیم به چند محله پایین‌تر اسباب‌کشی بکنیم . می‌گفت:« تورم مثل عمر شیطان بالا می رود و خرج خانه، خودتان بهتر می‌دانید سرسام آور است.»

شاخ‌های این گوزن من را می‌درند

پرنده‌ای هراسان خودش را به شیشه کوبید و او از خواب پرید. همانطور که توی تخت نیم خیز شده‌ بود با سرآستینش نمناکی پیشانی‌ را گرفت. خودش را رها کرد روی تشک و نفسی سنگین همراه با آه ضعیفی بیرون داد. عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری روی زمان نامربوطی به رعشه افتاده بود. اما با آفتابی که خودش را کف اتاق پهن کرده بود دانست دیرتر از همیشه بیدار شده. قرص‌های خواب خوب بلدند کارشان را بکنند. خانه در سکوت دلگیری فرو رفته بود. می‌دانست که زنش رفته سر کار و بچه‌ها هر کدام دنبال درس و دانشگاهشان رفته‌اند. سایه‌ی محوی از پشت پنجره پرواز کرد و رفت. دوباره آن ترس به جانش افتاد. در اتاق تقریبا جز تخت‌خواب اثاث دیگری باقی نمانده بود.

دانای کُل

من خوشحالی گربه را نمی‌توانستم تشخیص بدهم، تنها می‌فهمیدم که خود بهروز از داشتن این گربه خوشحال است. گربه به خوبی توانسته بود بهروز را از تنهایی بیرون بکشد. او روزها پس از این‌که از دانشگاه برمی‌گشت در اتاقش با گربه‌اش حرف می‌زد و بازی می‌کرد. این را خودش به من گفته بود. سال اول دانشگاه‌اش بود و در کابل کسی را نمی‌شناخت. تنها من بودم و یک رفیق دیگرش. من در دانشگاه با او آشنا شدم و آن رفیق دیگرش برای سه_چهار ماهی هم‌اتاقی اش بود اما چند وقتی می‌شد که رفیقش به روستا رفته بود و بهروز در اتاقش تنها مانده بود. تا این‌که یک‌ماه پیش متوجه این گربه شد که پشت کلیکن اتاقش آمده بود، در لبۀ کلکین خودش را جمع کرده بود و شیشه مانع ورودش به اتاق می‌شد. شاید برای یافتن غذایی آمده بود و یا هم برای گرفتن گنجشکی خودش را به این بالا رسانیده بود تا از درخت روبروی اتاق بهروز که در منزل سوم یک بلاک رهایشی موقعیت داشت آن را شکار کند. بهروز آهسته پلۀ کلیکین را باز کرده بود و گربه را  گرفته به داخل اتاقش آورده بود. آن روز گربه را ساعت‌ها نوازش کرده بود و برایش شیر و غذاهای مخصوص گربه آورده بود. این آغاز پیوند عاطفی‌اش با گربه بود.

یا زینب

از همه‌جا صدای تیر می‌آمد. به دیوار تکیه کرد، چند نفس عمیق کشید. اسلحه‌ را از پشتش درآورد. لوله‌‌ی تفنگ را گذاشت لبه‌ی پنجره. یک چشم را بست و چشم دیگرش را چسباند به دوربین. شهر پر بود از ویرانه. روی گنبدِ یک مسجد، پرچم سوریه تکان می‌خورد. سر اسلحه را چرخاند، چند متر آن‌طرف‌تر، روی گنبد مسجدی دیگر پرچم داعش در احتزاز بود. آپارتمان‌های تخریب شده دور دو مسجد را گرفته بودند. هنوز می‌شد در آن‌ها پناه گرفت. دوربینش روی تک‌تک پنجره‌ها، سقف ساختمان‌ها، و پیاده‌روها می‌چرخید. ناگهان دردی شدید در دست راستش حس کرد. درحالی که لب‌هاش را گاز می‌گرفت، به کشیک ادامه داد. چیزی نگذشت که مجبور شد اسلحه را کنار بگذارد. نگاه کرد به دستش، عقربی سیاه به آن چسبیده بود. خواست با دست دیگر عقرب را جدا کند. عقرب کنده نمی‌شد. عرق از پیشانی‌ش می‌ریخت. داد کشید. عقرب کنده شد. عقرب را پرت کرد. نگاه کرد به دستش. کبود شده بود. همین‌که سرش را خم کرد که آن را بمکد، تیری از بالای سرش گذشت. آجری از دیوار افتاد. زیرلب گفت:«یا زینب!»

گزارش یک قتل

الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، اون مُرده. نمی‌دونم کِی! از زمان دقیقش اطلاعی ندارم. چطور؟! اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمت‌تون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من اونو جایی نبردم؛ فقط کشتمش. همدست؟! نه، ندارم. گمان نمی‌کنم زنده باشه؛ خودش گفته که مُرده! این چه طرز صحبته! من چیزی مصرف نکردم؛ پاک پاکم. خیالت راحت! آها، بله، منم اینو می‌دونم؛ معلومه که مُرده حرف نمی‌زنه!

سوغاتی

وقتی بالاخره پیدایشان می‌کنم نیم ساعتی هست منتظر اند. سال‌هاست پارک لاله نیامده‌ام و بعد هم هرچه نگاه می‌کردم آدرسی که پای تلفن می‌دادند می‌توانست هرجای پارک باشد. از دور که می‌بینمشان سعید و شایان نشسته‌اند بالای پشتیِ یک نیمکتِ چوبیِ رنگ و رو رفته و پیمان جلوشان سر پاست. شایان با هیجان حرف می‌زند، پیمان با لبخند نگاهش می‌کند و سعید چشمش این‌طرف و آن‌طرف حیران می‌گردد که من را می‌بیند. موبایل را می‌گذارم توی جیبم و ساک کاغذی «اچ اند ام» را می‌دهم دست چپم. یک لبخند به سعید می‌زنم اما حساب می‌کنم فاصله هنوز آن‌قدر زیاد هست که تا رسیدن بهشان نتوانم روی صورتم نگهش دارم. سرم را می‌آورم و پایین نگاهی به پیراهن نوی سبز کنفی‌­ام می­اندازم. چند متری توی فکرم که هنوز هیچی نشده این لک­‌ها از کجا آمد و بعد دیگر آن‌قدر نزدیک هستم که تمام‌قد لبخند احوال‌پرسی بزنم. سعید که از دور حواساش پرت بود با نزدیک شدن من بیشتر و بیشتر حواسش را می‌دهد به صحبت‌های شایان تا جایی که وقتی می‌رسم جوری سرش را برمی‌گرداند طرفم که انگار تازه متوجه آمدنم شده. «هنوزم این اخلاقتو داری؟ یه ساعت می‌کاری آدمو؟»

ملک سیما

مظفر خان هنوز هم مثل قبل ساعت‌ها خیره می‌ماند به عکس او. با این تفاوت که حالا همه می‌دانستند که آقا جانشان بی خود و بی جهت به آن عکس نگاه نمی‌کند و زیر لب آه نمی‌کشد. می‌دانستند آن عکس لعنتی نام دارد و لابد پشت آن نام، هزار و یک خاطره‌ی ریز و درشت پنهان شده است. با دلسوزی به من نگاه می‌کردند که خودم را به علی چپ می‌زدم و به روی خودم نمی‌آوردم که هر بار از شنیدن نام ملک سیما می‌میرم و زنده می‌شوم. مظفر خان یک بار سراغش را از لیلا می‌گرفت و بار دیگر از سمیرا می‌خواست که او را برایش پیدا کند. دست هما را می‌گرفت و التماسش می‌کرد که از حال ملک سیما بی خبرش نگذارد. حتی رو در روی من می‌ایستاد و اشک می‌ریخت تا برایش تعریف کنم که چرا ملک سیما او را ترک کرده است. من مثل همیشه لبخند می‌زدم، پیشانی‌اش را می‌بوسیدم و قرص‌های آرام بخش را به خوردش می‌دادم.

وقتی که بالاخره با هزار و یک کلنجار و به زور قرص‌ها به خواب می‌رفت، می توانستم نفس راحتی بکشم. از شر نگاه‌های زیر چشمی لیلا و سمیرا و هما راحت می‌شدم. بالای سر مظفر خان که دراز به دراز روی تخت ولو شده بود و خرناسه می‌کشید، می‌نشستم و سعی می‌کردم که برای چند دقیقه به ملک سیما فکر نکنم. ولی لحظه‌ای آن چشمان درشت روی دیوار و لبخند مسخ کننده را فراموش نمی‌کردم. همه چیز برایم ملک سیما می‌شد. کمد گوشه‌ی اتاق، طاقچه‌ی دیواری چوبی، رو تختی ساتن و حتی خود مظفر خان، برایم می‌شدند ملک سیما. حس می‌کردم دقیقا همان جایی نشسته‌ام که ملک سیما باید می‌نشست. احساس گناه می‌کردم. انگار پنجاه سال زندگی او را تصاحب کرده بودم و حالا داشتم با این واقعیت رو به رو می‌شدم که نه مظفر خان، نه این زندگی و نه حتی هیچ کدام از وسایل این خانه، به من تعلق ندارند. حتی شک می‌کردم که هما و هوشنگ را هم خودم به دنیا آورده باشم.

خواب پدربزرگ

همه اینجا جمع شده‌اند، به خاطر خوابِ پدربزرگ. ما پسر دخترها توی اتاق دور هم نشسته بودیم. یکی می‌گفت احتمالاً خواب دیده که دیگر هیچ‌وقت قرار نیست بمیرد! آن یکی می‌گفت لابد قدیسی چیزی به خوابش آمده، گفته جون مادرت دیگه توی سینک کوفتی ظرفشویی، اَخ و تف ننداز! دخترها با حرکتی نمایشی حال‌شان به هم خورد، کلی صداهای غریبِ ایش و اَه و آه و واه و واویلا به راه انداختند. سروصدا بالا گرفته بود که یکهو پنگوئنی در آستانه‌ی در ظاهر شد. از دخترها خواست که به آشپزخانه بروند، پیش زن‌ها باشند. با صدایی تودماغی گفت:«جایی که دختر و پسر نامحرم باشه، شیطون هم اونجاست.» چشم غره‌ای به من رفت، کپل بزرگش را چرخاند، لنگ لنگان همراه دخترها از اتاق خارج شد.

زمستان

آمنه می‌گوید:«بخدا قسم این آدم ترک نمی‌کنه. مگه دفه‌های پیش ترک کرد؟ هر دفه قرض زیاد بالا میاره میره کمپ بعدش چند ماه بیکار تو خونه فقط می‌خوره و می‌خوابه شماها که قرضاشو دادین دوباره میره سراغش. تو اون مدتیم که نمی‌کشه قرص می‌خوره. بخدا صدبار خودم قرص تو جیبش پیدا کردم از اونا که به فیل بدی از پا در میاد. این آدم تو زندگیش یه راه راست نرفته. همه چیش دروغه. ترک کردنش کار کردنش حرف زدنش همه چیش. بخدا من دلم واسه شماهام می‌سوزه. علی! تو سی سالته یه قرون پس انداز نداری. همسنای تو زن و بچه دارن تو هرچی درمیاری باید بدی پای گندکاریای ناصر. نکن علی بخدا تو عین داداش نداشتمی. به فکر خودت باش. مرجان کم ماهه؟ ولی چون ناصر داداششه کسی در این خونه رو نمی‌زنه. پدر از دست کارای ناصر گذاشت رفت اون سر تهرون به بهونه‌ی کار، مادرم که می‌بینی قلبش از کار افتاده انقد غصه ناصرو خورده… بخدا بابا مامان منم از دست ناصر پیر شدن_به هق هق می‌افتد_خودم بدبخت شدم ولی نمی‌ذارم دخترم مث من شه.»