789799

جاوی

لاریسا پتروسیان ‌ــ‌ ترجمهٔ اِمیک الکساندری

طرفهای ما خورشید خیلی سوزان است و شاید به همین علت است که دخترها زود بالغ می‌شوند. او هم زود بالغ شد، زیباتر و برای همه محبوب‌تر شد. به نظر پسر‌های روستا او از همه خوشگل‌تر و خواستنی‌تر بود…
رشته زبان و ادبیات ارمنی را در دانشگاه دولتی ایروان خوانده، و در مدارس ارامنه تهران، زبان و ادبیات ارمنی تدریس کرده است. به زبان و ادبیات فارسی و روابط فرهنگی فی‌مابین علاقمند است و سالیان بسیاری‌ست که به ترجمه فارسی-ارمنی می پردازد.

«جاوی»
وقتی به یاد کودکی‌ام می‌افتم

کلِ روستا می‌گفت: «جاوی قشنگه، خیلی قشنگه».

من دو سالی از او کوچکتر بودم و چیزی از زیبایی دخترانه سرم نمی‌شد. ولی احساسی شبیه به حسادت وادارم می‌کرد تا مدام وراندازش کنم. با نو‌عی خودپسندی نوجوانانه دلم می‌خواست مرا هم قشنگ به حساب می‌آوردند ولی اظهارنظر خاصی راجع به خودم به گوشم نمی‌رسید، اما در عوض درباره او از کوچک و بزرگ محله همیشه می‌شنیدم که: «جاوی قشنگه، خیلی قشنگه»

من مدام قیافه و ظاهر او را زیر نظر داشتم: صورتی گرد مثل بیضیِ سیب، چشمان سیاه با برق زغال بر‌افروخته، مژگان خمیده، لبهای تمشکی رنگ، بینی کوچک با نوک کمی رو به بالا، گیسوان پرپشت سیاه و ضخیم که دور چهره‌اش را گرفته و موج موج بر شانه‌هایش سرازیر می‌شدند و روی پشتش تاب می‌خوردند. پوستش همیشه سبزه بود، آمیخته با اندکی آفتاب‌سوختگی. زیبایی سیه‌چرده دختران کولی یا دختران مصری را داشت اما وحشی نبود بلکه نرم و ملایم، کمی تپل بود، قسمتهای زنانه‌اش گرد بودند. انگار همه معیارهای زیبایی را داشت، ولی من هم در مقابل محسنات او مال خودم را مقایسه می‌کردم تا سلیقه دیگران را درک کنم. دو قطب متضاد هم بودیم. من پوستی سفید داشتم، با سپیدی صدف‌گون، پریده رنگ، لاغر، به قول روستایی‌ها گیاه زرد مایل به سبز پرورش‌یافته و نگه‌داشته در گلخانه بودم، اما او گل پررنگ شکفته زیر آفتاب تابان. اگر مثل امروز به عقلم می‌رسید فکر می‌کردم که مال من رنگ‌‌پریدگی و ظرافت اشرافی بود. به هر حال، تلقی دوگانه‌ام از زیبایی او در یک روز تابستانی بر‌طرف شد. آن وقتها دیگر به سن بلوغ رسیده بودیم و من او را یک بار نیمه برهنه دیدم، با پیراهن زیر بود،. پیراهن سفید گیپوردار که خطوط زنانه تازه شکل گرفته‌اش می‌پوشاند، سینه‌های نورسته بارور سبز‌ه‌ رنگش از زیر گیپور به بیرون سرک کشیده بودند، بازوان توپُر و برنزه‌اش آنچنان عریان بودند که من ناخواسته نگاهی به بازوان سفید لاغر خود انداختم و به طور قطع قانع شدم که: «آره دیگه، جاوی قشنگه، خیلی قشنگه».

اگر آن موقع سن و سال الان را داشتم اضافه می‌کردم: «چقدر شبیه به مونالیزای لئوناردو داوینچی است».

به راستی که شبیه بود، نرمی و آرامشی اسرار‌آمیز بر چهره داشت، معصومیت پر رمز‌ و‌ راز ناگشوده زنانه، لبخندش هم همیشه نیم لبخندی بود تفسیرنشدنی و مرموز. از بین دوستان دوران نوجوانی‌ام چه از لحاظ جسمانی و چه از لحاظ روحی آرام‌ترین و نرم‌ترین بود.

جبهه‌گیری‌ام نسبت به زیبایی‌اش رفع شد. بی‌چون و چرا قبول کردم که او خوشگل است، زیباتر از من است. با وجود این نتیجه‌گیری قطعی، باز هم گاه‌گاهی با هم قهر می‌کردیم. قهر می‌کردیم چون دوستان دوران کودکی بودیم و مرسوم‌ترین بازی دوران کودکی ما قهر قهر تا قیامت بود. گویی با این بازی خویشتن خویش را ثابت می‌کردیم، به خودمان شخصیت می‌دادیم، به «من» کوچک وجودمان اهمیت می‌دادیم. البته من و جاوی همیشه با هم نبودیم، چون کودکی و جوانی او در دشتهای توتون و در اتاقهای خشک‌کنی برگ توتون می‌گذشت اما به هر حال اوقات زیادی را به اتفاق هم می‌گذراندیم. حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم به نظرم جاوی اصلاً بچگی نداشته است.

آخرین دعوایمان را به خاطر نمی‌آورم اما آشتی کردنمان خوب یادم مانده است. ما همراه گروه دوستان دوران کودکی نزدیک چشمه ملقب به «چشمه بوگرفته» می‌رفتیم، به اتفاق هم طعم زیبایی دنیوی بهشت کودکی‌مان و شکوه طبیعت بی‌تظیر‌مان را می‌چشیدیم. گلهای هزاررنگ می‌چیدیم و دسته‌جمعی لب چشمه بوگرفته می‌نشستیم، با گلهای رنگارنگ تاج گل می‌بافتیم، روی سرمان می‌گذاشتیم و مثل پروانه‌های رنگارنگ می‌شدیم. من و جاوی پروانه‌هایی به رنگهای زرد و آبی بودیم اما دور از هم پرواز می‌کردیم چون با هم قهر کرده بودیم. راستی که قهر کردن جالب‌ترین بازی کودکانه‌مان بود. جالب از این لحاظ که می‌بایستی آشتی می‌کردیم و این واقعه به خودی خود اتفاق نمی‌افتاد. مشخصاً از من یکی که تلاش زیادی می‌طلبید. خوبی‌اش این بود که همه دوستان در کار آشتی دادن دست به یکی می‌شدند.

من میان سبزه‌ها نشسته بودم که ناگهان جاوی نزدیک شد و شاخه سبز پربار از حبه‌های زرشک نورس قرمز را به طرفم دراز کرد. شاخه سبز علامت آشتی بود. آن را بی‌صدا گرفتم. تا به امروز پس از گذشت شش دهه هنوز هم احساس آن لحظه با همان تازگی حفظ شده و هنوز هم به همان اندازه تأثیرگذار است. تا به امروز آن شاخه سبز با حبه‌های قرمزش جلوی چشمانم می‌آید و قلبم به همان شدت می‌تپد. فقط حالا گاهی میوه‌های جنگلی قرمز رنگ در مقابل چشمانم مانند دانه‌های رشته اشک می‌شوند. نه به خاطر احساسات ناشی از خاطرات بلکه از بزرگی روح او در قدرت آشتی کردن در این دنیای پربلوا و بی‌وفا، از شیوه برگزیده‌اش، از برازندگی مدل آشتی کردنش به وسیله شاخه سبز. سپس دخترها توی گوش هم پچ پچ می‌کردند و از خودشان تعریف وتمجید که ما را آشتی داده‌اند، اما مهر و محبت جاوی در عمق وجودم نشست، نه فقط به دلیل بی‌کینه بودنش بلکه به خاطر اینکه تماماً متقاعد شدم که جاوی قشنگ بود! قشنگ!

– جاوی بدو بیا خونه!

این صدای آبجی لوسیک پر سر و صدا بود، مادر سنگین وزن و سنگین حرکت جاوی که توی محله از همه بلندتر داد می‌زد.

جاوی اگر یک موقع غرق بازی بود و نمی‌شنید و یا خودش را به نشنیدن می‌زد، صدای آبجی لوسیک، فحش و ناسزاهای فوق العاده ناخوشایندش سر به فلک می‌کشید.

– آهای جاوی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی! موهات خوره بگیره، ورپریده!

خوب، حالا چرا به صورت مخفف «جاوی» و نه اسم کاملش «جواهر»؟ در روستا وقت طول و تفصیل نبود، مادرش وقت نداشت، هیچ کس وقت نداشت؛ و بعد هم اینکه نام جواهر شاید به دخترهای بی غم، عشوه‌ای و بیکار شهری بیشتر می‌آمد، اما «جاوی» برای دخترک روستایی مناسب‌تر بود. آن حرف «ی» کشدار آخر اسمش هم موج زدن گیسوان سیاه و ضخیمش به دست باد بود وقتی که داشت تند تند می‌دوید.

– جاوی‌ی‌ی‌ی‌ی! ….. بدووووو بیا، بدو بیا خونه!

و حتماً هم دوان دوان. جاوی بازی را نیمه‌کاره می‌گذاشت و می‌دوید. عجب دنیای پر‌هیاهو و ظالمی بود! خشن هم بود. حالا که دوباره کتاب گل‌نگار خاطرات کودکی‌مان را ورق می‌زنم، گاهی دلم به حال دوستان دوران کودکی‌ام می‌سوزد که کامشان از بازی سیراب نشد، بازی را نصفه نیمه می‌گذاشتند و می‌دویدند. آنها بچه نبودند، نوجوانانی سالمند بودند که بار زندگی را بر دوش می‌کشیدند و هر کدامشان به اندازه یک عمر زندگی کرده بودند. گله دار، غاز چران، چوپان، خوک چران، باغبان، کارگر دشت توتون و باغ انگور، در یک کلام هنوز یک الف بچه ولی پیشاهنگ و جلودار سرزمین شوروی بودند. جاوی هم با ما کمتر بازی می‌کرد چون که مرتب مشغول کارهای کلخوز بود: توتون، باغ انگور، هرس علف، مزارع ذرت؛ و همیشه عالم خورشید، خورشید، خورشید، همیشه زیر خورشید بود. شاید به همین دلیل سیاهی و در عین حال شیرینی شکلات را به خود گرفته بود. خودمان را این طور دلداری دهیم.

طرفهای ما خورشید خیلی سوزان است و شاید به همین علت است که دخترها زود بالغ می‌شوند. او هم زود بالغ شد، زیباتر و برای همه محبوب‌تر شد. به نظر پسر‌های روستا او از همه خوشگل‌تر و خواستنی‌تر بود. خوب شد جاوی شانس آورد و زود شوهرش دادند وگرنه مثل همه خوشگل‌ها ممکن بود سرنوشتش مسخ شود. آخ از دست این سرنوشت که به دنبال برگزیدگان یا به قول مادر بزرگم «مشهوران و معلومان» می‌افتد. در مناطق روستایی به خاطر طبیعت بود یا از حرارت آفتاب که همه چیز زود می‌رسید؟ گاهی اوقات هم از رسیدگی و پرآبی بیش از حد متأسفانه زود خراب می‌شد. دخترانی که زودتر بالغ می‌شدند در تیررس بودند. همان طور که اولین میوه‌های رسیده آماج نوک زنی‌ها می‌شوند، این گروه از دختران هم بی رحمانه طعمه جوانان ماجراجو، بی‌مسئولیت، بی‌روح و سیری‌ناپذیر می‌شدند. یرای همین هم بزرگان ما با درایت خویش پند می‌دادند «دختر از اوان دختری، پسر از اوان پسری»؛ و گرچه جاوی داشت به دختری جوان تبدیل می‌شد، ولی هنوز آماده ازدواج نبود، ناراضی بود، توی دلش حتی مخالف هم بود، با این حال باید اقرار کنیم که سرنوشت به او لطف کرد. آه، از این آداب و رسوم روستایی، آه! از این دوره و زمانه. در این دیار دورافتاده چند قرن باید بگذرد تا زندگی نوین شروع شود؟ خاطره آن غروب همیشه در ذهنم مانده است وقتی ما دختران همبازی دوران کودکی – که حالا دیگر خودمان هم به اصطلاح بزرگ شده بودیم- بعد از نامزدی جاوی دور تا دور او حلقه زده بودیم. او لحظات سختی از اضطراب، دودلی و ترس را می‌گذراند. ما همگی انگار همان احساس را داشتیم چون او اولین نفر از ما بود که با ازدواج اجباری سنتی قدم به زندگی واقعی می‌گذاشت. زن فامیلشان که واسطه شده بود، ضمن اینکه هیجانات متلاطم زنانه او را آرام می‌کرد و دلداری‌اش می‌داد، تکرار می‌کرد: «خوب میشه، همه چی خوب میشه».

همه چیز به خواست خداوند خوب شد. شوهرش از جوانان خوب روستا بود: مکانیک، اهل کار و زندگی. خانه دو طبقه بزرگ و قصرمانند ساخت، صاحب فرزندانی شدند. زندگی خانوادگی خوشبختی داشتند، یک زندگی ساده و مطلوب. و بعد زندگی با مهارت تمام همه ما را از هم جدا کرد، بازیهای بچگانه و قهرهای دوست‌داشتنی ما آنجا لب چشمه بوگرفته باقی ماندند، در آن بیشه‌ها و بوته‌زار‌هایی که دلشان برایمان تنگ شده و قهر کردن را از ما یاد گرفته‌اند و به حق از ما قهر کرده‌اند.

جاوی چند مدت از شعاع دید من خیلی دور افتاده بود و اغلب فراموشش می‌کردم اما همین که به یادش می‌افتادم باز هم آن طنین قدیمی به گوشم می‌رسید: «جاوی قشنگه، خیلی قشنگ». موج حسادت پیشین در وجودم اوج نمی‌گرفت بلکه در برابر دیدگانم شاخه سبز نورسته زرشک وحشی، آن میوه جنگلی قرمزرنگ حبه جبه پدیدار می‌شد، شاخه سبز و قرمز همچون «ناروت»[۱] خاطرات کودکی‌ام از میان مه و غبار جان می‌‌گرفت. قشنگترین دوست کودکی‌ام در میان این رنگ‌آمیزی ظاهر می‌شد با شاخه‌ای سبز در دست لطیفش که به سویم گرفته بود.

سالها بعد به طور اتفاقی او را دیدم. قبلاً شنیده بودم که جاوی هم مهاجرت کرده، قلبم فشرده شد. خانه قصرمانندش را به دست کی سپرده است؟ چطور آنجا را گذاشته و رفته است؟ باغ بزرگ، دارایی بزرگ، هر آنچه طی سالها آفریده بود.

او را خیلی سر در گم و بی‌رمق یافتم. پشیمان پشیمان صحبت می‌کرد. خودش که از اول ذات نرم و لطیفی داشت، حالا دیگر کاملاً عین خمیر شده بود، نرم‌تر گشته بود، همه وجودش انگار خرد شده بود. خطوط زیبای چهره‌اش در هم ریخته بودند، هیجانات و تألماتش از یک طرف، از آن طرف هم ارمنی‌هایی که زودتر مهاجرت کرده بودند بی‌رحمانه ملامتش می‌کردند و گیر می‌دادند: «چرا اومدید؟ که چی بشه؟ حیف اون خونه زندگیتون نبود، گذاشتید و اومدید؟».

علی‌القاعده ارمنی‌هایی که زودتر مهاجرت کرده بودند مهارت بسیار و عادت ظالمانه داشتند که به تازه‌واردها فشار روحی و همچنین فشار اقتصادی وارد کنند. خیلی ماهرانه و حرفه‌ای می‌توانستند وضعیت روحی خراب خودشان را به گردن تازه‌وارد نابلد و از همه جا بی‌خبر بیاندازند. دشواراست، من این پدیده را بررسی کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که بدترین لحظه مهاجرت آن زمانی است که قدیمی‌ها تازه واردها را با خصومت می‌پذیرند، نیش می‌زنند، مسخره می‌کنند، دست می‌اندازند، حقیرشان می‌کنند: «چرا اومدید؟»

جاوی عادت به مخالقت کردن نداشت تا جوابشان را بدهد و بگوید: «پس شما چرا اومدید؟».

اما نه! آنها دیگر جا افتاده بودند، خانه‌های بزرگ، ماشین‌ها و کسب و کارهایی داشتند و از جایگاه محکم خود صحبت می‌کردند، ولی روحاً ارضا نمی‌شدند و دق دل جانکاه غربت را بر سر تازه‌واردها خالی می‌کردند.

من جاوی را تحت این فشارها دیدم و دلم خیلی به حالش سوخت. تألمات سنگین روحی او به وضوح معلوم بودند. آنها در کلبه‌ای کاهگلی زندگی می‌کردند، در برابرشان چندین هکتار خاک علف پوش پهن شده بود. در وطن رؤیاگون خودشان خانه دوطبقه را با نمای صورتی رنگ سنگ «توف» و باغ و باغچه باصفا جا گذاشته بودند و حالا دیگر باید اینجا زندگی می‌کردند، خاک بی صاحب اینجا را احیا می‌کردند، مثل صدها یا شاید هم هزاران ارمنی که خاک حاصلخیزشان را گذاشته و کارگر مزارع روس‌ها شده بودند. خیلی خیلی پشیمان بود. چشمان زغالی‌اش دیگر برق نمی‌زدند و به جای آن اشکهای ناامیدی می‌درخشیدند، گونه‌های صورتی رنگ و گرد او رنگ‌ پریده و ماسه‌ای رنگ شده بودند.

پیش خودم فکرکردم که دوام نمی‌آورد، بر می‌گردد، ولی ماندگار شد. چند سال بعد باز هم دیدمش، ظاهراً سازگار شده بود ولی از فرط ناراحتی، از دلتنگی خانه، از خاک علف پوش روسی مرض قند گرفته بود. اثری از زیبایی‌اش باقی نمانده بود.

بعدها شنیدم که بینایی‌اش را از دست داده است، چیزی نمی‌بیند ولی همیشه آرزو می‌کند که کنار «چشمه بوگرفته» دوران کودکی‌مان برود. می‌گوید اگرچه دنیای واقعی را نمی‌بیند ولی در برابر چشمهایش مزارع سرسبز و گلهای رنگارنگ دشتهایمان ظاهر می‌شوند، می‌گوید هیچ چیز روسی را نمی‌بیند، آنها را در ذهنش تصور نمی‌کند، هر چه می‌بیند از ارمنستان است، ارمنی است، فقط دشتهای کودکی‌اش را می‌بیند. فقط آنها برای چشمهای نابینایش قابل دیدن هستند. و با سماجت آدم کور پافشاری می‌کند:

– منو ببرید اونجا، چشمام اونجا باز میشن، همه چی رو خواهم دید، همین الان هم دارم می‌بینم، با چشمای بسته می‌بینم، خیلی واضح می‌بینم، چشمام اونجا حتماً می‌بینن، باز می‌شن، منو ببرید خونه.

از افقهای دور و دوردست انعکاس فریاد مادرانه به گوش می‌رسید که با تمنای او در هم می‌آمیخت:

– جاوی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی! بیا ااااااااااااااااااا خونه، بدووووووووو بیا خووووووونه!

جاوی! جواهر!

و وقتی شنیدم که چشمهایش برای ابد در آن مملکت بسته شده‌اند، چشمانی که هیچ چیز متعلق به آنجا را نمی‌دیدند و در آرزوی سرزمین کودکی خود بودند، در برابر دیدگانم شاخه سبز زرشک، آن نشان آشتی کنان قهربازیهای بچگانه‌مان پدیدار شد؛ منتها از شاخه سبزش به جای حبه حبه زرشک قرمزرنگ قطره قطره اشک‌های شور من آویخته بودند.


[۱] نوار روبانی سبز و قرمز که در مراسم عروسی بر سینه داماد و عروس به عنوان نماد خوشبختی و شادکامی در زندگی مشترک می بندند.

کتابستان

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد دوم

مهدی جامی

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد اول

مهدی جامی

دوسیه دیورند: گزارش‌ها، توافق‌ها و یادداشت‌ها

اسناد دوسیه دیورند

گلشهر: خاطرات یک آواره

علی احمدی دولت

گلشهر: خاطرات یک زمین‌شناس

علی احمدی دولت