ادبیات، جامعه، سیاست

دستمال سفید صبرگل

دستی دور سینه‏‌ اش حلقه شد و محکم چسبید به بدنش. صورتش را دَور داده نمی‌‏توانست. صدایی از گلویش خارج نمی‌‏شد. خودش را در محاصرۀ دو دست می‏‌دید. هوا تاریک شده بود و نور کم‏رنگی از داخل مسجد، کوچه را روشن کرده بود. امروز هر چه تلاش کرده بود باز هم ناوقت رسیده بود. کوچۀ طولانی را تندتند قدم برداشته و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را سَیل کرده بود. داخل کوچۀ خودشان که شده بود، کسی را ندیده بودو نفس راحتی کشیده بود. از این که نگهبان بدقهر مسجد دوباره پیش روی مسجد ایستاده نبود، روی لبش لبخندی نشسته بود. دیروز که دیده بودش، سر تا پایش را از زیر عینکش نگاه کرده و تفی به زمین انداخته و لاحول گفته بود. پیرمرد نگهبان قدی نسبتاً بلند داشت و سنش به پنجاه می‌رسید. بیشتر اوقات پیراهن تنبان تیره می‏‌پوشید و سرِ کلَش را با دستمالی می‌بست. ریش سیاه و سفیدی داشت و با یک چوب نسبتاً بلند و تراشیده هر روز جلوی مسجد می‌ایستاد و اجازه نمی‌‏داد بچه‌‏ها جلوی مسجد بازی کنند.

دیروز که وقت اذان شام از مکتب برگشته بود و از کوچه تیر می‌شد، پیرمرد از پیش دروازۀ مسجد بلند شده و نزدیکتر که شده بود، سرش را تکان داده و لاحول گفته از پیش رویش تیر شده و گفته بود:

– کی ایلاگشتا رنگشان از ای کوچه گم مِشه، خدا خبر!

سرش را پایین گرفت و با سرعت خود را داخل حویلی رساند. دروازه را که بست، نشست و گریه کرد. مجبور بود برای گذراندن امورات خود همزمان با درس خواندن، در دانشگاه  معلمی کند و مسیر طولانی را هر روز پیاده برگردد. به پدرش زنگ زده بود و شماره تلفن دکاندار سرکوچه را داده بود تا زنگ بزند. نمی‏خواست مردم کوچه فکر کنند خدای ناخواسته دختران  ناخلف و بی‏‌خانواده‏‌ای هستند. به پدرش گفته بود که به دکاندار بگوید که صبر‏گل و دوستش از قریه به شهر، فقط برای درس خواندن آمده‌‏اند و دختران خوبی‏‌اند.

اطرافش را سیل کرد. کسی نبود. بدنش سردِ سرد شده بود و قلبش تند تند می‌زد، سینه‌‏اش از درد تیر می‌کشید. چند بار قصد کرد که جیغ بکشد اما صدایش بیرون نمی‌‏شد. فقط سنگینی یک نفر را روی خودش احساس می‌کرد و دستی که دور سینه‏اش حلقه شده بود و چنگ میزد. خودش را تکان داده نمی‌‏توانست. دلش می‌خواست فریاد بزند و کمک بخواهد. اما می‌دانست اگر جیغ هم بزند، کسی باور نمی‏‌کند که بی‏گناه است. اولتر از همه نگهبان مسجد می‌گفت:

– دختر چی گپ داره که تا ای وقت شام بیرون از خانه باشه، پدر و مادر که نبود همی حال است و همی روز.

یا اگر صاحب خانه می‌دید، حتماً می‌گفت:

 – صبا کوچ‏تان را جمع کنید و بروید. ما حوصله جنجال و بی‌آبرویی نداریم که در بین کوچه ناوقت شب با مرد غربیه عشق‏‌بازی کنی و کل کوچه را بی‏‌عزت کنی.

با زحمت فراوان این خانه را پیدا کرده بود تا جای امنی برای زندگی داشته باشد. در کابل خانه برای دختران تنها، به سختی پیدا می‌شد. این خانه هم از آشنایان هم اتاقی‌‏اش بود.

شاید هم گپ به گوش پدرش می‌رسید. با چه جنجالی راضی شده بود که اجازه دهد برای درس خواندن بیاید به شهر. یا اگر مادرش می‌فهمید دیگر کارش می‌شد غصه خوردن و حرفای نامربوط مردم قریه را شنیدن. هنوز مردم قریه داستان شب عروسی‌‏اش را فراموش نکرده بودند. داستان دوم حتماً مادرش را از پا در می‌آورد.

 پاهایش را روی پاهای مرد گذاشت، اما مرد با یک پایش هر دو پای او را قلاب کرده بود. فقط درد بود و سنگینی وحشتناکی که شکنجه‌‏اش می‌داد. احساس کرد روح از بدنش خارج شده و فقط جسمی است که مجبور شده این لحظات را زجر ببیند.

یاد جمشید افتاد و شبی که اولین بار بعد از نکاح، مادرش آنها را در اتاقی تنها گذاشته بود. از همان اوایل که خواستگارش آمد، مخالف بود و دلش می‌خواست درسش را بخواند. اما مادرش اصرار داشت که همین جمشید پسری خوب و پیسه‏‌دار است و می‌تواند تو را خوشبخت کند.

به خودش که جنبید، دو دست که مثل زنجیر به دورش قلاب شده بود، رهایش کردند. مرد با سرعت از کوچه خارج شد. کتاب‌‏هایش را از روی زمین برداشت و دور و برش را یک بار دیگر سیل کرد. همه جا تاریکی بود و حالا حتی صدای قدم‏های مرد را هم دیگر نمی‌‏شنید. به طرف دروازۀ خانه رفت. کلید را چرخاند و داخل حویلی شد. پاهایش حرکت نداشت. روی زمین نشست.

مادر جمشید او را برای پسرش خوش کرده بود و عروسی‏شان را در قریه‌‏شان، دو خزان پیشتر گرفته بود. او جمشید را نمی‏‌خواست. شب و روزش شده بود خواندن کتاب‏های درسی و آمادگی گرفتن برای امتحان کانکور. مادر جمشید گفته بود:

 – عاروس‌مان را در خزان می‌بریم. درس و مکتب به دردش نمی‏‌خورد. همی که رفت خانه‏‌مان، مثل دخترم خواد بود. مگم مکتب رفتنش کار خوب نیست.

زمان به سرعت می‌گذشت و موعد عروسی نزدیکتر می‌شد. اوایل خزان، جمشید و مادرش آمدند و قرار عروسی را برای یک هفتۀ بعد ماندند.

پیراهن سبز پوشید. دستانش خینه شد و رنگ سرخ به خود گرفت. انگشتری طلا به دستش کردند. پیراهنش سفید بود وقتی پدرش کمرش را بست، چشمانش تر شد و احساس کرد روح در بدنش ندارد. همان لحظه با تمام آرزوهایش خداحافظی کرد. دایره زنان آنها را تا حجله دنبال کردند. بعد زن‏های دیگر یکی یکی اتاق را ترک کردند. جمشید به سمتش لبخند می‌زد. مادرش، جمشید را گوشه کرد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. مادر او نیز آمد و دستانش را گرفت و پیشانی‏اش را بوسید و گفت: سپید بخت شوی دختر. بعد دستمال سفیدی به دستش داد و حرفهایی زد که تا حال از مادرش نشنیده بود. پاهایش را جمع‌‏تر کرد و دستمال را بین مشتش فشارداد. بدنش سرد شده بود و انگار خون در رگ‏‌هایش جریان نداشت.

مدام یاد حرف مادرش می‌افتاد:

– دستمالت باید سرخ باشد که خشویت ببیند و سپید بخت شوی، دخترم.

همه از اتاق بیرون رفتند. جمشید روی تشک سرخ رنگ مخمل، پهلویش نشست. لحاف را به طرف خودش کشید. از دستش کشید. خواباندش پهلوی خودش. چیزی نمی‏‌گفت و فقط در سکوت اتاق صدای نفس‏هایش که تندتر شده بود، شنیده می‌شد. دست‏های زمخت جمشید روی بدنش کشیده شد. دست‏هایش از سمت انحنای کمر به طرف پایین رفت. خودش را محکم گرفته بود و لبهایش را بین دندانهایش نگه داشته بود. حسی شبیه به شکنجه داشت. فقط درد می‌کشید و چشم‏هایش سیاهی می‌رفت.

صدای جیغ صبرگل از اتاق شنیده شد.

بدنش سرد سرد شده بود. مثل مرده‌‏ها. شیر آب را باز کرد و به صورتش مشتی آب زد. دستمالی از جیبش کشید تا صورتش را پاک کند. دست کسی خورده بود به بدنش که حتی او را ندیده بود. شاید اگر پیرمرد نگهبان مسجد امروز هم در کوچه بود، مرد جرأت نمی‏‌کرد داخل کوچه شود. احساس کرد که دیگر هیچ توانی برای بلند شدن و رفتن به سمت اتاقش ندارد. صورتش را که پاک کرد، دستمال را پرت کرد روی زمین و دوباره روی حویلی نشست.

جمشید سیلی محکمی به صورتش زد. چشم‏هایش بیشتر تار شد. قدرتی برای ایستادن در بدنش نمانده بود. مادرش و مادر جمشید داخل اتاق شدند. جمشید دستمال سفید را به سمت صورت مادر صبرگل پرت کرد.

از موهایش کشید و او را نیز به طرف مادرش پرت کرد و گفت:

– ببرین دخترتان را خانه‌‏تان. رویش سیاه. دختر نبوده. با کدام تا گپی داشته حتماً. آبروی‌مان را بردین. روزگارتان را سیاه می‌کنم.

دلش گُم‏‌گُم ‏صدا می‌داد و به زور نفس می‌کشید. خاطراتش را مثل باد از ذهن گذراند. گوش‏هایش کَر شده بود و فقط صدای دایره زدن زنان در گوشش می‌پیچید. به این فکر می‌کرد که چرا رنگ دستمالش سرخ نیست.

.

[پایان]

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

اسب‌ها روی ساحل رود ارس

علی‌کیشی زیر سایه‌ی چنار هزاران ساله‌ای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه می‌زد و آوازی سوزناک می‌خواند.

لبخندی‌که هیچ‌وقت فراموش نشد

بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیش‌خند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«”خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست». 

Designed & Developed by Nebesht Media