فالبین

در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکل‎های بی‎شمار می‎توانست ظاهر شود، پدری با دخترش می‎بایست چهار کیلومتر را طی کنند؛ از رو به روی پوسته‎ای که در حقیقت اتراق‎گاه موقتی یکی از نیروهای درگیر آن روزهای کابل بود، بگذرند و جاده‎ای متروکی را که طی سه روز گذشته گربه‎ای نیز نتوانسته بود از آن به سلامت عبور کند، پشت سر بگذارنند و به محله ی شان بروند. به عمقِ تاریک جهنم.

«پدر.»

دختر گفت و منتظر ماند پدر به او نگاه کند. پدر اما تُند تُند گام می‎گذاشت. گام‎هایی که با دلهره بلند می‎شدند و در هنگام فرود با سنگینی به زمین اصابت می‎کردند و گرد و خاک به هوا می‎پراگندند.

«پدر.»

پدر این بار صدای دخترش را شنید که از عقبش نفس نفس زنان می‎آمد. در خود پیچید. دیر رسیده بودند. دستمال گل‎سیبی را از جیب بیرون کرد و گرد و خاکی را که چهره‎اش را پوشانیده بود سُترد. پُشت پلک‎های خسته‎اش، نگرانی عمیقی نشسته بود. موج رعشه‎ای دستان نحیفش را می‎لرزاند. نه بیمار بود و نه هم آنقدر پیر که دستانش رعشه داشته باشند. پس این ارتعاش از اثر چه بود؟ از همان لحظه‎ای که زن، مجبورش ساخته بود که برگردد، با خود سخن گفته بود. تک‎گویی که گاهی به بحرطویل‎گونه‎ای تبدیل می‎شد و از نفس می‎ماندش. گفتگویی بی‎سرو ته که در آن، نه سوال‎ها جوابی داشتند و نه جواب‎ها سوالی.

«دیر شده!» به خود گفته بود، اما صنوبر فکر کرد که از او پرسیده است. بی‎درنگ چشمان ریزه‎اش را به افق دوخت و همان قسمی که مادرش پاسخ می‎داد، گفت: «هنوز به شام زیاد مانده، آفتاب هنوز سر کوه است.»

پدر به ریش پخج و خارخارش دست کشید و درِ حویلی را باز کرد. حویلی در سکوت بعد از چاشت گرم و صمیمی به نظرش آمد. شش روز بعد از فرارشان برگشته بودند. با آرامی به اتاقی پذیرایی که اسباب خانه در آن پراکنده افتاده بود، داخل شد. در همان نگاه اول متوجه فرود آمدن خمپاره‎ای به دیوار عقبی اتاق شد که از اثر آن درزهای عمیقی روی اتاق دویده و ظروف شیشه‎ای از قفسه های الماری پایین افتاده، شکسته و روی فرش اتاق پخش شده بودند. الماری هنوز روی پاهایی چند انگشتی‌اش پابرجا بود، اما آیینه‎ی قدنمایی که در دروازه ی آن  نصب شده بود، با درزی به دو بخش نامساوی تقسیم شده بود که پدر خود را در آن تکیده دید. بااین‎که در پنجاه و هشت سالگی هنوز هم استوار به نظر می‎رسید، فکر کرد شکسته شده و قد متوسط و اندام درشتش که او را شبیه پهلوان‎ها ساخته بود، دیگر جذابیتی ندارد. تصور کرد که به قهرمان شکست خورده‎ی یک افسانه‎ی قدیمی می‎ماند که تیغ تیز یک خنجر میان شانه‎هایش فرو رفته است. شانه‎هایش لرزیدند، اما خنجر را نتوانست حس کند. در حقیقت، از این که گول زن را خورده و در دامی گیر افتاده بود که رهایی از آن برایش دشوار می‎نمود، عصبانی‎اش می‎ساخت. «ماچه خر!»

به دخترش دید که زیر چشمی به او ‎خیره شده بود.

صنوبر شال پشمی‎ی را که دورش پیچیده بود، روی کوچ پرتاب کرد و موهای مجعدش را روی شانه‎های باریکش رها کرد. دور خود چرخی زد و مانند کودکان هم‎سنش به طرف بازیچه‎ها و لباس‎هایش کشیده شد.

«اوه، خدایا چقدر بزرگ شده!» این تصور که دخترش را از دست بدهد، ذهنش را سوهان ‎زد. «باید پدر باشی تا بهفمی!» این را خطاب به زنش گفت که مجبورش ساخته بود بیاید اینجا. نمی‎توانست در مورد صنوبر فکر نکند. تا اینجا هم که سلامت آمده بودند، جای شُکر داشت. «دختر پدر س…» نتوانست صنوبر را دشنام دهد. کوچتر از آن به نظرش رسید که بتواند خوب و بد را تشخیص دهد. صنوبر که متوجه نگرانی پدر بود، نالید: «بس است پدر، آسمان که به زمین نخورده!»

او در نگاه‎های دخترش امید به آینده را دید که موج می‎زند. لحظه‎ای ایستاد و به صنوبر چشم دوخت که زیرکانه به اطراف می‎دید و بی‎خیال به نظر می‎رسید. انگار در اطراف شان هیچ اتفاقی نیفتاده بود. پدر سر جنباند و آهی از ته‎ای سینه بیرون داد. از خیر این که به او در مورد وضعیت پیش رو توضیح دهد گذشت. هرچه بود، کودکی بیش نبود. می‎دانست که کودکان شَمی برای شنفتن ترس ندارند. در ضمن مسیر برگشت نگرانش کرده بود. هی فکر می‎کرد و فکر می‎کرد. گاهی کابوسی موحشی مانند جرقه‎ی گذرایی از ذهنش عبور می‎کرد و مات ومبهوت می‎ساختش. وقتی به صنوبر می‎دید، آب گلویش را به سختی قرت می‎داد و صدایی در ذهنش طنین می‎انداخت: «روزگار بدیست برادر، مواظب صنوبرک باش. ظالم‎ها حتی با مرده‎ها ….»

حاجی غلام گفته بود و حالا صدایش مانند آلارم هشدار در ذهن او تکرار می‎شد و با هر بار تکرار شدن، او را بیشتر مشوش می‎ساخت. چرا در آن لحظه که خر لجاجت صنوبر قِرتَک می زد با سیلی‎ای او را آرام نساخته بود؟ از تأثر چینی به ابرو انداخت و اندیشید که چرا همیشه دیرتر از موقع عقلش قد می‎دهد؟

حاجی را نزدیک مکتب دیده بود. جایی که حالا شده بود مرز میان دو گروه مسلح. او با اکراه کراچی دستی خالی را که به دهن باز یک قبر می‎مانست، تیله می‎کرد. هرچند هوا معتدل بود اما پدر قطرات درشت عرق را روی پیشانی چروکیده حاجی غلام دیده بود. تصور کرده بود چیزی مهمی را انتقال می‎داده، که پوسته ضبطش کرده است. حاجی نفس گرفته و گفته بود: «انسان از هرچه دل بکند از نان و آب دل نمی‎کند.» و آهسته‎تر قسمی که نفر سومی نشنود، نجوا کرده بود: «نه مجاهد استند نه سرباز! چند دزد و جنایت پیشه‎ای حرفه‎ای استند که از زندان فرار کرده و اینجا قرارگاه ساخته اند.» و در اخیر، در حالی که با تلخ‎کامی یک پهلوان به زمین خورده ‎خواسته بود کراچی دستی‎اش را به پیش براند،  نگاه پرسش‎آلودی به صنوبر انداخته بود.

پدر آهی عمیقی کشید. دیگر کَرت اندیشید که آیا دوباره می‎توانند بی‎خطر از پیش پوسته بگذرند؟

از وقتی که خانه را ترک گفته بودند تا حال در اتاق‎ها چیزی جابجا نشده بود. مطمئن شد آنچه را می‎جوید خواهد یافت. به جستجوی اسناد پرداخت. در حالی که در میان اشیای روک‎های میز ور می‎رفت غُرید: « ماچه خر! روزی که خانه ره ترک گفتیم فکرش ده سرش نبود!»

چنان بلند گفته بود که ترسید صنوبر حرف‎هایش را شنیده باشد. برگشت و به دخترش دید که در اتاق خواب به بکس چرمی بزرگی که زیر تخت قرار داشت خیره شده است. دو هفته پیش وقتی تصمیم گرفته بودند در اولین فرصت به جای امنی کوچ کشی کنند، مادر لباس‎ها را در این بکس گذاشته بود. اما ساعتی بعد از آتش بس چنان دست وپاچه شده بودند که ترجیع داده بودند فقط جان به سلامت بیرون ببرند. او خود گفته بود: «بکس و لباس‌ها مهم نیستند. اگر زنده ماندیم، دوباره می‎خریم.» این گونه بود که بکس با همه لباس‎ها باقی مانده بودند. از دیگر سو حتی دو شب قبل از فرار شان هم تصور این را که موتری برای انتقال شان پیدا نکنند، نداشتند. «تکسی! حتماً تکسی پیدا می‎شود.» زن گفته بود و او به فکر آشنایانی افتاده بود که موتر داشتند و می‎توانستند او و خانواده‎ی شان را در چنین روزی کمک کنند. اما همه چیز نقش برآب شده بود. جنگجویان هر موتری را مال غنیمت می‎دانستند و کسی جرات نمی‎کرد در چنین وضعیتی جان و موترش را به خطر بیندازد. این را پدر بی آن که کسی برایش بگوید دریافته بود.

«ماچه خر …!»

صدایش به پُچ‎پچُه‎ی گُنگی می‎مانست. ریزش فحش و دشنام از دهنش گاهی مثل یک مُسَکن کارکرد داشت، با هر دشنامی آرامتر می‎شد و می‎توانست خون‎سردی‎اش را هرچند برای لحظه‎های کوتاهی حفظ کند.اما نباید در کنار دخترش فحش می‎داد. این که چنین مسئله ای چرا ذهنش را پُر کرده است، متعجب شد.  با حسرت به کوچ و آرام‎چوکی‎ها با پوش چرمی که هنوز نو به شمار می‎رفتند، دید. رنگ قهوه‎ای آن‎ها گرمی مطبوعی را منتشر می‎کردند. می‎دانست که گران‎بهاترین اسباب خانه‎اش قالین دست‎باف شانزده‎متره چوبرنگی است که با رنگ‎های طبیعی رنگ شده است. عقده گلویش را فشرد و مطمئن شد که تا چند روزی دیگر از اسباب و وسایل آنجا چیزی بجا نخواهند ماند. تصور کرد که دو تفنگ به دوش قالین محبوبش را روی شانه انداخته و آرام آرام آن را مانند عروس‎ربایان قرقیز به طرف پوسته‎ی شان می‎برند و می‎خندند. به جنگ نفرین فرستاد و از پنجره به بیرون نظر انداخت.

زن گفته بود: «همه چیز را خواهند برد. قباله‎ی خانه را هم.» و هم‎او ادامه داده بود: «اگر قباله به دست شان افتاد، شاید خانه را هم به نام شان کنند.» آنگاه ساکت شده بود.

قباله‎ی خانه از وقتی مهم شده بود که اکبر، خواهرش را ترغیب کرده بود که خانه را بفروشد و راهی اروپا شود. گفته بود: «قباله را بیار، فردا و پس فردا خانه را به یکی می‎فروشم. شهر پر از آدم‎هایی است که برای فردا زندگی می‎کنند.» و زمزمه کرده بود: «پول خوبی هم می‎دهند.»

پدر می‎دانست که پول خوب، یعنی یک‎دهم قیمت اصلی و لب گزیده بود، اما چیزی نگفته بود که با همین پول ناچیز هم می‎شد به کُنج دنجی رسید. مادر مگر نگران‎تر از این بود که بپذیرد شوهرش به همین ساده‎گی به فروش خانه تن داده است. رفته بود اتاق دیگر و بعد از ده، دوازده دقیقه صدا زده بود صنوبر را.

پدر نمی‌دانست که بین صنوبر و زن چه رد وبدل شده است، اما حسی بهش تفهیم می‌کرد که زن صنوبر را تحریک کرده تا او را همراهی کند. بار دیگر به صنوبر خیره شد. او دنبال لباس‎هایش به اتاق خواب رفته بود.

پدر ورق‎ها، عکس‎ها و اشیای خورد و ریزی را که از هر یک خاطره‎ای داشت، به دست می‎گرفت و دور می‎افگند تا قباله را از میان آن‎ها پیدا کند. اما نمی‎یافت. از اثر عجله‎ای که داشت نمی‎توانست تمرکز کند. لحظه‎ای از پالیدن دست کشید. در اتاق خواب، صنوبر را دید که به دسته‎ی بکس چنگ انداخت و آن را به طرفش کَش دارد. بکس گویا در زیر تخت گیر کرده بود. صنوبر دوباره زور زد، اما نتوانست آن‎را بیرون کند. تمام خشمش را به دست‎هایش سپرد و مرتبه‎ی دیگر دو دسته به دسته‎ی بکس چسپید. اما بکس حرکتی نکرد.

پدر پرسید: «تو چی را می‎پالی؟». در صدایش لرزشی بود که صنوبر را نگران ساخت. او دسته‎ی بکس را رها کرد و روی فرش خاک گرفته نشست. دودل بود از این‎که بگوید دنبال چیست.

«در بکس لباس‎هایم است.»

وقتی پدر تصمیم گرفته بود برگردد دنبال قباله، او داد و فریاد زده بود که پدر من هم همراهت می‎روم. نمی‎گذارم تنها باشی. آنقدر لَج کرده بود که مادر گفته بود ببرش؛ حالا که خواندن و نوشتن بلد است ببرش که اسناد را بخواند. اما باید پیش از غروب دوباره اینجا باشید. پدر نگران و متعجب پذیرفته بود.

«پس تو تنها به خاطری لباس‎هایت آمدی؟»

صنوبر خاموش ماند.

پدر چوکی‎ای را کنار الماری شیشه‎دار که به دیوار جنوبی اتاق چسپیده بود، گذاشت و قوطی فلزیی را که بالای آن گذاشته شده بود، به دست گرفت. «مادرت چه گفته بود، اسنادها در چه است؟»

صنوبر نمی‎دانست که او به راستی گپ‎های مادر را فراموش کرده یا با این پرسش می‎خواهد  با او آشتی کند. دل و نا دل گفت: «مادرم گفت که یا در صندوک بالای الماری است یا در سَر رف، لای قرآن شریف!»

پدر، پاره‎ای یک ظرف شیشه‎یی را که غالباً در اثر فرود راکت در جوار خانه از الماری افتاده و شکسته بود، با دلهره کنار گذاشت و دوزانو روی زمین نشست. صندوق را پیش رویش گذاشت و با دستمال گل سیب که از جیبش بیرون کرد، خاک و گرد روی آن را روبید . شاید سال‎ها می‎شد که صندوقک همچنان سر بسته مانده بود. او خدا خدا گرد که اسناد همه آنجا باشند.

در بیرون هنوز آفتاب می‎درخشید. صدایی نبود به جز چهچه‎ی چند پرنده که هنوز نتوانسته بودند از منطقه فرار کنند. او اندیشید، اگر وقتی خانه را ترک می‌گفتند، زنش کمی فکر به خرج می‎داد و همین صندوق را می‎گرفت، حالا او مجبور نبود تن به خطر بدهد و با صنوبر به خط اول جنگ برگردد. دوباره دشنامی داد و زیر زبان گفت: «ظالم‎ها با مُرده هم … .»

مضطرب صندوق را باز کرد. صندوق پُر بود از کاغذ، عکس، چند رول فلم نگتیف، یک تسبیح از سنگ شاه مقصود- که سبزی تیره‎ی آن چشم را خیره می‎کرد- و چند تا تعویذ. درماند چه را بگیرد و چه را نه. دست برد و تسبیح را در جیب کرد. انتخابی ساده بود. عکس‎ها را کنار گذاشت. اگر زنده می‎ماند، عکس‎های بیشماری می‎توانست بگیرد. علاوه براین، از عکس‎ها هم خوشش نمی‎آمد. همه از دوره‎ای بود که او سرباز بود و سربرهنه‎اش مانند تخم سفید می‎زد. اما این ورقپاره‎ها چی بودند؟ آنچه از همه برایش اهمیت داشت قباله‎ی خانه بود.

«صنوبر کدام این‎ها قباله‎ی خانه است؟»

هرچند شک داشت صنوبر از او بهتر یک قباله را بشناسد باز هم گذاشت نخست او از میان کاغذپاره‎ها قباله را پیدا کند. حقیقت این بود که مادر شرط گذاشته بود که صنوبر حتمی قباله را ببیند. با کنایه گفته بود: «تو که الف را از ب فرق کرده نمی‎توانی، به جای قباله چیزی دیگر را نیاوری!»

صنوبر به سختی از کنار بکس لباس‎هایش جدا شد. مانند پدر زانوهایش را به زمین زد و به صندوق خیره شد. دو سه کاغذپاره را مانند اشیای تاریخ‎تیر‎شده برداشت و دور انداخت. پدر جرات نکرد بپرسد این‎ها چیست و چرا آن‎ها را بیرون می‎ریزی. بعد ورقی را برداشت و به آن دقیق شد. لبانش حرکت کردند. پدر حدس زد که او چیزی را می‎خواند.

«استعلام برای تذکره مثنی.»

ورق را گذاشت میان مُشت باز پدرش. به دو سه ورق دیگر نگاه کرد و در اخیر کاغذ چند لایی را به دست گرفت. پدر از همان چندلا بودن ورق فهمیده بود که قباله است. اما گذاشت صنوبر تصدیق کند. صنوبر کاغذها را آهسته از هم باز کرد. از نقش و نگارهای کاغذ  وشیوه نوشتن آن بو برد که چیزی مهمی است. ذوق زده گفت: «همی است. قباله است.»

هردو مانند فنر ایستادند. دیگر وقت رفتن بود. پدر قباله را در جیب کرد و به طرف دخترش دید. فهمید که او نگران لباس‎هایش است. نمی‎توانست در برابر این خواست کوچک دخترش مقاومت کند. به طرف بکس بزرگی که زیر تخت خواب گیر کرده بود رفت. تخت را با یک دست بلند کرد و با دست دیگر بکس را از زیر آن بیرون آورد. نفس گرفت و به طرف دخترش به سختی لبخند زد.

وقتی از دروازه‎ای شکسته‎ای حویلی بیرون می‎آمدند، افسوس خورد که نمی‎تواند حداقل قالین چوب‎رنگش را بردارد و با خود ببرد.  نخواست با ضرب‌المثل «سر زنده باشد کلاه زیاد است!» خودش را فریب دهد. روزگار بدی بود که اعتماد انسان به همه چیز پایان می‎یافت. به خودش تفهیم کرد که حالا حالا به فکر صنوبر و قباله‎ی خانه باشد. فروش خانه می‎توانست، سرنوشت دیگری برای او فراهم کند. نامطمئن به دیوارهایی حویلی چشم دوخت. پلستر دیوارها از چند جا شُکافته شده و جای گلوله‌ها روی آنه‌ها مانند زخم‎های عمیقی نمایان بودند. هنوز آفتاب می‎درخشید، هرچند ضعیف و بی‎رمق. صنوبر چند دسته لباس را در خریطه‎ای پلاستیکی گذاشته بود و شاد به نظر می‎رسید. پدر به طرف خورشید در حال غروب دید. دوباره موج تشویش بدنش را لرزاند. پوسته، نقطه‎ی مرکزی تفکرش شده بود. خوان اول و آخری بود که عبور از آن برایش آهسته آهسته به کابوسی وحشتناکی مبدل می‎شد. همین‎گونه که می‎اندیشید، گفت: «ماچه‎خر، گاهی با معده‎اش فکر می‎کند!»

پدر اندیشید: اگر صنوبر کمی عقل به خرج بدهد می‎فهمد که مادرش او را به خاطر قباله، قمار زده است. با این همه دخترش را دید که بی دغدغه خریطه‎ی لباس‎ها را به سینه فشرده است.

«می توانیم دوباره بیاییم و اشیای بیشتری ببریم؟» صدای صنوبر در گوشش طنین انداخت. نمی‎توانست پاسخی بدهد. مکث کرد و ایستاد تا دخترش به او برسد. در همین هنگام مردی کتوله‎ای که حتی از صنوبر هم پخج تر بود، یکباره پیش روی شان سبز شد. مرد که به سختی گام برمی‎داشت، نالید: «کجا می‎روید؟ بچه‎های پوسته وحشی شده‌اند. یک‎ساعت مرا فوتبال کردند. می‎خواستند با من هم آن کار را کنند … اما خدا به سروقتم رسید. یکی‎اش گفت، برویم زنده یا مرده‎ای مقبول پیدا کنیم…»

مرد کتوله چهره‎ی زشتش را پشت دستان پندیده و کوچکش پنهان کرد و به راهش ادامه داد. پدر و دختر متردد کنار هم ایستادند. پدر شقیقه‎اش را فشار داد. سوالی که هنوز برایش پاسخ نداشت، آزارش می‎داد. به طرف صنوبر دید. تازه سیزده سالش شده بود و صورتش گل انداخته بود. دست دخترش را محکم چسپید. اما نتوانست قدمی بلند کند.

«… با مُرده هم!»

نه، نباید گپ به آنجاها می‎کشید. بالاخره بچه های قوم خودش بودند. زبان یکدیگر را می‌فهمیدند. با این فکرها نتوانست خودش را تلقین کند. تمام بدنش به لرزیدن آغازید.

و اما حالا دیگر دیر بود. ممکن بود افراد مسلح در هرجایی باشند. همان دزدهای سرگردنه! آن‎ها که آتش‎بس برای شان مجال می‌داد دست به هرکاری بزنند.  بیم این که سر راهش همان‎هایی که مردِ کتوله در مورد شان گفته بود سبز شوند، لرزاندش.

امروز دو بار از راه‎های پر خطر به خیر گذشته بود.  بار اول، صبح بود. از یک منطقه‎ی نزدیک جنگ گذشته و از مادر پیرش خبر گرفته بود. در آن هنگام، تک و توک آدم‎هایی بودند که از آنجا عبور داشتند و از همه بهتر که او تنها بود. بار دوم وقتی برمی‎گشت. حوالی عصر بود. باز هم‎آدم‎هایی بودند که این طرف یا آن طرف می‎رفتند. روز روشن بود و با این که صنوبر با او بود توانسته بودند از پیش پوسته به خیر بگذرند. اما اینک نمی‎دانست برای او چه اتفاقی خواهد افتاد. دوباره می‎توانست به همان راحتی از کنار پوسته عبور کند؟ برای بار هزار و یکم از خود پرسید: «از پیش پوسته چگونه بگذرم؟»

به یاد داشت که افراد مسلح زیر چشمی زنان و دختران را می‎پاییدند. به هم دیگر اشاره می‎کردند و حتی متلک می‎گفتند. اندوهی ژرفی در دلش رسوب کرده بود که آهسته آهسته به کوه بزرگی بدل می‎شد و زیر سنگینی‎اش پاهای او ناتوان و ناتوان تر می‎شدند. عصر که از پیش پوسته رد شده بودند، یکی گفته بود: «دخترت را همینجا بمان، امن است؛ کسی از پیشت نگیردش!» و دیگری آرام گفته بود: « اگر به دست گروه‎های دیگر بفیتد، برای ما ننگ است. آخر از یک قومیم.»

احساس کرد بار سنگینی را روی پاهای نحیفش حمل می‎کند. هرلحظه بار سنگین و سنگین‎تر می‎شد و پاهایش نحیف و نحیف‎تر. ترسید. تصور کرد که اگر چاره‎ای نیندیشد،  پیش از رسیدن به پوسته پاهایش از کار باز خواهند ماند و تنه‎ای سنگینش مثل گاو‎ی زخمی به زمین خواهد خورد. اما در یک لحظه جرقه‎ای ذهنش را روشن کرد. انگار فکر جالبی به ذهنش خطور کرده باشد، دست دخترش را رها کرد وبه طرف خانه دوید. هنوز از آن‎جا خیلی دور نرفته بودند. زود رسید. خودش را به اتاق پذیرایی رساند. رف درست بالای سرش بود. دو دستش را بالا برد و قرآن را که در چند پارچه‎ای ابریشمی پیچیده شده بود به دست گرفت. احساس آرامش کرد. قرآن را بوسید و برگشت. وقتی از کوچه بیرون رفتند، پدر به حرف آمد: « اگر بچه‎های پوسته راه ما را گرفتند، قرآن شریف را شفیع می‎سازم، از زور قرآن می‎ترسند… کی نمی‎ترسد؟ همه می‎ترسند… همه می‎ترسند… قرآن شفاعت می‎کند… اگر آن‎ها به تو دست به زنند قرآن کور شان خواهد کرد. …کور!»

قرآن با دستان او تکان می‎خورد. پدر هر گام که می‎گذاشت، سعی می‎کرد آن را بیشتر به سینه بفشرد. گویا می‎خواست او و کتاب یکی شوند. نالید چرا نزد ملا نرفته و حافظ قرآن نشده است. قطره‎های اشک پشت پلک‎هایش جمع شدند. با گوشه‎ای پارچه‎ای ابریشمی اشک‎هایش را سترد و به صنوبر دید که عجولانه تلاش داشت همگام با او راه برود.

«از قرآن شریف …»

پدر که به خاطر به همراه آوردن صنوبر به خود و زنش لعنت می‎فرستاد، نفهمید که دخترش چه گفته است. صنوبر دوباره پرسید: «اگر از قرآن شریف نترسیدند؟»

پدر، مکث کرد. دوباره به فکر افتاد. پروانه‎ی نگرانی‎هایش دوباره پرپر زد. تلخی اندوه را مانند نوک خنجر روی سینه‎اش احساس کرد. صنوبر ادامه داد: «این‎ها که به هیچ چیزی باور ندارند! این را که همه می‎گویند.»

پدر متوجه شد که صنوبر بزرگ شده است. عاقلانه صحبت کردن همیشه نشانه‎ای از رشد بوده است. اما پدر نمی‎خواست دخترش این همه زود بزرگ شود. حداقل حالا برای بزرگ شدنش زمان مناسبی نبود. دستی به سردخترش کشید و شالی را که او به سر گذاشته بود جابجا کرد. با صدای بُغض‎آلود گفت: «من باور دارم. من …» هر دو ساکت شدند. صنوبر ترجیح داد به ایمان پدرش شک نکند. اما پدر به آینده دخترش فکر کرد. از ذهنش گذشت: «در سرزمینی که نگران بزرگ شدن دخترت باشی، بهتر است که نباشی!» تُفی به زمین انداخت و به چُرت فرو رفت. قباله را که در جیبش بود، از روی کرتی لمس کرد، به نظرش رسید که بهتر است آن را لای قرآن پنهان کند و بعد نامطمئن گفت: «اگر به صنوبر دست بزنن قرآن کور شان می‎کند، کور!»

دراطراف‎شان خانه‎های ویران و نیمه ویران در سکوت فرو رفته بودند و این خاموشی پدر را بیشتر از هرچیزی می‎هراسانید. گاه از صدای ضجه مانندی میخکوب می‎شد و گاهی صدای پاهای فرد نامرئی که تصور می‎کردند آنان را تعقیب دارد، حواسش را پرت می‎کرد.

وقتی گربه‎ای از کنار پای آنان نالان فرار کرد، صنوبر خودش را بیشتر به پدر فشرد و تلاش کرد که همگام با پدرش گام بگذارد و سریع تر برود. اما انگار زمان ایستاده بود. آن‎ها کمتر پیش می‎رفتند. بلکه فرو می‎رفتند به ژرفای هراس که دامنه‎اش ناپیدا بود. پدر راه میان‎بری را برگزید که در ابتدای آن دو زنِ گدا، پیچیده در چادرهای سیاه، روه به روی هم نشسته بودند. از حضور زنان درآن باریک راه متحیر شد. تصور کرد که آنان نگهبانان درِ دوزخی اند که او به آن وارد می‎شود. وقتی به آنان نزدیک شد، با صدای بُغض آلودی سلام گفت و مقداری پول در چادر هر یک آنان افگند. زنان همصدا با صدای زیری گفتند: «خیراتت قبول!، خیراتت قبول! از تاریکی دوزخ رهایی یابی! از تاریکی دوزخ رهایی یابی!»

پدر و دختر راه‎شان را در باریک راه ادامه دادند. پدر تصور می‌کرد که این باریک راه از پشت خانه‎های فقیر نشین و پوسته می‎گذرد. گذری نیمه متروک و پرت. هیچ صدای در آن حوالی به گوش نمی‎رسید. هنوز ده پانزده دقیقه‎ای در این مسیر پیش نرفته بودند که، جسد دو مرد و یک زن، سر راه‎شان پیدا شد. لخته‎های خون اطراف جسدها خشک شده بود و بوی مشمئز کننده‎ای فضا را گرفته بود. این بار اول بود که از کنار جسد مرده می‎گذشتند. هردو بی‎آنکه به فریاد بیفتند یا از هوش بروند از کنار اجساد گذشتند. پدر حتی توانست به چهره‎ی درهم‎رفته و دهان باز زن ببیند. یخن زن تا قسمت ناف دریده شده بود و پستان‎های او برهنه مانده بودند. خشکیده و کبود. شاید بعد از مرگ، مردی آن‎ها را به دست گرفته و فشرده بوده است. جای یک زخم گندیده‎ روی ران چپ زن هویدا بود. دستش را پیش روی دماغش گرفت و تصور این را که با جسم مرده‎ای عشقبازی شود، از ذهنش بیرون ریخت. اما دلش هی شور می‎زد. حالت تهوع داشت و چیزی در معده‎اش می‎پیچید. برای آرام شدن ذهنش اورادی را که یادش مانده بود از بر خواند و اطرافش کُف کرد.

در دور دست صدای انفجار خمپاره‎ای سکوت را شکست. پدر لرزید. اگر جنگ آغاز شود؟ اگر آتش‎بس نقض شود؟ نه، خدا مهربان است. پیش از آن که او به خانه برسد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. قرآن را به سینه فشرد و دعایی را زیر لب تکرار کرد. به دخترش دید. احساس کرد که او می‎لرزد. آیا هوا سرد شده بود؟ نه، ترس است. او خوب می‎شناخت این حالت را، بارها چنین لرزیده بود و اکنون صنوبر از ترس می‎لرزید. صنوبر با هر گامی که می‎گذاشت، خریطه‎ای لباس‎هایش را بیشتر به سینه می‎فشرد. نفس نفس می‎زد و تلاش داشت از پدر عقب نماند.

به کجا رسیده بودند؟ پدر حساب راه را دیگر از دست داده بود. چقدر از راه باقی مانده بود یا به کجا رسیده اند، نمی‎دانست. تنها اگر به جاده‎ای عمومی می‎رسیدند، آنگاه می‎شد گمان زد که  از خطر گذشته اند یا نه! اما اینک باریک‎راه در برابرشان بی‎انتها گسترده بود. باریک‎راهی که ممکن بود، خطرناک‎تر از جاده‎ای اصلی باشد. جهنم واقعی که همیشه از آن ترسیده بود.

»از محل پوسته گذشته‎ایم.» این را بادل‎نگرانی گفت. شاید می‎خواست به صنوبر اطمینان دهد که از خطر گذشته اند. اما زود فهمید که حرفش هیچ اثری بر صنوبر نکرده است. به بیراهه‎ای که آخرش در تاریکی ناپیدا بود، چشم دوخت. آیا بچه‎های پوسته این مسیر را زیر نظر نداشتند؟ «نه، هیچ کس وقتش را سرراه بیراهه تلف نمی‎کند. امن ترین راه همین است.» به خودش گفت و گام‎هایش را بلندتر گذاشت. اکنون، برای صنوبر دشوار بود که همگام با پدرش راه برود. او تقریباً می‎دوید و از نفس مانده بود. اما خریطه‎اش را همچنان در سینه می‎فشرد. اطرافشان تاریک شده بود و تنها پاره ابری در افق خونین به نظر می‎رسید.«نماز شام هم قضا خواهد شد!»

پدر نالید و ایستاد تا صنوبر لحظه‎ای نفس تازه کند. همین که دوباره به راه افتادند، صدای عوعوی سگی میخ‎کوب شان کرد. پدر به سویی که صدا از آنجا می‎آمد دید. سگ زردی از دور به طرف‌شان می‎دوید و عوعو می‎کرد. سنگی را از زمین برداشت. اما صفیر گلوله‎ای صدای سگ را خاموش کرد. سنگ از دست  پدرافتاد. آخرین ناله‎ی سگ در فضا پیچید و محو شد. پدر با یک دست دستِ دخترش را گرفت و با دستِ دیگر قرآن را در سینه فشرد. با دلهره به اطرافش چشم دوخت. نخست دو سایه و بعد دو مرد مسلح ظاهر شدند. یکی قد بلند و چهار شانه و دیگری کوتاه و لاغراندم بود. اما هردو هم‎سن به نظر می‎رسیدند. چهره‎های گندمی و کپک زده‎ای افراد مسلح خون‎سرد و آرام معلوم می‎شدند. گویا آن‎ها در این شام از یک سیر و شکار باز گشته بودند. پدر که تلاش داشت دخترش را در عقبش پنهان کند، مراقب حرکات آن‎ها بود. هم‎او که لاغراندام بود، غرید: «چرا ایستادین … آدم خور که نیستیم!»

و دومی آرام تر گفت: «کاکاجان دخترت آنقدر کلان شده که در پشتت پتش کرده نتوانی.» و هردو خندیدند.

مرد به حرکت آمد. پیش رفت و سلام داد. مردها هنوز می‎خندیدند. از دور آواز اذان به گوش می‎رسید. مرد گفت: «اذان نماز شام است. باید عجله کنم.»

پیش از آن که حرکت کند، یکی از دو گفت: «نمی‎رسی به مسجد. همین‎جا باش با هم جماعت می‎کنیم.»

دوباره عرعر خندیدند. جوان بودند. شاید بیست ویا بیست و چند سال.

«چی همراهت داری؟»

پدر پیش روی دخترش ایستاد و گفت: «هیچی، اگر چیزی می‎داشتم از این راه نمی‎رفتم.»

«در خریطه چیست؟»

«چند لباس دخترانه وبس.»

مرد لاغراندام، گِرد هردو یک دور زد و بعد خریطه را از دست دختر قاپید. یک پارچه لباس را به دست گرفت و بویید. اما مثلی که از بویش خوشش نیامد. «این چه بوی می‎دهد؟ کافور …» و لباس را انداخت روی زمین و لگدمال کرد.

پدر بیشتر لرزید این بار شاید از خشم. و شاید صنوبر نیز لرزید. مرد فکر کرد به خاطر حماقت زنش است که به این روز افتاده است. حس غریبی وحشت زده‎اش ساخت. فکر کرد سرنوشت زنی را که پستان‎های برهنه‎اش را دیده است، دخترش نیز تجربه خواهد کرد. مرد دومی هم نزدیک آمد. سرش را نزدیک سر صنوبر بُرد و بویید. از بوی بدن او خوشش آمد. ذوق زده به دوستش که لباس‎ها را روی زمین لگدمال می‎کرد گفت: «تو که کارت با مرده‎هاست، سینه‎های زن مرده از دستت شُفتر  شدند. این دختر مال من است.»

دوستش لباس‎ها را رها کرد و مانند یک نیکروفیلیای واقعی تفنگش را به دختر نشانه گرفت. «با یک گلوله این هم می‎میرد. باز مال من. درست است؟»

پاهای پدر از ترس خم شدند. پاهای صنوبر نیز از ترس خم شدند. هردو زانوانشان را به زمین زدند و با ناله افتادند.

«چُپ شوید ترسوها!»

نه صنوبر و نه هم پدر فهمید که این حرف را کدام یکی گفت. اما آن‎ها ساکت شدند. گریه‎ها و فریادهای شان در درون شان فرو رفت و گره خورد و بار سنگینی شد روی سینه‌های شان.

پدر هنوز هم قرآن را در سینه می‎فشرد. اصلاً فراموشش کرده بود که چرا آن را به عجله برداشته و این همه راه با خود آورده است. مرد اولی، دستش را برد و جیب‎های پدر را پالید.

«این چیست؟»

و تسبیحی را که دانه‎های سبزتیره‎اش در تاریکی هم می‎درخشیدند، از جیب مرد بیرون کرد. سُبک سنگین کرد و پرسید: «سنگ چی است؟ ارزش داره یا نه؟»

پدر با شتاب پاسخ داد: «بسیار با ارزش است. سنگ شاه مقصود است. اصلِ اصل.» و قرآن را از سینه جدا کرد. او هنوز در بیم و هراس بود که دستی با فشار قرآن را از دستش بیرون کرد.

«در این چه را پنهان کرده‎ای؟»

«قرآن شریف است. پنهان نکرده‎ام برای حفاظت خود و دخترم با خود آورده‎ام.»

مرد پوزخندی زد و کتاب را تکان داد. پارچه‎های ابریشمی را که دور آن پیچیده شده بودند لمس کرد و بویید. ناگهان بوی کهنه‎ی یک خاطره ذهنش را انباشت. لبخند محوی در کنج لبش دوید. تفنگش را روی زمین گذاشت و تسبیح را کنار آن رها کرد. بعد روی زمین نشست. پارچه‎های ابریشمی را یکی یکی باز کرد. شش پوشش را پس زد، آخرین پوشش از پارچه ابریشمی سبز رنگ بود. وقتی کتاب را باز کرد متعجب شد: «تو فالبین هستی؟»

پدر که در آن لحظه نمی‎دانست چه بگوید، خاموش ماند. تصور این که کسی چنین سوالی را از او بکند، نداشت. از این رو شگفت زده بود و نمی‎دانست در پاسخ چنین سوالی چه بگوید. آن جنگجوی دیگر نیز ساکت مانده بود. گاهی با نُک پا روی زمین خط می‎کشید و گاه به افق که دیگر تاریک شده بود خیره می شد. آنچه اتفاق افتاده بود، بالاتر از قدرت درکش بود. بالاخره جرات کرد و نزدیک آمد.

«تره چی شده، چرا نشسته‎ای؟»

دوستش، نگاهی تندی به او انداخت و ذوق‎زده گفت: «پدرم فالبین بود. کتاب فالش همین بود. او سال‌ها کنار زیارت شاه دوشمشیره می‎نشست و کتابش را باز می‎کرد و برای مردم فال می‎گرفت.»

مرد کتاب را ورق زد. روی جدول‎هایی که در آن‎ها حروف و اعداد به نظم خاصی نوشته شده بودند، خیره شد و گفت: «این‎ها همه اسرار ما را می‎گویند. رازهای آینده ما را!»

پدر فکر کرد، این مرد فالبین را در کنار شاه دوشمشیره دیده است. تصور کرد که هم او سال‎ها قبل برایش گفته بود: «در زندگی با خطرهای زیادی رو به رو می‎شوی. یکبار هم در تاریکی جهنم گیر می‎مانی. اما خیرات وصدقه‎ات به سراغت می‎رسد و از چنگ دیوهای جهنم رهایی می‎یابی.»

جنگجو، سوالش را با تعجب تکرار کرد: «تو فالبین هستی؟»

مرد به سختی نفسی تازه کرد و با صدای گرفته‎ای که به زحمت از میان لبان خشکش بیرون می‎شدند، گفت: «نی، من فالبین نیستم.» مرد مکث کرد، بعد چشمانش راه کشیدند و صدای خفیفی از ذهنش بیرون شد: «این قرآن سال‎هاست در خانه‎ی ما است. از پدر پدر به من رسیده است. اگر من و دخترم را رها نکنید، بددعای تان می‎کنم که کور شوید. این قرآن کور تان می‎کند.»

جنگجو روی ارقام و حرف‎ها دستی کشید و گفت: «این قرآن نیست. اگر قرآن هم بود، نمی‎توانست ما را کور کند.»

جنگجوی دومی غُرید: «آتش بزن این کتاب جادوگری را؟»

دوستش با تندی برخاست، تفنگش را برداشت و در حالی که نُک تفنگش را زیر زنخ دوستش گرفته بود، فریاد زد: «این کتاب جادو نیست. این کتاب فال است. کتاب انبیا…کتاب پدرم!»

مرد نفس گرفت، برگشت و تفنگش را کنار کتاب فال گذاشت. پدر صنوبر فکر کرد جنگجواز تهدیدی که دوستش را کرده است، ناراحت شده است. خواست چیزی بگوید، اما مثل این که همه کلمه ها از ذهنش کوچ کرده باشند، چیزی برای گفتن نیافت. پس از یک درگیری ذهنی که خیلی هم کوتاه بود، تکرار کرد: «قرآن کورتان می‎کند…»

جنگجو، کتاب را که باز بود، بست، از جیبش دو تاس بیرون کرد. تاس‎ها از مهره‎های چهار وجهی که روی یک محور سوار شده بودند، ساخته شده و مسی به نظر می رسیدند.

پدر تصور کرد که او فال آن‎ها را خواهد دید، وطبق آن عمل نیز خواهد کرد. لرزشی وجودش را درنوردید. آیا ممکن نبود که جنگجو بگوید، فالت همین است. خدا خواسته که دخترت همینجا باشد با من. اما به خودش حرکتی نداد. مگر نگفته اند که از این ستون به آن ستون فرج است!

در همین هنگام، دوست جنگجو که نتوانسته بود وضعیت را بیشتر تحمل کند، ماشه تفنگش را کشید و جنگجو با تاس‎های رمل به زمین افتاد.

بعد از حادثه، پدر و صنوبر از ترس به سنگ‎های لال مبدل شده بودند. اما پدر زود به خود آمد. کتاب فال را که در حوضی از خون شناور بود به دست گرفت و فریاد زد: «اگر به دخترم دست بزنی خداوند ترا کور می‎کند!»

مرد تفنگش را به تلخی به شانه‎اش انداخت و ضمن این که بوی خون مستش ساخته بود خندید. قهقهه‎ای بلند و عصبی سرداد و دستش را برد به طرف صنوبر که هنوز هم از صدای شلیک گلوله می‎لرزید و قطرات خون رخسارش را مثل تیزاب می‎ازردند.

«او فالبین، ببین چگونه دست می‎زنم. ببین کی کور می‎شود، تو یا من؟»

پدر با تحیر دید که مرد در خلا چیزی را می‎پالد. انگار کوری در سیاهی چیزی را می‎جوید.

«ببین! من می‎بینم که دخترت در کجاست. می‎بینی هنوز کور نشده‎ام.» مرد باز هم قهقهه خندید و در فضای تاریک به جستجو پرداخت.

«من می‎بینم…»

پدر وقتی دید که مرد پشت به او در میان تاریکی چیزی را می‎پالد، تند برخاست و  دخترش را به آغوش گرفت. حین که مرد همچنان در سیاهی چیزی را می‎پالید، و هی تکرار می‎کرد که «من می‎بینم.»  پدر و دختر به طرف جاده‎ای عمومی فرار کردند. از دور این صدا شنیده می‎شد: «… من کور نشده‌ام… من کور نشده‌ام.»

.

۱۰۰px-END

درباره‌ی نویسنده

عزیزالله نهفته

یک دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • خدای بزرگ! اینگار آنجا بودم و با چشمان سرم صحنه را میدیدم. وسط داستان نذری به گردن گرفتم تا اکبر و صنوبر را چیزشان نشوند. از بس که وحشی بودند آنان!!

    اصلاً یادم رفت توجهی به فن و نگارش ادبی آن داشته باشم!!

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها