داستان کوتاه

سیزیف در مترو

پیرمرد که نقش زمین می‌شود، من اولین نفری‌ام که بالای سرش می‌رسم. جمعیت بلافاصله دورمان حلقه می‌زند. زن و مرد هیاهوکنان از سر و کول هم بالا می‌روند تا پیرمرد بی‌هوش را نظاره کنند.

این آدم!

در مسیر کار، از اشبوروک لین می‌گذرم، از کنار دفتر املاک و مستغلات با آن ساختمان کوچک زردرنگ و مردی که با لباسی شبیه علامت دلار جلوی آن ایستاده، می‌گذرم، مغازه لوازم جشن و فروشگاه «قصر حیوانات خانگی» را هم رد می‌کنم. جایی در بین راه، هر روز، «این آدم» را می‌بینم. «این آدم» یک مشکلی دارد. شاید مریض است یا شاید هم مشکل دیگری دارد. شلوار جینی می‌پوشد که بالا تا پایینش جر خورده است. حتی حالا، در این سرمای ماه اکتبر، تنها یک پیراهن تنش است، با دگمه‌های باز که شکم خاکستری‌اش از آن بیرون زده.

سه‌شنبه‌ها

همسر سمرقند‌ زمانی آجودان پدرش بود؛ مهرانگیز، مادر سمر، زیر پر‌و‌بالش را گرفته بود و خواسته بود از خدمت در ژاندارمری خودش را بازخرید کند؛ و با مِلکی که به او هبه کرده بود ساختمانی با چند مغازه در یکی از بهترین نقاط شهر ساخته بود. سه مغازه‌ را اجاره ‌داده بود و خودش در بزرگ‌ترین‌شان ماست و شیر و کره‌‌ای می‌فروخت که هر صبح کامیونی کوچک از دهش جلو مغازه می‌آورد. 

دست‌انداز

دوباره تویِ سوپ، یک دست پخته شده پیدا می‌کنم. از پشت قاشق، سفت است. باز هم خوب نپخته است. جوری که نفهمد گوشه‌یِ بشقابم قایمش می‌کنم. همین که می‌بیند اشتهایم خوب است بلند می‌شود می‌رود توی آشپزخانه تا دوباره برایم سوپ بریزد. سوپ با دست پخته شده‌یِ آبدار.

دوخته بر خاک

نمی‌دانم آدمیزاد بود، جن بود، پری بود… آن‌طور که با آن چشم‌هاش زل زده بود توی چشم‌هام… چه رنگی بود چشم‌هاش؟ رنگ داشت اصلاً؟ ها،

آخرین شب جهان

خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی این را به من گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما می‌دانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبح که بیدار شدم، زیاد به آن فکر نکردم، اما بعد که رفتم سرکار  تمام روز آن حس با من بود. دیدم اِستان ویلیس دارد وسط روز از پنجره به بیرون نگاه می‌کند.

مرده‌بازی

بالأخره پیرزن تست بارداری خانگی را از شیشه خالی مربا که تا نیمه پر از ادرار بود بیرون آورد. با دست لرزان چند مشت، آب سرد، محکم به صورتش کوبید و به تصویر چروکیده‌اش در آینه نگاه کرد. عرق از پیشانی صاف آینه سرازیر شده بود. همه چیز درست بود جز آن که پیرزن باردار بود.

فراموشی

دختر چشمانش را باز کرد فهمید که نمی‌تواند چیزی به یاد آورد. حافظه‌اش را به‌کلی از دست‌داده بود. حتی نام خودش را هم فراموش کرده بود. برهنه بود و وسط بیابانی بی آب و علف روی جاده‌ای سنگی دراز کشیده بود. خورشید پوست تنش را خشک کرده بود و قلوه‌سنگ‌های تیز و سوزان درون گوشت تنش فرومی‌رفتند. حس غریبی داشت.

انقراض آدم‌ها

دکتر ادوارد بدون هیچ نشانه‌ای در آزمایشگاهش که مثل باغ وحش شلوغ بود، غیب شده بود و با وجود تدابیر شدید امنیتی سازمان و بررسی آنچه دوربین‌ها دیده بودند، روز بعد هیچ چیز به درد بخوری پیدا نشده بود. جز این فرضیه عجیب که لاک‌پشت‌ها دکتر ادوارد را قورت داده‌اند! هرچند که نه در عکس‌برداری‌های داخلی و نه در مدفوع لاک پشت‌ها هیچ اثری از دکتر ادوارد پیدا نشده بود.

هُما

پیشنهاد هما بود که با اتوبوس سفر کنیم. گفت: «فرصت‌مان بیشتر است‌.» گفتم: «فرصت کم نداشتیم این همه وقت‌.» هما حالا خوابیده است. طرّهٔ عسلی موهاش از زیر روسری توی صورتش ریخته و سرش یک‌وَری روی پشتی صندلی آرام گرفته. از این زاویه که نگاه می‌کنم می‌توانم پرزهای ظریف روی انحنای دماغش را ببینم.

آواز بزها

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا سیب‌زمینی جوش‌داده قاطی می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به روا داشت، نخواهم بخشید.

پوزش‌خواه

تا بحال، هرچیزی را که به من گفته‌ای، دوست داشته‌ام. هرچیزی را که در خیالاتت برساخته‌ای، دوست داشته‌ام و من حرفی برای اضافه کردن ندارم. به جز موضوع ناف. در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت