بیچاره زری

زری فردای روزی‌ که عروس شد مرد. همه‌اش فکر می‌کرد این‌ها همه از حسادت دیگران است که درباره خواستگار قد بلند از فرنگ برگشته‌اش بد می‌گویند و چشم دیدنش را ندارند. خیال می‌کرد برایش پاپوش دوخته‌اند و مدام به مه‌لقا، دوست و همسایه کودکی‌اش، همان که برایش مثل خواهر بود می‌گفت: «الهی کور شود هر که چشم دیدن خوش‌بختی مرا ندارد. به همین صدای اذان دعا می‌کنم هر که می‌رود دم گوش آقاجان من می‌خواند که زری را به احمد نده اجاقش کور شود.»

گزارشی از یک خودکشی

می‌خواستم آدم مشهوری بشم، از همونا که حتی بعد از این‌که مردن، مردم بازم اسمشون رو میارن. راستش می‌خواستم یه‌چیز به این دنیا اضافه کنم. اولین‌باری‌ که این فکر به کله‌م زد ده سالم بود. خواهرم از اون آدم‌هایی بود که همه اتفاقات مدرسه رو مفصل سر میز تعریف می‌کرد.

اصلِ اصلش

آقای ژ هر روز، راس ساعت چهار بعدازظهر از خانه بیرون می‌رفت و علیرغم اینکه در نود و نه درصد سال بارانی در کار نبود، همیشه یک چتر سیاه بی‌مصرف با خود حمل می‌کرد.