دوخته بر خاک

نمیدانم آدمیزاد بود، جن بود، پری بود… آنطور که با آن چشمهاش زل زده بود توی چشمهام… چه رنگی بود چشمهاش؟ رنگ داشت اصلاً؟ ها، داشت. مگر میشود چشم بدون رنگ؟ ولی یک رنگ عجیبی داشت. یک رنگ خوبِ ملایمِ وحشیِ کشندهی عشقی داشت… چه میگویم من؟ خُل شدهام دارم دریوری میبافم. اما نه. حالم […]
انقراض آدمها

دکتر ادوارد بدون هیچ نشانهای در آزمایشگاهش که مثل باغ وحش شلوغ بود، غیب شده بود و با وجود تدابیر شدید امنیتی سازمان و بررسی آنچه دوربینها دیده بودند، روز بعد هیچ چیز به درد بخوری پیدا نشده بود. جز این فرضیه عجیب که لاکپشتها دکتر ادوارد را قورت دادهاند! هرچند که نه در عکسبرداریهای داخلی و نه در مدفوع لاک پشتها هیچ اثری از دکتر ادوارد پیدا نشده بود.
هُما

پیشنهاد هما بود که با اتوبوس سفر کنیم. گفت: «فرصتمان بیشتر است.» گفتم: «فرصت کم نداشتیم این همه وقت.» هما حالا خوابیده است. طرّهٔ عسلی موهاش از زیر روسری توی صورتش ریخته و سرش یکوَری روی پشتی صندلی آرام گرفته. از این زاویه که نگاه میکنم میتوانم پرزهای ظریف روی انحنای دماغش را ببینم.
فوئته

همین هفتهٔ پیش یک مستند دیده بود که تویش یک نفر مانده بود زیر یخهای قطبی، بدبخت مدام میکوبید به یخ و هی شنا میکرد و پی سوراخ میگشت. نبود که نبود. چشم وا کرد و همانطور نیم سوز و پرپر کنان باز نگهش داشت، دو شبح کوچک از کنار تنش سر خوردند و قبل از اینکه بچرخد و بگردد پی نور حلقه آوردش بالا.
دیکتاتور

وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش، دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباببازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کلهم. آخه من نمیفهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچهی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و در رفتم. هرچی اوس طالب دنبالم داد زد که کارمون زیاده کجا میری خودمو زدم به نشنیدن. سوار ماشین شدم و تا اونجا که تونستم گاز دادم. فقط میخواستم برسم خونه و حقشونو بذارم کف دستشون. دیگه صبرم حدی داره به امام حسین.
ما ادارهجاتیها

من، خانم محبوبه محنت؛ زندانی شمارهی 127، به مدت دو سال است که در این شرکت به کار ترجمهی بروشورهای ماشین آلات بستهبندی مشغولم. درب قهوهای شیک را به جلو هل می-دهم و وارد بخش خدمات میشوم. خانم منشی هنوز نیامده، روی میزش دسته نرگسی در حال پژمردن خودنمایی میکند. از آشپزخانه صدای شستن استکان میآید.
هر چه سگها بگویند

مرد با کلافگی سوئیچ ماشین را روی میز شیشهای پرت کرد و خودش روی مبل افتاد. از صدای برخورد کلیدها و شیشه صدای ناهنجار شکستن شیشه بلند شد. در همین لحظه تلفن مرد زنگ خورد و مرد همانطور که به صدای آن طرف خط اظهار ادب و کوچکی میکرد ، دور شد. دختر هنوز یک طرف صورتش میسوخت که دوباره با بغض گفت: «این توله سگه. برادر من نیست.»
کیف سیاه با مارک سفید بوستون

امروز سه شنبه است. سه شنبهها سرعت بیشتری دارند. از مدرسه رسیده نرسیده، جوراب و مانتو شلوار و مقنعه را درنیاورده مینشینم پای مشقها یم و به سرعت، تمامشان میکنم. سه شنبهها روز فلافل است، آن هم فلافلی که آقای لبنانی با لهجهی عربی فارسی و سس تندش درست میکند. فلافلی که پولداری ترین غذای دنیاست.
یک جفت چشم نو

دیواری میان همه ما و زیباییهای زندگی وجود دارد که بر روی این دیوار بلند و به ظاهر یکدست چند روزنه به ضخامت یک تار مو قرار گرفته است که میتوان از این روزنه نازک به تمام این زیباییها رسید. عبور از همچین روزنهای مشکل است ولی غیر ممکن نیست. میپرسید از کجا میدانم؟
یکشنبه بازار

زن گلفروشی که اتفاقا یک گلدان شمعدانی هم از او خریده بودیم در یک سمتم بود و در سمت دیگرم قفسهای مرغ و خروسها بود که روی هم سوار شده بودند ؛ مردی مُسن با سیگاری گوشه لَب که فروشنده آنها بود در طرف دیگر قفسها روی چهارپایه اش نشسته بود و پاهای مرغی را میبست تا تحویل مشتری بدهد.
بهسلامتی ماهیهای گوشتخوار

اول صبح همینکه جلوی توالت ایستاد و شلوارش را پایین کشید و خواست چاه را هدفگیری کند خواب از سرش پرید، دو ماهی در چاه شنا میکردند و روی آب با برگ گل تزئین شده بود. بدون اینکه شلوارش را بالا بکشد دوید بیرون. داد زد: «مامان!» اما بالافاصله یادش آمد مادر و پدرش برای عزای عمهي مادری به مسافرت رفتهاند و خانه را برای یک هفته به او سپردهاند.
سایهها

از شیار در اتاقی که مرا در آن جا انداخته بودند، می آمد و می رفت. خود را به زمین می کشید و از نوک انگشتانم شروع می شد تا این که بلاخره تمام وجودم را می پوشاند. از سنگینی بودنش لِه می شدم که گفت: «هنوز فکر میکنی که من یه سایهام؟ اما بدون که تموم سایهها شبیهِ هم نیستن.»