اول صبح همینکه جلوی توالت ایستاد و شلوارش را پایین کشید و خواست چاه را هدفگیری کند خواب از سرش پرید، دو ماهی در چاه شنا میکردند و روی آب با برگ گل تزئین شده بود. بدون اینکه شلوارش را بالا بکشد دوید بیرون. داد زد: «مامان!» اما بالافاصله یادش آمد مادر و پدرش برای عزای عمهی مادری به مسافرت رفتهاند و خانه را برای یک هفته به او سپردهاند. فکر کرد دچار توهم شده، دوباره به حمام برگشت، اما ماهیها صاف زل زده بودند توی چشمهاش و واقعی بودند.
صدای خندهی یک زن را شنید.
با وحشت گوشش را چسباند به در. همزمان متوجه شد وقتی میدویده شلوارش از پایش افتاده.
ناگهان در باز شد و مریم گفت: «خاک توو سرت، یه ماهی انقد ترس داره؟»
نگاهش افتاد به پایینتنهی او و زد زیر خنده: «شایان این چه وضعشه؟»
فوری در را بست و شلوارش را از وسط حمام برداشت. یکبار دیگر ماهیها و برگ گلهای تزئینی رویشان را نگاه کرد. داد زد: «واقعاً ینی اینارو تو اینجا گذاشتی؟!»
«نه، پس جادو شده! ماهیهای آکواریوم خونه بودن، حمید چند روز پیش واسه تولدم که شما اصلاً یادت نبود خرید!»
شلوار را روی دوشش انداخته بود و داشت توی سینک میشاشید: «تولدت مبارک!»
«قرار بود امروز صب حرکت کنیم که حداقل واسه سوم عمه خودمونو برسونیم، اما دیشب شرو کرد گه اضافی خوردن که نمیاد و این حرفا، منم ماهیارو گذاشتم توو یه مشما اومدم اینجا. فقط میخوام بدونم وقتی عکس ماهیارو توو چاه ببینه چه حسی داره!»
شلوارش را پوشید. آمد بیرون.
مریم گفت: «ولی معلومه حسابی گرخیدیا!»
«نصفه شبی بدون اینکه خبر بدی میای خونه، چاهو آکواریوم میکنی بعد انتظار داری سکته نکنم! من نمیفهمم اصلاً تو چرا باید کلید اینجارو داشته باشی؟»
«همینم مونده کلید خونه بابامو نداشته باشم!»
«والا هروخ با اون شوهر داغونت دعوات میشه میای مارو زهره ترک میکنی، یه خبری زنگی چیزی… خب الان عزای عمه هم که نرفتی با این حساب!»
«آره حیف شد!»
«حالا کی دوباره آشتیکنونتونه؟!»
«این سری عمراً برگردم… احتمالاً طلاق بگیریم!»
بغض صدایش را گرفت، اما فوری بحث را عوض کرد: «راستی میدونی این ماهیا گوشتخوارن؟! صب کن بهت نشون بدم…»
رفت به سمت آشپزخانه که گوشت پیدا کند. همینکه وارد آشپزخانه شد، روی کابینت بشقابی را دید که تویش پر بود از بال مرغ. داد زد: «اینو واسه کی میخوای بپزی؟ زود بیرون گذاشتیشا! یخش آب شده»
جوابی نشنید. در یخچال را که باز کرد یک بطری ودکا دید و چند بسته چیپس و ماست موسیر. برگشت، یک تکه کوچک از بال مرغ برید و به سمت اتاق رفت.
شایان داخل اتاق روی تخت نشسته بود و با گوشی حرف میزد: «من چه بدونم چرا اومده… اومده دیگه! کنسلش کن!! حالا ببینم تا کی هست، خدا کنه زودتر بره!»
ناگهان رفت داخل اتاق: «خدا کنه زودتر بره؟ ای نامرد!»
دستش را گرفت و رفت داخل حمام. بالای چاه ایستاد: «اینو باید ببینی!»
تکهی گوشت را انداخت.
هنوز به آب نرسیده بود که یکی از ماهیها شیرجه زد بیرون و آن را گرفت.
«نگا، حتی انگشتتم بگیری جلوش میپره، در این حد باحالن!»
شایان انگشتش را به آرامی نزدیک کرد. همینکه ماهی شیرجه زد چند قدم پرید عقب. مریم زد زیر خنده: «ترسوی بدبخت!»
بعد گفت: «خوشگل نیستن؟!»
«آره خیلی!»
«این دم سیاهه که واسه انگشتت پرید مادهس، اینا خوبیشون اینه که هیچوقت تنها نیستن، جفتن!»
«ولی توو چاه!»
«همیشه که توو چاه نبودن! قسمت این بوده…»
«اگه من سیفونو نکشیدم شایان نیستم!»
مریم صورتش را کج کرد و صدایش را انداخت توو گلو: «اگه من سیفونو نکشیدم شایان نیستم!»
بعد گفت: «صدات شده عین بابا!»
◼
هندزفری توی گوشش بود، چشمهایش را بسته بود و به آرامی گریه میکرد.
شایان هندزفری را از گوشش کشید: «غمباده نگیر دیگه حالا… سعی کن از لحظهی حال لذت ببری!»
اشکهایش را پاک کرد: «لابد راهشم با چیزاییه که توی یخچاله!»
«یه وخ به مامان بابا چیزی نگی بدبخت بشم…»
«نکبت تو چی فرض کردی خواهر بزرگترتو؟!»
«محض اطمینان گفتم!»
ناگهان گوشیاش زنگ خورد. مادرش بود.
«مامانه؟ فعلاً نگو من اینجام!»
«آره خوبم… آره غذا گذاشتم… آره حواسم هست… صدات نمیاد… آره معلومه دورت شلوغه… باشه خیالت راحت… از طرف من تسلیت بگو… به بابا سلام برسون!»
قطع کرد. پاش را به آرامی کوبید به ران مریم: «پاشو ناهار بذار دیگه گوشت بیرونه!»
«مگه واسه ناهار بود اون بال مرغا؟»
«نه خیر، اما حالا به لطف شما واسه ناهاره»
«نچ، نمیپزم!»
«یعنی هیچکار مفیدی جز پرورش ماهی تو چاه توالت نداری؟»
«تا به دوستات نگی بیان و بساط راه نندازین هیچکاری نمیکنم!»
«چی؟»
«همینکه گفتم، یا منم بازی یا بازی خراب!»
«اینجوری که نمیشه…»
بعد سرش را خاراند: «اگه بشه هم به بعضیاشون نمیگم پس… فقط به دوتاشون میگم پس…»
«خوبه، بهتر از تنهاییه!»
◼
به صفحهی گوشی نگاه کرد، نزدیک غروب بود. رفت به سمت آشپزخانه. مریم پشت ماهیتابه ایستاده بود و داشت بالها را سرخ میکرد. گفت: «کاش میشد بهجا سرخ کبابش کنیم!»
مریم چیزی نگفت.
گفت: «راستی کمکم میانا!»
مریم چیزی نگفت. موبایلش روی کابینت بود و سیم هندزفری از آنجا تا گوشهایش کش آمده بود.
هندزفری را از گوشش کشید: «عجب هندزفری درازی داری!»
«به مرور زمان شده دیگه، راستی بال آمادهستا، میذارم توو فر سرد نشه»
«رفیقام الان کمکم میان»
از یخچال بطری ودکا را درآورد: «میدونی این چقد قیمتشه؟!»
«پول از کجا آوردی؟»
«دنگی بود دیگه، قرار بود دوتا دیگه از بچهها باشن که چون تو هستی پیچوندمشون!»
«به من چه ربطی داره اونوخ؟»
«داره دیگه!»
مریم یک تکه از کنار یکی از بالهای پخته شده کند، با انگشتهاش چهارتکه کرد و گذاشت داخل ظرف: «بهجا چرت گفتن برو اینارو واسه ماهیا بریز!»
◼
ماهیها زل زده بودند به حرکت انگشتهایش. همینکه تکهی گوشت را انداخت یکیشان که دم مشکی داشت پرید و گوشت را گرفت. دومین تکه را هم او گرفت. سومی و چهارمی را با هم انداخت، یکی را ماهی دمسیاه گرفت و دیگری که افتاد داخل آب بالاخره نصیب آنیکی ماهی شد. بعد که غذا خوردند شروع کردند دور خود چرخیدن، هیچوقت به هم نزدیک نمیشدند. تنها گاهی ماهی ماده خودش را به برگ گلی میچسباند که نر به آنطرفش چسبیده بود.
در یک دستش بشقاب بود. نگاه کرد به دستگیرهی چرخان سیفون که کمی بالای سر ماهیها بود.
◼
سر پیک چندم تازه یادش آمد اسم هرکدام را بپرسد، قبل اینکه پیک هرکدام را پر کند مثل معلمها اسم پرسید.
اولی که توو خودش و خجالتی بود گفت: «محسن!»
«کمکم یخت آب میشه!»
دومی که از اول بشاشی میکرد و بامزهبازی درمیآورد گفت: «محسن دو!»
«حیف تو نیست اسمت مثل این رفیقت باشه؟»
محسن اولی گفت: «تایید میکنم!» و ناگهان شروع کرد هایده خواندن: «مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه/ غم با من زاده شده منو رها نمیکنه»
شایان داد زد: «کیر خر!»
همه خندیدند. مریم فقط لبخند زد.
محسن دومی گفت: «عه عه، کسکش بیادب جلو خواهرت رعایت کن!»
همینکه مریم خواست بحث را عوض کند، شایان که داشت مزهها را پر میکرد گفت: «آقا من یه رای گیری دارم»
محسن اولی باز هایده خواند: «مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه/ غم با من زاده شده منو رها نمیکنه»
از سه نفر همصدا جواب شنید: «کیر خر!»
«رایگیریم در این باب بود که اونایی که موافقن محسن دومی داره شغال بازی در میاره رای بدن که پیک بعدی رو به سلامتی عمهش بریم!»
اولین نفر خودش نظر مثبت داد.
نوبت پیک بعد که رسید همگی گفتند: «به سلامتی عمهی محسن دومی!»
محسن اولی قبل اینکه لب به مزه بزند با گوشیاش اینبار خود هایده را پلی کرد: «مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه/ غم با من زاده شده منو رها نمیکنه»
مریم گفت: «قطعش کن خودم آهنگ میذارم!»
شایان داشت پیکها را پر میکرد.
صدای آهنگ پیچید: «وای چقد مستم من!»
محسن اولی گفت: «هندزفری ندارین؟!»
مریم هندزفری را برایش انداخت.
خواستند پیک بعدی را به سلامتی«هرکی که وای چقد مسته!» بروند که ناگهان محسن دومی گفت: «دست نگه دارید!»
و داد زد: «به سلامتی عمهی مرحوم مامان شایان!»
سر پیک بعدی مریم گفت: «دست نگه دارید!»
و داد زد: «به سلامتی ماهیهای گوشتخوار!»
محسن دومی به محسن اولی که با هایده فاز گرفته بود پسگردنی زد: «گوشتتو ببرُم ماهی بخوره؟!»
مریم گفت: «قبلش باید برقصیم!»
گوشی را به شایان داد که به تلویزیون وصل کند. همینکه تلویزیون را روشن کرد تبلیغ بیمه آمد. بعد رفت روی آهنگ.
مریم به محسن دومی گفت: «میدونی شوهر احمق من توو اداره بیمه کار میکنه؟!» و زد زیر خنده.
بعد چراغ را خاموش کردند. بالاخره محسن اولی آمد وسط. هر سه پسر فقط بالا و پایین میپریدند اما مریم میرقصید و میگفت: «یه خانم باید مثل یه خانم برقصه!»
یکدفعه مریم آهنگ را قطع کرد، چراغ را روشن کرد و گفت: «باید یه چیزی نشونتون بدم!»
محسن دومی گفت: «من نشون دوس دارم!»
شایان گردنش را گرفت: «نشونم تو رو دوس داره!»
مریم هندزفریاش را از وسط هال برداشت. نگاه کرد به استخوانهای بال مرغ و تهماندهی چیپس و ماست. داد زد: «سربازها، همه پشت من حرکت کنین! یک دو سه چار، یک دو سه چار»
◼
نزدیک حمام که بودند داد زد: «سربازا همه بیمه شدین؟ اگه زخمی شدین لازم میشه ها!»
همه گفتند که بیمهاند. بعد رفتند داخل حمام. شایان و محسن اولی زیر دوش تکیه دادند و سرشان را روی شانهی هم گذاشتند.
محسن دومی هنوز سرپا بود و دور مریم میچرخید.
مریم دستش را گرفت: «بیا اینجا!»
رفتند بالای سر ماهیها.
محسن دومی بعد اینکه ماهی را دید آنقدر خندید که بعد داد زد: «لپم درد گرفت!»
شایان گفت: «ببر صداتو میخوایم چرت بزنیم!»
مریم هندزفری را برداشت: «محسن اونطرفش که دو تا گوشیشه رو نگه دار»
بعد سیم را به آرامی به دستگیرهی سیفون گره زد. به محسن گفت: «اون طرفشو بده!»
نگاه کرد به ماهیهای نر و ماده و تزئین رویشان. ماهیها دور هم میچرخیدند و باز میچرخیدند. هیچوقت به هم نزدیک نمیشدند. تنها گاهی ماهی ماده خودش را به برگ گلی میچسباند که نر به آنطرفش چسبیده بود.
به محسن گفت: «اینجارو نگاه کن!»
دو گوش هندزفری را انداخت.
هر دو ماهی پریدند و آن را به سمت خود کشیدند.
سیفون کشیده شد.
مریم گفت: «از دست مرتیکه خودکشی کردن!»
از خواندنش لذت بردم .
خواندنی، گیرا و جذاب .