آواز رنگي

فکر کنم اين انباره ضمير ناخودآگاه آدمي، انباره هاي ديگري دارد که پنهان‌تر است. انباره‌هاي تو در تو و هزارپيچ. نمي‌دانم آن روز آن شعر از کجاي ضمير ناخودآگاه من خودش را نشان داد. از کدام دالانش. اصلاً من آن شعر را کجا و کي ياد گرفته بودم و حفظ کرده بودم؟ نمي‌شود فقط جعبه مداد رنگي را مقصر دانست که مرا از خود بي خود کرده بود.

شهاب سنگ

این بیست و هفتمین مرده‌ای‌ست که از صبح تا حالا شسته‌ایم .هنوز ده‌ دقیقه به ساعت نه مانده و کلی جنازه‌ی دیگر هم در نوبت باقی‌ست. بعد از آن سال‌های رکود و بی‌کاری، بیست روز اخیر پر درآمدترین روزهای زندگی‌ام بوده است. حساب بانکی‌ام تا خرخره پر شده.

وسواس

هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ایستاد. انگشت به پیشانی خود گذارد؛ شقیقه‌ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را در هم کشید و چند مرتبه شیطان را لعن کرد. درست فکر کرده بود. اکنون به یادش می‌آمد که وقتی خواسته بود غسل کند، یادش رفته بود استبرا کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.

سَر در مِه

دو سه روزی است رسیده‌ام. همان روز اول جایت را خالی کردم. اگر آن امتحان‌های لعنتی‌ات می‌گذاشت بیایی. دوست داشتم تو هم می‌بودی و مناظر را می دیدی. آخرتِ منظره است. مثل بهشت می‌ماند این‌جا. به قول تو ویو دارد. روز اول به هزار زحمت این‌جا را پیدا کردم. تا آبشار آبپری نشانه‌ها درست بود. سر راست رسیدم.

سنگ‌های محلی

– چشات رو خوب باز کن سرباز. مطمئنی درست دیدی؟
– بیاید خودتون ببینید جناب سروان. خودم دیدمش. ولی یهو غیب شد.
– دقیقا کجا دیدیش؟ بده کنار این ماسماسک رو. رو ضامنه؟
– بله جناب سروان.
– من که چیزی نمی‌بینم. کجا رو می‌گی؟

دو روی یک شب

تیمسار گیلاس را پر می‌کند و تُنگ را می‌گذارد در قفسه. می‌رود رو در روی کَل. انگشت می‌گذارد بر شاخ کل و دست می‌کشد تا زیر پوزه‌اش. دو قدم پس می‌رود. نگاه می‌کند به کل، رو در رو و چشم در چشم. پوست کل خشک است و چروکیده، پرغبار و پلاسیده. کل نگاه می‌کند، بدون چشم در صورت، سرد و خشکیده. شکاری را از روی دیوار بر می‌دارد و می‌اندازد گل شانه. می‌آید پای صندلی…

افسانه‌ی ملا احمد کمانی

میرزا حسن گفت: «گفتم که گنج منج هیچی! فقط یه سکو بود وسط غار که یه مجسمه هم روش گذاشته بودن. مجسمه‌ی یه آدم تو حالت نشسته. یعنی ما فکر کردیم مجسمه‌س! جلو که رفتیم من دیدم که خیلی به آدمیزاد می بره. دست بهش زدم. دستم تو گوشت تنش فرو رفت.

آواز عِبیدالمای

در کوت عباس کسی بیاد نداشت، اما عبدالله، ماهیگیر ده، در یک شب مهتابی با تور یک عِبید‌المای از رودخانه گرفته بود. کوت عباس هم مثل تمام روستاهای حاشیه ی رودخانه های جنوبی، از یکطرف با شط و از طرف دیگر با هلالی از مزارع گندم ، تاکستان ها و نخلستانها محاصره شده بود.