اسیر
آن وقتی که من آمدم پدر یک بار دیگر به جنگ رفت. مادر چادر نخی سبز لجنیاش را که پر از گلهای بابونه بود، میانداخت روی سرش و بوی گلهاش پهن ِموزاییکهای براق پلهها میشد و با یک دست چادر را زیر چانهی کوچک و لرزان صورت گندمیاش میگرفت و با زبان کوچکِ صورتیاش لبهای باریک و خشکش را تر میکرد . سبد قرمز پلاستیکی مشبک را که تازه خریده بود دست میگرفت و درِ حیاط را آرام میبست تا چادرش فرصتی برای لای در ماندن پیدا نکند، تا یک وقت دیرش نشود.
چند تار موی شرابی

در حمام را از داخل قفل میکند. صدای شیر آب میآید. پالتو را آویزان میکنم و به اتاق خواب میروم. چمدانم را از زیر تخت بیرون میکشم. صندوقم را در میآورم و تارهای شرابی را میگذارم کنار چیزهای دیگر. تار موها از همه بیشتر است. صدایی میآید. چراغی زیر تخت روشن و خاموش میشود. دست میاندازم بیرون میآورمش. گوشی موبایل است اما گوشی فریبرز نیست. چراغش روشن میشود و نام حمیرا میافتد و باز خاموش میشود. دستم میلرزد. گوشی میافتد. هنوز از حمام صدای آب میآید. گوشی را بر میدارم. فقط شمارهی حمیرا در حافظهاش است. یادداشتش میکنم. گوشی را سر جاش میگذارم و چمدان را هل میدهم زیر تخت.
در چشم گربه
پایش را از گلیمِ تخت درازتر کرده بود. دود قلیان از دهانش میرفت تا برسد روی سر کسانی که آنجا بودند. با قوطی کبریت بازی میکرد تا شاه بیاورد و کیف کند. از سر ظهر یک بند دزد آورده بود. چشم تنگ کرد به آمدن کوسه که میشلید. توی راه پایش گرفت به تخت حمال ها.« آی پیزی، کوری؟» کوسه کمرش را راست کرد و گفت:« کور بابات بود که تو پس افتادی.» قبل از آنکه جر بالا بگیرد، داد کشید و کوسه را صدا کرد. قهوه خانه از صدا افتاد و باز صدای قلیانها بلند شد. حمالها نطق نکشیدند. حتما فهمیدند او یسل کوسه را میکشد.
مادرم ماهمنیر را مجسمه کشت
ماهمنیر نباید مجسمه را میشکست. دیشب وقتی وارد خانه شدم دیدم آماده، منتظر ایستاده. مجسمه را گرفته بود بالای سرش. زل زده بود به من . با قدرت کلهی زن را کوبید به زمین. مجسمه روی سرامیکهای هال متلاشی شد. چهرهی خونین زن را دیدم که با چشمهای وق زده من را نگاه میکرد. مادر بلند بلند خندید.
حالت را حس میکنم
از حیاط سازمان عبور میکنم. به در بزرگ و شیشه ای ساختمان میرسم. به تصویر خودم که روی شیشه افتاده نگاه میکنم. قسمتی از موهایم از مقنعه بیرون زده است. مقنعه را میکشم جلوتر و موها رو با دست میبرم زیر آن. وارد ساختمان اصلی میشوم. تابلوی اطلاعات را روی باجه ای میبینم. جلوی باجه […]
ده لو خشگله
بیست و نه سال بعد از روزی که فهمید به پایان خط رسیده است، هنوز خودکشی نکرده بود. روی کاناپهی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، با موهای بیرون زدهی شکمش از لبهی زیرپوشبازی میکرد و چیپس کم نمک میخورد. بعد ازظهر جشن تولد دخترشان بود و زنش داشت توی آشپزخانه سالاد اولویه درست میکرد. یکی از شبکههای منفی شانزده فیلم وحشتناکی نشان میداد. دست وپای مرد لختی را بسته و در اتاقی نیمه تاریک از سقف آویزان کرده بودند.
ماز
آقا مجتبی، فرچهی آخر را که به کفشهاش کشید، بادی به غبغب انداخت و گفت من میگم بلند شید ببرمتون هایپر اِستار رو ببینید. پاشید حاضر شید. و بعد رو کرد به زنش و گفت شما هم حاضر شو ستاره جان. ستاره لیوانِ توی دستش را آبکشی کرد و گفت چطور یهو؟ الان سر ظهره، […]
کلاه سیاه نخی
سه سال دارو خورد و شناخت درمانی کرد، نشد، دارو را نخورد و نشد، شناخت درمانی را رها کرد و نشد، میخواست راههای آرام شدنش را خودش کشف کند، نشد، ورزش کرد، رها کرد، خانه ماند، بیرون رفت، دوست پیدا کرد، ول کرد، یکی دوبار مهمانی رفت، نرفت، تصمیم میگرفت بیرون بزند، لباس میپوشید، در میآورد، همراهیاش که میکردم آب شدندش را میدیدم، خیس عرق شدنش را،گاهی از حد اضطراب راه رفتن در شلوغی برایش ناممکن بود، میگفتند فوبی فضای باز دارد.
رنگ مو
جوانک یک ردیف رنگ مو روبرویم میچیند روی رف ویترین و یک بند و بی وقفه توضیح میدهد: «خودتون که بهتر از همه میدونین ، اول از همه رنگ موی آلمانی تو دنیا حرف اول رو میزنه خانم. بعدش فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی تو بورسن. ایگرا با فرمول جدید و آسیب دیدگی حداقلی، بازار دنیا رو گرفته. دوامش عالیه . موهاتونم تو ده دقیقه رنگ میگیره. حالا چه رنگی میخواین؟»
خانم ف زن خوشبختیست
خانم ف زن خوشبختی است. این را همه میگویند. مادر خانم ف هر صبح شنبه برای دخترش اسفند دود میکند و از ته دل میگوید «تا بترکد چشم حسود.» مادر خانم ف معتقد است دود کردن اسفند صبح روزهای شنبه نگونش بیشتر است. خانم ف بیست و پنج سال است با آقای ف ازدواج کرده. آقای ف مرد خوبی است. این را همه میگویند.
آجی دخیلت، آسمون رُمبید
«شوهر؟! کدوم شوهر آجی؟» این آجی گفتنش عذابم بود. مگه نه این که تو همین خونه دنیا اومده؟ مگه نه این که دوساله بود مادرش مرد و مادرم بزرگش کرد؟ مگه نه این که دوست و آشنامون یکی بودند؟ پس این آجی و دخیلت از کجا اومدن؟ گیریم که مادر مرحومش، بلقیس خانوم خرمشهری هم بود.
مثلث
عاشق کار کردن با مردهای احمقام. مخصوصا این کار، مخصوصا این احمق. چشم هایش شبیه مثلث است؛ مثلث هایی با قاعده پهن و ساقهای کوتاه. عیناً مثل ابروهایش. از حُمق ذاتیای که ته چشم های مثلثیاش است، همانقدر خوشم میآید که از فرزیاش.