بریز بخوریم
بخار که رفت، داییقاسم گفت: «هرچه زودتر باید سمیّه رو شوهر بدم … بریز بخوریم.» محمدآقا هم استکانش را گذاشت کنار استکان داییقاسم و گفت:«منم» ناصر بطری آبمعدنی را برداشت و استکانها را کشید سَمت خودش، بطری را خم کرد و دوباره استکان داییقاسم و محمدآقا را پُر کرد و در بطری را بست. داییقاسم حسابی زل […]
گره کراوات، دکمهی کت
می نشست، بند کراوات را دور زانوش میچرخاند. گره کراوات را همیشه روی زانوش میبست و تنظیم میکرد. می گفت: گردنت رو بیار جلو. کراوات را میانداخت دور گردنم. خودم سفتش میکردم. یقهی پیراهنم را تنظیم میکردم . گردنم را به چپ راست میچرخاندم بعد هم انگار که عصا قورت داده باشم دو دستی یقهی چپ […]
S.D
دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق بر روی کاشی های سفید، که با وسواس تمیز شده بودند انعکاس پیدا میکرد. در وسط اتاق درست در وسط اتاق جایی به فاصلهی هشت قدم از هر دیوار که […]
بادبادک
امشب پدر بعد از چند سال تصمیم گرفت کنار مادر بخوابد، مادر گفت: «خجالت بکش، پیرمرد.» و متکا را به سمت پدر پرت کرد. بعد خندید و گفت: «برو توی هال بخواب.» پدر خندید و بعد دیگر نخندید. ایستاد و به مادر نگاه کرد. بغض کرده بود. چشمهایش برق میزد. پنکه سقفی میلرزید. مادر گفت: «اینجا خیلی گرمه ، این اتاق داره حالمو بهم میزنه.» چرخید به سمت دریا: «فردا دیگه باید برگردیم…چند روزه که اینجاییم.»
آینهای که بوی لیمو میداد
همیشه عطرزن دیرتر از خودش ازآپارتمان سمت راست، دو طبقه بالاتر، خارج میشد. تاعطر آشنا بخواهد از لای در هجوم ببرد به مشام و خاطره و او را دیوانه کند، زن دیگر در پاگرد پلههای طبقه ی پایین بود. با دستی به چرخ صندلیاش فشار میآورد تا دور خودش بگردد و با دستی در خانه […]
کلاغها
گرمای شعله قرص الکل جامد حریف برفهای فشرده داخل یغلاوی نمیشد. مهرداد بالاسر یغلاوی ایستاده بود، این پا و آن پا میکرد. امیر تا خرخره تو کیسهخواب چپیده بود و سیگار دود میکرد. ته یغلاوی کمی آب جمع شد. مهرداد آب را به آفتابه خالی کرد و از سنگر بیرون دوید. عباس داشت با فشنگی […]
سوء ظن
کسی که نه میبینم و نه میشناسم، پشت سرم میایستد و در آنی، رگ گردنم را با چاقوی قصابی میزند. خون به همهجا فواره میزند. از وقتی که بستری شدهام، تو خواب و بیداری کابوس میبینم. کی خلاص میشوم از این وضعیت؟ انگار قرار نیست جای این زخم لعنتی چاقو بهتر شود. دیگر گندش را […]
پاپ کورن
حامد احمدی . رد لاستیک اتومبیل روی سفیدی برف، مثل زیپ شلواری بود که باز مانده باشد. خیابانها خلوت بود و چراغها جوری سرشان را خم کرده بودند، انگار مشغول مطالعهی هیجانانگیزترین و جدیدترین مطلب علمی هستند. عقربههای ساعت آن وقت شب فقط جلو چشمهای دانشمندان، فاحشهها و عاشقها میچرخند. ریزههای برف مثل پاپ کورنهای […]
کنسرو غول
خلاصه بهتر که شدم یه روز رفتم بیرون همین طور خوشخوشک واسه خودم قدم بزنم. خیلی ریز لنگ میزدم، ولی دیده نمیشد. یه نرمه بارونی هم میاومد. میزد رو کلهی کچلمو و تیلیک تیلیک صدا میداد. بارونه هی بیشتر شد. تا این که رسیدم دم سینما. فیلمش انگار قشنگ بود. آخه هر کی از سینما میزد بیرون ازش تعریف میکرد.
شبانه
آتش یکهو زبانه کشید، پتپت کرد و خاموش شد. مرد سیگارفروش یقه ژاکتش را کیپ کرد. دستوپایش را تکان داد تا کمی گرم شود. از جلو مغازه میوهفروشی یک جعبه میوه چوبی خالی آورد، آن را خرد کرد و روی زغالهای نیمسوز توی پیت حلبی انداخت. زیر چشمی به زن که خودش را توی چادر […]
مای نیم ایز لیلا
[فصل دوم از رمان مای نیم ایز لیلا] یه روز تو ماه مه بود که اون سیل لعنتی همهی زندگیمون رو برد. از اون بهارهای دیوونهی نیوجرسی که پشت سر هم بارون میباره. یک روز، دو روز، سه روز، وِل کن ماجرا نبود. یه هفتهی تمام بارون اومد و مردابهها و یا به قول ناصر […]
وهم زرد

وقتی تودۀ ابرهای سفید کم کم سیاه شدند و پف کردند بعد هم مثل بمب صدا دادند، باران شروع کرد باریدن بر تک درخت انجیر که پیشترها باد عطر تمشک را پیچانده بود میان شاخ و برگهایش. همان زمان بود نوشتم داستان زرد. چه مایۀ آغازی!