بریز بخوریم
بخار که رفت، داییقاسم گفت: «هرچه زودتر باید سمیّه رو شوهر بدم … بریز بخوریم.» محمدآقا هم استکانش را گذاشت کنار استکان داییقاسم و گفت:«منم» ناصر
بخار که رفت، داییقاسم گفت: «هرچه زودتر باید سمیّه رو شوهر بدم … بریز بخوریم.» محمدآقا هم استکانش را گذاشت کنار استکان داییقاسم و گفت:«منم» ناصر
می نشست، بند کراوات را دور زانوش میچرخاند. گره کراوات را همیشه روی زانوش میبست و تنظیم میکرد. می گفت: گردنت رو بیار جلو. کراوات را
دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق
امشب پدر بعد از چند سال تصمیم گرفت کنار مادر بخوابد، مادر گفت: «خجالت بکش، پیرمرد.» و متکا را به سمت پدر پرت کرد. بعد خندید و گفت: «برو توی هال بخواب.» پدر خندید و بعد دیگر نخندید. ایستاد و به مادر نگاه کرد. بغض کرده بود. چشمهایش برق میزد. پنکه سقفی میلرزید. مادر گفت: «اینجا خیلی گرمه ، این اتاق داره حالمو بهم میزنه.» چرخید به سمت دریا: «فردا دیگه باید برگردیم…چند روزه که اینجاییم.»
همیشه عطرزن دیرتر از خودش ازآپارتمان سمت راست، دو طبقه بالاتر، خارج میشد. تاعطر آشنا بخواهد از لای در هجوم ببرد به مشام و خاطره
گرمای شعله قرص الکل جامد حریف برفهای فشرده داخل یغلاوی نمیشد. مهرداد بالاسر یغلاوی ایستاده بود، این پا و آن پا میکرد. امیر تا خرخره
کسی که نه میبینم و نه میشناسم، پشت سرم میایستد و در آنی، رگ گردنم را با چاقوی قصابی میزند. خون به همهجا فواره میزند.
حامد احمدی . رد لاستیک اتومبیل روی سفیدی برف، مثل زیپ شلواری بود که باز مانده باشد. خیابانها خلوت بود و چراغها جوری سرشان را
خلاصه بهتر که شدم یه روز رفتم بیرون همین طور خوشخوشک واسه خودم قدم بزنم. خیلی ریز لنگ میزدم، ولی دیده نمیشد. یه نرمه بارونی هم میاومد. میزد رو کلهی کچلمو و تیلیک تیلیک صدا میداد. بارونه هی بیشتر شد. تا این که رسیدم دم سینما. فیلمش انگار قشنگ بود. آخه هر کی از سینما میزد بیرون ازش تعریف میکرد.
آتش یکهو زبانه کشید، پتپت کرد و خاموش شد. مرد سیگارفروش یقه ژاکتش را کیپ کرد. دستوپایش را تکان داد تا کمی گرم شود. از
[فصل دوم از رمان مای نیم ایز لیلا] یه روز تو ماه مه بود که اون سیل لعنتی همهی زندگیمون رو برد. از اون بهارهای

وقتی تودۀ ابرهای سفید کم کم سیاه شدند و پف کردند بعد هم مثل بمب صدا دادند، باران شروع کرد باریدن بر تک درخت انجیر که پیشترها باد عطر تمشک را پیچانده بود میان شاخ و برگهایش. همان زمان بود نوشتم داستان زرد. چه مایۀ آغازی!