گلدان بابا جان
حاج آقا احتشام معتمد بابا جان بلندبلند وصیتنامه را میخواند. بابا جان هیچ بدهیای به هیچ کس نداشته، از هیچ کس هم طلبکار نبوده! سهم هر کسی هم معلوم است! حتی تکلیف صندوق چوبی ته زیرزمین را هم معلوم کرده و آن را به من که نوه بزرگش هستم بخشیده! از کجا میدانست که این صندوق را دوست دارم.
دو بالِ ناهمگونِ وحشی
خمِ انگشتِ اشارهی مردانهای به شانهام میکوبد .نباید حدس بزنم که باباست. باید بدانم. باقطعیت. بویِ سیگارِ وینستوناش قبل از لمسِ انگشتِ پهن و سنگیناش آمد. دختر، دوباره چکارش کردی که آمده خِرت را بچسبد؟ حواست را خوب جمع کردی؟ کاغذی ماغذی، یادداشتِ نفرت انگیزی چیزی؟ زیر مژهای نگاهش میکنم. چه بابایِ نازی دارم من! کُـرکهای به هم پیچیده و طلاییِ دستهاش را! دارد به خوابی بی پایان می برَدَت، دارد غرقات میکند. آن خطهایِ خنده را که نگو، همان که گوشهی چشمهاش را احاطه کرده.
دارالامان
روی صندلی لم دادهام در حالت سرگیجه و تهوع. چند دقیقه پیش از جایم بلند شدم و کمی راه رفتم. قبل از آن حالم چندان خوش نبود. حالا حالم بدتر هم شده است. حالت تهوعم شدیدتر شده و سرم به شدت گیج میرود. صندلیام طوری است که نگاهم برخلاف جهت حرکت قطار است. همه چیز […]
دانشگاه
چشمانم میسوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که میزنم، به جای ریه، وارد چشمانم میشود. پک هایم را تندتر میکنم و آب از چشمانم میریزد. سیگارم را هنوز به ته نرسیده، زیرپایم له میکنم و به طرف در ورودی میروم. چند سرفهی پشت سرهم میکنم تا کمی از بوی سیگار دهانم کمشود. گلو و […]
اشرف نمیآید
صدای به هم خوردن در حیاط پیرمرد را از جا پراند. پسربچه به ایوان دوید و از آنجا به حیاط سرک کشید. باد لنگههای در حیاط را به هم میزد. پیرمرد گوش تیز کرد و نرمه دماغش را که زردی میزد خاراند. “هیچوقت سابقه نداشته اشرف انقد دیر کنه. با امروز سه روزه که خانه […]
چشمهایش
به صورت لطیف و مهربانش نگاه میکنم. چین و چروک صورتش را پوشانده، قشنگی لطیفی در چهرهاش دیده میشود. چشمان مشکی بادامی و دهانی کوچک و مهربان. از همه جا و از همه چیز صحبت کردهایم، از زندگی تلخ و سرگذشتش، از این که در زمانهای قدیم چطور دخترها ازدواج میکردند، که حتی خود دختر […]
درد را نکشیدم
چشمانم دارند میسوزند. انگار چیزی دارد گلویم را خراش میدهد. سردردِ خفیفی دارم که مثل یک دست نامرئی دارد جمجمهام را آرامآرام فشار میدهد. دلم میخواهد محکم سرفه کنم تا هر چیزی که دارد در سرم سنگینی میکند، از دهانم بیرون بریزد و من یک نفس راحت بکشم. بوی غبار و دود، هنوز برایم عادی […]
دستهای پر از پولکی

سعی میکنم تندتر چسبها را به سمت هم بکشم تا محکمتر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر میکند. کناره لبها خشکی زده است. قول داده که پوستهها را نکند اما هر بار قطره خونی روی لبش چسبیده. یادم باشد دنبال آ. د…
دیمیتری
این شاید چهارمین یا پنجمین و یا حتی ششمین فنجان قهوهای بود که از قهوه فروشیها یا هر جای دیگری که میشد قهوه تهیه کرد، تهیه کرده بود، در اوج سرمای زمستان آدمهای عاقل همه در خانه میمانند و بیرون نمیآمدند آن هم با آن سرمای کشندهی مسکو. ولی دیمیتری عاقل نبود؛ اقلا از دید […]
بوی شکوفههای بهی
من به بوی تن آدمها عادت کردهام. همیشه وقتی نوبت به من میرسد فکر میکنم اینبار چه بویی خواهد آمد؟ بوی عرق، بوی عطر، بوی گندیدگی، بوی خون؟ گوشهی سمت راست حیاط مسجد خانهی من است. هرچند روز یکبار راه بین مسجد و گورستان را طی میکنم. قدم به قدمِ این راه را بلدم. گاهیوقتها […]
روز سومِ قاعدهگیم است

زنهایِ باکلاسِ دست کج، عینِ گهِ غلتان هرچی سرِ راهشان باشد میچسبانند. دخلاش را آوردهاند. بی بروبرگرد! یکیشان خم میشود و از آن زیرمیرها از زیرِ پایِ زنِ چاقی یک کرست کش میرود. قرمزش را برمیدارد. ازانگلیسیِ یقهی مانتوش میچپاندش لای پستانهاش. به پسرِکوچیکهی هول که دست و پاش را گم کرده برای دادنِ بقیهی پول به مشتری نگاهی میاندازد. عجب ناکسی! به قیافهاش نمیآید که با شیطان از یک پستان شیر خورده باشد؛ صورتش برق میزند، شفاف، مثلِ چینی. چینیِ چربِ روغن زیتون خورده. لبهاش را به هم میمالد و روژِ اناریش حجم میگیرد، رژه میرود، مانور میدهد، مثلِ گُل قرمزهایِ بشقابِ ایرانی. رحم نمیکند دلش از زردش هم میخواهد. از همان زردِ قناریای که برقِ پولک دوزیهاش غوغا میکند.
دوباره بگو
سیگارش را تندتند دود میکرد. هر پکی که میزد، چشمانش پر میشدند از عذاب وجدان و پک بعدی را تندتر میزد که این لعنتی هرچه زودتر تمام شود. او، همه چیز را به خاطر آخرش میخواست. غذایش را تندتند میخورد که تمام شود. سرِ کار میرفت که برگردد. میخوابید که بیدار شود. انگار تمام چیزهای […]