من بهت آسیب نمیزنم، فقط میخوام مغزتو داغون کنم!
پسرها وسط خیابان دروازه گذاشتهاند و گلکوچیک بازی میکنند. دو دختر دور آنها کنار خیابان مشغول دوچرخهسواری هستند. ناگهان یک ماشین پلیس از آنور خیابان میآید. پسرها فوری دروازهها را برمیدارند تا ماشین رد شود. یکی از پسرها توپ دولایهی سبز و قرمز را بغل میگیرد و فرار میکند. دو دختر که سوار دوچرخهاند پشت سر ماشین پلیس راه میافتند و پسرها دنبال توپ. پسرها میریزند سر آن یکی که توپ را برداشته بود. تا جا دارد کتکش میزنند و توپ را از دستش میکشند بیرون. دوباره دروازهها را سر جاشان میگذارند و توپ پلاستیکی را میاندازند وسط و به نشان بازی جوانمردانه تیمی که توپ دستش بود بازی را شروع میکند.
دیکتاتور
وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباب بازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کلهم. آخه من نمیفهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچهی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و در رفتم. هرچی اوس طالب دنبالم داد زد که کارمون زیاده کجا میری خودمو زدم به نشنیدن. سوار ماشین شدم و تا اونجا که تونستم گاز دادم. فقط میخواستم برسم خونه و حقشونو بذارم کف دستشون. دیگه صبرم حدی داره به امام حسین. هرچی میبینم و دم نمیزنم فایده نداره. اینا جز مشت و لگد زبون دیگهای حالیشون نمیشه. میگم این بچه مادر نداره یه کم هواشو داشته باشین اصلا من به درک بخاطر ثوابش .والا بخدا ثواب داره به یه بچهی بی مادر محبت کنی ولی اینا بدتر زدن تو سرش. چطور وقتی بچههای اون منصور فلان فلان شده میرن خونشون از هف دولت آزادن. میزنن خونه رو زیرو رو میکنن هیشکیم نمیگه چرا؟ تازه واسشون دستم میزنن اونوقت بچهی من راه میره میزنن تو سرش میشینه میزنن تو سرش میخوابه میزنن تو سرش…به خوشگلی باشه که بچه من یه تار موش میارزه به کل هیکل بچههای یه وریِ منصور که قیافهشون عینهو گاریه که لاستیکش دررفته. حرف زدنشونم که دیگه همه دیدن تا دوکلمه میگن جونشون بالا میاد اونوقت آرمینِ من مث بلبل چه چه میزنه. دِ آخه چی تو اونا دیدین که تو این بچه نیس؟ البته این دیوار از پی کجه. وقتی شوکت با اون سن و سالش بین نوههاش فرق میذاره دیگه وای به حال بقیه. مهمونی دادن و دعوت کردناشون واسه منصور و بابا ننهی زنِ عفریتشه، فحش و نفرینشون واسه من و بچهی بی مادرم. انگار زن من از زیر بته عمل اومده بود که یه دفه بابا ننشو دعوت نکردن که دلش خنک شه. آخرم گذاشت رفت از دست همین کارای اینا. بابا مام مال همون خونهایم،از زیر بته عمل نیومدیم که.
گزارش یک قتل
الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، اون مُرده. نمیدونم کِی! از زمان دقیقش اطلاعی ندارم. چطور؟! اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمتتون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من اونو جایی نبردم؛ فقط کشتمش. همدست؟! نه، ندارم. گمان نمیکنم زنده باشه؛ خودش گفته که مُرده! این چه طرز صحبته! من چیزی مصرف نکردم؛ پاک پاکم. خیالت راحت! آها، بله، منم اینو میدونم؛ معلومه که مُرده حرف نمیزنه!
ملک سیما
مظفر خان هنوز هم مثل قبل ساعتها خیره میماند به عکس او. با این تفاوت که حالا همه میدانستند که آقا جانشان بی خود و بی جهت به آن عکس نگاه نمیکند و زیر لب آه نمیکشد. میدانستند آن عکس لعنتی نام دارد و لابد پشت آن نام، هزار و یک خاطرهی ریز و درشت پنهان شده است. با دلسوزی به من نگاه میکردند که خودم را به علی چپ میزدم و به روی خودم نمیآوردم که هر بار از شنیدن نام ملک سیما میمیرم و زنده میشوم. مظفر خان یک بار سراغش را از لیلا میگرفت و بار دیگر از سمیرا میخواست که او را برایش پیدا کند. دست هما را میگرفت و التماسش میکرد که از حال ملک سیما بی خبرش نگذارد. حتی رو در روی من میایستاد و اشک میریخت تا برایش تعریف کنم که چرا ملک سیما او را ترک کرده است. من مثل همیشه لبخند میزدم، پیشانیاش را میبوسیدم و قرصهای آرام بخش را به خوردش میدادم.
وقتی که بالاخره با هزار و یک کلنجار و به زور قرصها به خواب میرفت، می توانستم نفس راحتی بکشم. از شر نگاههای زیر چشمی لیلا و سمیرا و هما راحت میشدم. بالای سر مظفر خان که دراز به دراز روی تخت ولو شده بود و خرناسه میکشید، مینشستم و سعی میکردم که برای چند دقیقه به ملک سیما فکر نکنم. ولی لحظهای آن چشمان درشت روی دیوار و لبخند مسخ کننده را فراموش نمیکردم. همه چیز برایم ملک سیما میشد. کمد گوشهی اتاق، طاقچهی دیواری چوبی، رو تختی ساتن و حتی خود مظفر خان، برایم میشدند ملک سیما. حس میکردم دقیقا همان جایی نشستهام که ملک سیما باید مینشست. احساس گناه میکردم. انگار پنجاه سال زندگی او را تصاحب کرده بودم و حالا داشتم با این واقعیت رو به رو میشدم که نه مظفر خان، نه این زندگی و نه حتی هیچ کدام از وسایل این خانه، به من تعلق ندارند. حتی شک میکردم که هما و هوشنگ را هم خودم به دنیا آورده باشم.
زلزله در تهران
دوشنبه ۱۸ تیر ماه ۱۳۹۷ ساعت ۱۲ و ۳۸ دقیقه شب، زلزلهای به قدرت ۵.۳(پنج و سه دهم) ریشتر پایتخت را لرزاند. در ادامه نیز هشت کلان شهر دیگر کشورمان به فاصله تقریبی ۲ تا ۳ دقیقه یکی پس از دیگری شروع به لرزیدن کردند. این سیر زنجیری زلزلهها که در تاریخ لرزه نگاری بی سابقه بود موجب بهت و حیرت لرزه نگاران شد. دکتر ساعدی رئیس سازمان لرزه نگاری کشور در اینباره اظهار داشت: با همکاری مرکز لرزهنگاری اروپا- مدیترانه (EMSC) در روند شناسایی زمین لرزه به اتفاق نظر رسیدیم که مرکز زمین لرزه پایتخت کشور بوده است. در ادامه این لرزش از شهری به شهر دیگر انتقال یافته و در نهایت در نزدیک مرز کشور آرام گرفت. وی در ادامه افزود: نتایج آزمایشات پژوهشگاه بینالمللی زلزلهشناسی و مهندسی زلزله (IIEES) نشان میدهد وقوع زلزله مشابه در تاریخ لرزه نگاری جهان بیسابقه بوده است. ما در تلاش هستیم احتمال وقوع دوباره چنین لرزههایی را پیش بینی کنیم. به این منظور از طریق وزارت دفاع و معاونین ریاست جمهوری مجوز ورود تیمهای کارشناسی بینالمللی لرزه نگاری را فراهم آوردیم تا به بررسی اجمالی و موشکافانه این پدیده بپردازیم. رئیس سازمان لرزه نگاری کشور با رد شایعه حمله تروریستی توسط سلاح هارپ خاطر نشان کرد: هارپ یک فناوری است نه یک سلاح. میدانیم زلزلههای بزرگ همراه با تغییرات وسیع در اتمسفر بالای منطقه کانونی میباشند و اغتشاشاتی را در کره یونسفر ایجاد میکنند. تلاشهایی جهت استفاده از این پدیده برای پیشبینی زلزله انجام شده است که فناوری هارپ یکی از آنهاست. اما اینکه با هدایت امواج الکترومغناطیس بتوان در یک منطقه زلزله ایجاد نمود توجیه علمی ندارد. دکتر ساعدی با اشاره به دیگر ابعاد ناشناخته این زلزله افزود: دوربینهای ثبت کنترل ترافیک تصاویری را ضبط کردهاند که در آنها در آسمان نورهایی همچون نورهای ناشی از رعد و برق روئیت میشود حال آنکه طبق اظهارات سازمان هواشناسی هیچ ابری در آسمان آن شب وجود نداشت. بررسیهای مختلفی در خصوص این پدیده صورت گرفت و با نظریههای مختلفی روبرو هستیم اما کارشناسان هنوز به اتفاق نظر نرسیدهاند.
دلتنگی به اضافهی یک دقیقهی اضافی

سارا شاخ دارد. مهتاب، خندهی کج و کولهای دارد. نگین، چشمهایش را بسته است. سحر، دستهایش را باز کرده و حالت پریدن به خود گرفته است. من هم مثل یک روح به سمت عکس میدوم اما به جمع بچهها نمیرسم. وسط عکس ماندهام. پشتمان یک صخرهی خاکیست و چند علف سبز هم اطرافمان دیده میشود. جایی که عکس گرفتهایم، سرسبز نیست. زیبا نیست اما خودمان واقعی هستیم. زیبا. رفته رفته، منظرهی پشت عکسها زیباتر میشود. پر از درخت میشود. شکوفههای رنگ به رنگ، دریاچه، برج، نورهای خیره کننده… هرچه منظرهها، شلوغتر و قشنگتر میشود، یکی از آدمهای توی عکس اول هم کم میشود. آنقدر کم میشود که الان فامیلیِ نگین را یادم نمیآید. از سارا میشنوم، مهتاب دو سال پیش برای همیشه رفته اروپا. سحر امسال طلاق گرفته و خود سارا به عشق سالهای نوجوانیاش رسیده است. دیگر، خبری از عکسهای دسته جمعی نیست. توی عکسها فقط خودم هستم. خودم و موبایلم که توی تمامی عکسها یا کنار صورتم است یا آن را جایی نزدیک به قلبم نگاه داشتهام. یا در زاویهای باز و رو به آینهی دستشویی است.
پری دریایی
روی تخت افتاده بودم؛ دستهام مثل مردهها ازطرفین آویزان بود. ساعت یک ربع به پنج بود مثل شرطیها منتظربوی ماری جوانای خالد بودم که زیردیواردود میکرد. نفس عمیقی کشیدم یک کپه دود آمد داخل. ننه حسن هنهن کنان روی اولین پله نشست وگفت: خدا ذلیلت کند که ای نجاست هارا اینجا دود میکنی. خالد ملنگانه میگوید: «توازکجا میدونی چیه که میدونی نجسه ننه نکنه توهم آره ناقلا» ننه جواب میدهد: «خاک عالم توسرت!» میدونم که نازنین دارد ژورنالهایش را ورق میزند. پایش را روی پای دیگه انداخته مثل یک مادموزل خیلی نجیب طرحها را زیر و رو میکند به محبوبه نگاه میکند. هیکل چاقش رامیغلتاند ومیگوید: «نه بابا چیزی هم نیس میدونی این لباسهایی که خدا تومن پولش هست تو فرنگ تو تایلند آدمهای بدبخت بیچاره میدوزند.» نازنین جواب میده: «چی بگم میدونی این ندای خرچسونه این قدردنبال استاد دوید که سرش را شیره مالید.» محبوبه فین میکند و متر توی دهانش میگذارد و میگوید: «بچرخ آهان خدایی عینهو این یارو چیه عین همونی.» نازنین میگه: «کدوم یارو؟» محبوبه با صدای خفهای میگه: «همون عروسکه که زنای آمریکایی خودشونو اون شکلی میکنن.» نازنین باعشوه میگه: «وای «باربی» میگی؟» محبوبه با صدایی خفهتراز قبل گفت: «ها همون!»
ماهی
پدر صدای تلویزیون را کم کرد و با کنجکاوی از پشت در اتاق به ماهی نگاه میکرد. امیرعلی که اکنون در کانون توجه همه قرار گرفته بود ونمیدانست چرا همه آنطور به او و ماهی سیاه نگاه میکنند از ترس عقب رفت وبه دیوار تکیه داد. صدای جمیله خانم بلندشد: «نحسه. نحس! وای شوم…شومه… ماهی سیاه نکبت میاره خواهر، اگر سال روی ماهی سیاه تحویل بشه. زندگیت نابود میشه. سیاه میشه» مادر زد پشت دستش و گفت: «خدا مرگم بده. زلیل مرده اون همه ماهی قرمز …چرا سیاه خریدی…پاشو برو پسش بده. از کی خریدی؟»
پدر صدای تلویزیون را کم کرد و با کنجکاوی از پشت در اتاق به ماهی نگاه میکرد. امیرعلی که اکنون در کانون توجه همه قرار گرفته بود و نمیدانست چرا همه آنطور به او و ماهی سیاه نگاه میکنند از ترس عقب رفت و به دیوار تکیه داد. صدای جمیله خانم بلندشد: «نحسه. نحس! وای شوم…شومه… ماهی سیاه نکبت میاره خواهر، اگر سال روی ماهی سیاه تحویل بشه. زندگیت نابود میشه. سیاه میشه» مادر زد پشت دستش و گفت: «خدا مرگم بده. زلیل مرده اون همه ماهی قرمز …چرا سیاه خریدی…پاشو برو پسش بده. از کی خریدی؟»
تب عشق
اولین ترم دانشگاه داشت کم کم به انتها میرسید. امتحانات پایان ترم نزدیک و استرس همه دانشجوهای ترم اولی زیاد بود. نسرین و زیبا حتی بعد از کلاس، ساعتها در دانشگاه میماندند تا برای امتحانات پایان ترم باهم درس بخوانند. در این مدت، سعید با نسرین تماس میگرفت و جویای حال هر دو نفرشان میشد. در یکی از روزهایی که بعد از اتمام کلاسها در دانشکده ماندند تا باهم درس بخوانند، قرار بود بعد از دانشگاه، نسرین به همراه سعید به بیمارستان برود تا همسر یکی از دوستان سعید که به تازگی زایمان کرده بود را ملاقات کنند. خرداد ماه بود و هوا رو به گرم شدن میرفت. همینطور که از پلههای دانشکده پایین میرفتند، نسرین رو به زیبا گفت:
کافه های شهر و سقراط آرزو

توی کافه نشسته بودیم. گوشهی رو به پنجره را انتخاب کرده بودیم. از توی پنجره، تئاتر شهر، زیر لایهای از دود و سیاهیِ و یک آسمان نیمه آبی دیده می شد. هر دو دقیقه یکبار هم “بی آرتی”های قرمز رد میشدند. اتوبوسهای قرمزی که تازه وارد تهران شده بودند تا جمعیت را از این شهر به آن سر شهر ببرند. حرف رفتن بود. آنقدر حرف رفتن بود که عکس روی گوشی موبایل صدیقه یک خانهی سفید بود وسط یک جنگل سبز. روی پنجرهی خانهی سفید، دو گلدان بزرگ با گلهای صورتی و قرمز دیده میشدند. گلهای صورتی، شبیه گلسری بود که از زیرِ شال نازک مریم پیدا بود.صدیقه میگفت عکس خانهی رویاییاش در کاناداست و من فکر میکردم صدیقه هم میتواند مثل مریم یک کلیپس گلدار صورتی بخرد و چهار سال از عمرش را صرفه جویی کند
چارتر میلان – کویر
چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. کمی جا به جا شد، بلکه نشیمن گاهش در موقعیت راحتتری قرار بگیرد، ولی بی فایده بود. فنرهای سمج صندلی در هر وضعیتی استخوان دنبالچهاش را نشانه میگرفتند و دسته جمعی به سمتش هجوم میبردند. زیر لب غرولند میکرد و به خودش لعنت میفرستاد. از اتوبوس نفرت داشت. قراضههای دراز و بی قواره هم کند بودند و هم ناراحت. ولی چارهی دیگری نداشت. باید تحمل میکرد تا برسد به همان جایی که به خاطرش از آن سر دنیا شال و کلاه کرده بود و آمده بود برای دوباره دیدنش.
ریبوار
سیاهی پر از آدمهایی است که بوی عرقشان بی شرمانه در سراسیمگی شهر ول میگردد. و این خط سیاه سوخته که تا چشم کار میکند زیر هر چرخی له میشود . کوچههای بی در و پیکری که هزار آلونک را در پیچ و خمشان جمع کردهاند و در آخر؛ این راه باریک که آرام و بیصدا ازدحام شهر را ترک میکند و در انتهای دری که در شرقیترین زاویه خود روی یک لنگه ژست گرفته به خاک میافتد . بعد بند رخت با آدمهای سرو تهش، یک مشت خرت و پرت ، دیواری با هزار تاول آجریش ، زن عبوسی که کولیوار دور خودش میچرخد و با زبانی که ندارد چیزهایی میگوید که تنها خودش میفهمد. بعد اتاق کوچکی که یک گوشهاش را مرد لاغری با منقل و دود زیادی اشغال کرده و از لای جرم دندانهایش بوی لاشه گندیدهترین کرمها به مشام می رسد .