راز

ستاره شب پیش تا صبح بیدار بود و داخل باغچه یک گودال کنده بود، روی گودال را با چند تکه بزرگ الوار پوشانده بود. میدانست همسایه ها از طبقات بالا متوجه وجود گودال نمیشوند، عماد هم آنقدر بیتوجه شده بود که…
غرور

باد و بوران به شدت در حال وزیدن است. آنقدر سردند که همچون چنگال بر صورتم کشیده میشوند. هیچ برگی هم برایم نمانده تا مشتی محکم بر دهانشان بکوبد و گرمم کند. پاییز ناجوانمردانه برگهایم را به یغما برد. پرندههای نغمهسرا هم کوچ کردهاند. تنها دلخوشیم ترانههای آنها بود.
مرد بدون خاطره

آنروز عصر وقتی فرناندو روجاس به خانه رسید غریبهٔ رنگ پریدهای را دید که بیحرکت مقابل ساختمان ایستاده است. موهای بلوند، چشمهای آبی و مدل لباس پوشیدنش به مکزیکیها نمیخورد. احتمالاً توریست بود، امّا دم در خانهٔ او چه میکرد؟ فرناندو کمی مکث کرد. در ذهن دنبال کلمات انگلیسی گشت تا بتواند با غریبه حرف بزند.
خندهات را پنهان کن
قرار بود خندهها و لذتهایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش همآغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدمها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خوانده بودند که اینطوری، خواستنیتر است. به او گفته بودند این که کسی باشد که دیگران او را بخواهند و او هیچوقت مشتاق هیچچیز و هیچکسی نباشد، او را جذاب میکند. ابهتش را بالا میبرد. او برای جذاب و خواستنیترین شدن، آهنی شده بود. یک لباس آهنی تنش کرده بود که مبادا نگاهی، نوازشی، چیزی از لای لباس آهنیاش رد شود و قلبش را دستکاری کند. دلش میخواست خواستنیترین مرد شهر باشد. تمام آدمها برایش تب کنند و در خواب و بیداری آرزوی با او بودن را داشته باشند.
چهار داستانک
هرقدر نیلبک نواخت مار از سبد بیرون نیامد. مردمی که دور معرکه گیر جمع شده بودند تمسخرش کردند و کم کم از اطرافش پراکنده شدند. معرکه گیر عصبانی شد. اگر دشت نمیکرد باز هم باید سر گرسنه زمین میگذاشت. سه روز بود که نتوانسته بود پولی در بیاورد تا شکمش را سیر کند. خونش به جوش آمد و لگدی زیر سبد زد. مار از سبد پرت شد. روی هوا تابی خورد و افتاد روی سر مردی و دوانه وار پیچ و تاب خورد. همه وحشت زده شده بودند. خوشبختانه کسی آسیب ندید اما پلیس او را به جرم اخلال در نظم عمومی دستگیر کرد. حداقل آن شب غذای گرم نصیبش شد.
پیله
سخت و جانکاه است نظاره گر درد مردم بودن. زندگی شهری نفسگیر است و دلمردگی در پی دارد. ابتدای صبح با برآمدن خورشید و آغاز هیاهوی شهر ماشینی که بیدارباش آدمهای کوکیست برای بر هم زدن آرامش و زخم زدن سکوت خیابانها که شب هنگام مامن بی خانمانهاست که بشدت دوستشان میدارم چراکه خود را اسیر هیچ قید و بندی نکردهاند و همچون پرندهای سبکبال در کوچههای شب پرسه میزنند، کسانی که واقعا به رهایی ایمان دارند. آنها را میستایم. به حقارت آدمهای کوکی میخندم و به حماقتشان که برای هیچ و پوچ روحشان را میفروشند به پشیزی بخور و نمیر که پس از جان کندن و کشتن نور و شروع دوباره شب کوفته از حقارت و استثمار همچون کرمی که به جان لاشهای افتاده باشد در مترو و اتوبوس به هم میلولند و در بستر در خلوتی شرم آور بهم میلولند و حاصل عشقبازی این کرمهای کثیف کرم های نوباوه ایست که آنها نیز محکوم به فنا هستند همچون عوامل تکثیرشان. باید درد را کاست، باید تسکین داد این عارضه را.
سایهها
درِ سلول که باز شد صدایی به شدت آهن به گوشم خورد و سایهای کلفت، که حالا دیگر روی سرم خراب شده بود. تمام آن چیزی که فلاسفه و روحانیون گناهش مینامند درآن سایه جمع بود. زنجیری به پا داشت و کفشهایش، از جنس فولادی که از آب گذشته مینمود. باید از معیارهایی که آدمیان ضعیف دوستش دارند و دائم ستایشش میکنند زجری مداوم را متحمل شده باشد که موجب شده بود اینگونه پلید زندگی کند. از شیار در اتاقی که مرا در آن جا انداخته بودند، می آمد و می رفت. خود را به زمین می کشید و از نوک انگشتانم شروع می شد تا این که بلاخره تمام وجودم را می پوشاند. از سنگینی بودنش لِه می شدم که گفت:
رنگ روغن عسلی چشم ها

سفارش دادهام رنگ روغنِ قهوهای از شهر بیاورند. کمی باید رنگش را رقیقتر کنم تا به عسلیِ چشمهایت بیاید. برای فرِ موها و برای نوک پستان هایت که آن روز می لرزید هم همان را استفاده می کنم. فر موهایت را تا شب تمام میکنم. هر روز همین را میگویم. شب میشود و هنوز موهایت مجعد و بیرنگ است. شب میشود و خودم را دور پتو میپیچانم و زل میزنم به موهایت که باید کمی بیشتر پیچ و تاب بردارد و روشنتر باشد.
ناهار روز جمعه
وقتی که تانیا زن عمورضا را ملاقات کردیم، همهی فامیل تبدیل به افراد مسخ شدهی تحت فرمان او شدیم. خودمان را در قبال او باختیم و اعتماد به نفسمان را از دست دادیم. عمورضا برای اولین بار همسرش را از فرنگ به ایران آورده بود تا با ما آشنایش کند. تانیا از ده سالگی در لندن زندگی میکرد. رفتارش خاص و پر از افاده بود، فارسی را شکسته بسته حرف میزد؛ از هر ده کلمهای که میگفت پنجتایش انگلیسی بود. و از همه بدتر نگاه سرد و شماتتگرش بود. بعلاوه زودرنج بود و تقریبا هر چیزی آزارش میداد. شبیه ماهیهای فایتر بود. ساکت و بی روح گوشهای مینشست و با چشمان نیمه باز نگاه رقت باری به جمع میانداخت بعد ناگهان طعمهای مییافت،در عرض چند ثانیه به آن حمله ور میشد و تکه پارهاش میکرد. مرتب فینفین میکرد و میگفت آلودگی هوای تهران با او سازگاری ندارد. ما هم ابلهانه تاییدش میکردیم. انگار نه انگار که تا پایش به خاک ایران رسید دست به دامان جراحهای زیبایی شد؛ بینیاش را عروسکی، چشمان را گربهای و زیر پوستش را تا جایی که میشد ژل تزریق کرده بود.
زندگی دیگران
مانی چرا از وقتی رفتی زندان عوض شدی همهش تقصیر توی لعنتیه که من توو این سگدونیم تلفنو قطع میکنم بالا میارم بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی باید نقش بهتری انتخاب میکردم حالم از همهی این کتابا و فیلما به هم میخوره همه رو آتیش میزنم آره همهرو میریزم توو صندوق عقب و پشت ماشین میبرم توو یه خرابه آتیش میزنم «No Number Is Calling» جرمت چیه مرتیکه؟ این اراجیفو من ساختم؟ اگه این سن خودکشی نکنم میدونم دیگه نمیتونم وقتشه نمنم بارون میشینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز بازجوی لعنتی میدونم دروغ میگه میخواد منو از سمانه که اون بیرون منتظرمه ناامید کنه بالا میارم بوق ماشینا فحش آدما باید پامو رو گاز بذارم چشامو ببندم گاز بدم نه قبلش باید هارد و کتابارو آتیش بزنم شما فیلمسازین؟ آره ولی عنوان مستندساز بیشتر میشینه رو کاری که من میکنم یعنی واقعاً سمانه همهچیزمو گفته کنار خرابه پیاده میشم کتابارو میریزم بیرون عصبی مثل سگ میرم خونه نمیخوام ریختشو ببینم تولد ۲۵ سالگیت مبارک عزیز دلم بعد چندماهه که میخندم؟ بازجو از کجا میدونه سمانه رو سینهش تتوی ستاره داره دیگه مغزم داره ذوب میشه بالا میارم سمانه حتی به تو هم بخوام نخوام نمیتونم اعتماد کنم تنهام بشین همینجا رو مبل رو کیک اولین عکس دو نفرهمونه گریهم میگیره همه کتابا جلز ولز میسوزه همه خاطراتم و زندگیم بالا میارم نمنم بارون میشینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز سمانه اساماس داده باید برگردم خونه لعنتی من فقط ۲۵ سالمه و مُردم میره آشپزخونه برمیگرده یه دستش رو گرفته پشتش نشون نمیده میدونم کادوش سوپرایزه فوت کن زل زدم به عکس اگه یه چیز قشنگ توو دنیا وجود داشته باشه توئی فوت کن دیگه لعنتی تلفن زنگ میخوره هارد فیلمامو میذارم زیر چرخ با ماشین از روش رد میشم تلفن زنگ میخوره
پیراهن آبی پنج ماهی

با همسایه ها رفتیم کوچه ی پشت دریا، همان جا که او را دیده بودم با آن پیراهن بلندِ آبی. مردها بلند می گفتند لالالا. زن ها هم در جواب با صدای آرام تر جواب می دادند. من هم توی دست و پا قایم می شدم و با قاسمعلی توی جمعیت می دویدم و می گفتم لالالا. طوبی همین طور که توی سر خودش می زد چندتا هم محکم توی سر من زد و موهایم را کشید.
یا زینب
از همهجا صدای تیر میآمد. به دیوار تکیه کرد، چند نفس عمیق کشید. اسلحه را از پشتش درآورد. لولهی تفنگ را گذاشت لبهی پنجره. یک چشم را بست و چشم دیگرش را چسباند به دوربین. شهر پر بود از ویرانه. روی گنبدِ یک مسجد، پرچم سوریه تکان میخورد. سر اسلحه را چرخاند، چند متر آنطرفتر، روی گنبد مسجدی دیگر پرچم داعش در احتزاز بود. آپارتمانهای تخریب شده دور دو مسجد را گرفته بودند. هنوز میشد در آنها پناه گرفت. دوربینش روی تکتک پنجرهها، سقف ساختمانها، و پیادهروها میچرخید. ناگهان دردی شدید در دست راستش حس کرد. درحالی که لبهاش را گاز میگرفت، به کشیک ادامه داد. چیزی نگذشت که مجبور شد اسلحه را کنار بگذارد. نگاه کرد به دستش، عقربی سیاه به آن چسبیده بود. خواست با دست دیگر عقرب را جدا کند. عقرب کنده نمیشد. عرق از پیشانیش میریخت. داد کشید. عقرب کنده شد. عقرب را پرت کرد. نگاه کرد به دستش. کبود شده بود. همینکه سرش را خم کرد که آن را بمکد، تیری از بالای سرش گذشت. آجری از دیوار افتاد. زیرلب گفت:«یا زینب!»