آمیخته به بوی ادویهها؛ مجموعه داستانی که به آینده داستان کوتاه امیدوارمان میکند

ادبیات مهاجرت بعد از خروجم از ایران به دغدغه ذهنی برایم بدل شد. پیش از آن چندان در بندش نبودم. داستانهای اقلیمی اما همیشه جایشان برایم درست میانه دلم بود. اندوه و حسرتم از اینکه در میان همنسلانم قصهگویی نباشد که سالها بعد وقتی پا به سن گذاشتم برای نسل بعد، از دایره لغاتش، از […]
بیسرزمینتر از باد

آخرین عکسی را که مرضیه در صفحهاش گذاشته باز میکنم. تاریخش برای یکسال پیش است. کنار جاده درحالی که کولهپشتی محبوب مارک «دیوتر»ش را به دوش میکشد، ایستاده و دست راستش را دراز کرده و در مشت گرهخوردهاش انگشت شستی که از باقی همردیفهایش تبعیت نکرده و راست ایستاده به خودروها اعلام میکند که «من یک هیچهایکرم».
مرفوک

ستواندوم داورزنی، افسری که به تازگی استخدامش از قراردادی به رسمی تبدیل شده، کلی آشنا دید تا توانست از یگان امداد به واحد بازرسی منتقل شود تا بیشتر همراه همسرش و فرزند توی راهش باشد. مافوق جدیدش اما سر سازگاری با تازهواردها نداشت و رُس داورزنی را کشیده بود. امروز هم تهدیدش کرد که اگر برای فردا عملکرد نداشته باشد حق خروج از یگان را ندارد.
دوست دوازده ساعتی

موقعی که سوار شدم، دیدم هرسه توی تاکسی نشستهاند. مانی جلو بود و دامون و فرهاد عقب. همه با هم گپ میزدند. مجبور شدم عقب بنشینم. ھمین طور که تنگاتنگ و شانهبهشانهٔ دامون نشسته بودم، دستش را توی کیفش کرد و یک دسته برگهٔ کاغذ آچهار درآورد و به سمتم گرفت. کاغذها توی یک فایل نازک مشمایی بودند و خطھای کمرنگ و چھارخانهٔ آبی داشتند.
هفت روز هفته

به هوش که آمد برایمان تعریف کرد صبح زود بیدار شده و بعد از چند ساعت کوهنوردی بالای دهانهی غار مانندِ ورودِ آب به دریاچه رسیده و از آنجا به داخل آب شیرجه زده. بعد از این هم دیگر چیزی یادش نمیآمد. جای شکرش باقیست که اسلحه و تجهیزاتش را همراه نبرده بود، والا آنها را هم مثل لباسها و شمشیر کوتاهی که مدام با آن ور میرفت ، گم میکرد.
کوهها سرگردان تو بودند، سیمین!

نویسنده شدن برای دختری که در خانهٔ محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) به دنیا آمده باشد، امر بعیدی نیست؛ خاصه که این دختر علاقمند به ادبیات، در میانه راه خواندن و نوشتن و دیدن و آموختن، جلال را ببیند و آل قلم؛ آل احمد بشود.
روز چهاردهم

ماجرا از وقتی شروع شد که گردنم را قطع کردند. میپرسید چطور؟ خوب معلوم است؛ سرم از باقی بدنم جدا شد. به همین سادگی! البته واضح است که یک راوی در این داستان وجود دارد، پس قطعاً نیمهی بالایی بدنم هنوز فعال است. زیاد تعجب نکنید، اما من یک سرم. یک سرِ تنها!
مهاجر خودخواسته، تبعیدی ناخواسته

در آستانه روز جهانی زن به سراغ یکی از زنان نویسنده رفتهام تا برایم از تجربه مهاجرت و رنج جدایی از زبان مادری در سرزمین تازه بنویسند.بیتا ملکوتی فارغ التحصیل رشتهٔ تئاتر (نمایشنامه نویسی) دانشکدهٔ هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران است. فعالیت در مطبوعات ایران به عنوان منتقد تئاتر از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴را در کارنامه دارد. از سال ۱۳۷۶ نوشتن شعر و داستان کوتاه را به صورت جدی آغاز کرده و در این سالها، داستانها و شعرهایش در مطبوعات و رسانههای ایران و خارج از ایران به چاپ رسیده است.
«قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟»: ترسیم ویژگیهای بیانگریز زندگی بیرونوطنی

حسی که زندگی بیرونوطنی دارد، چیزی نیست که بشود به سادگی و با کلمات روزمره به زبان آورد. میتوان از دلتنگی برای شهر و دیار خود گفت، از آفتابش و از رنگ خاکش و کوچههای پیچدرپیچش. اما انتقال آن حس پس ذهن با این واژهها همیشه ممکن نیست. راضیه به جای «گفتن» این حس را «نشان» میدهد.
کامپیوتر کوچک

کلاهها را روی سرمان میگذاریم. تا به حال همدیگر را با کلاههایی غیر از کلاههای آهنیِ همیشگی مان ندیدهایم. قیافههای مسخرهای پیدا کردهایم اما به روی همدیگر نمیآوریم و به یکدیگر لبخند میزنیم.
سیزیف در مترو

پیرمرد که نقش زمین میشود، من اولین نفریام که بالای سرش میرسم. جمعیت بلافاصله دورمان حلقه میزند. زن و مرد هیاهوکنان از سر و کول هم بالا میروند تا پیرمرد بیهوش را نظاره کنند.
پروندهی هولناک فریبا ن. در ۱۹۱۹ کلمه

فریبا ن. چهل و نه ساله نه دیگر تپق میزد، نه من و من میکرد و نه به مجری اجازهی حرف زدن میداد. او در حالیکه که با مانتوی مشکی بلند پولکدوزی شده، کفشهای پاشنه بلند ورنی قرمز، با صورتی به شدت رنگ و رو رفته و بدون آرایش در معروفترین برنامهی تلویزیونی آن سال حضور یافت، نقاط جدیدی را از داستان گم شدن فرزند سه ماههاش عرفان بازگو کرد.