ستواندوم داورزنی، افسری که به تازگی استخدامش از قراردادی به رسمی تبدیل شده، کلی آشنا دید تا توانست از یگان امداد به واحد بازرسی منتقل شود تا بیشتر همراه همسرش و فرزند توی راهش باشد. مافوق جدیدش اما سر سازگاری با تازهواردها نداشت و رُس داورزنی را کشیده بود. امروز هم تهدیدش کرد که اگر برای فردا عملکرد نداشته باشد حق خروج از یگان را ندارد. گفته بود کل شب باید سطح حوزه را بگردد تا مچ کلانتریچیهای متخلف را بگیرد و همه را با دوربین مستند کند تا در جلسهای که فردا در حضور سردار برگزار میشود دستش پر باشد.
ساعت از دو نیمهشب گذشته و سرباز وظیفه امین مسعودی تمام توانش را برای بسته نشدن پلکهایش به کار گرفته. چشمایش دوخته شده به صفحۀ مانیتور روبرویش که در آن سامانۀ رخدادهای انتظامی هر لحظه ممکن است ماموریتی را به اپراتور مرکز پیام ابلاغ کند. زمانی که آن دفترچۀ لعنتی اعزام به خدمت را پست میکرد، هرگز گمان نمیکرد کل دوران خدمت سربازیاش را باید در اتاق دربستۀ «مرکز فرماندهی و کنترل» بگذراند که درِ آن میبایست همیشه قفل باشد و جز به ضرورت کسی حق ورود به آن را ندارد. قبل از اعزام تصور میکرد که بدک نیست اگر 12 ساعت شیفتی را که در شبانهروز دارد در اتاق قفل شدهای باشد و کسی کاری به کارش نداشته باشد تا شیفتش تمام شود و 12 ساعت بعدی را اگر بعد از خواب چیزی از آن باقی ماند به کارهای خودش برسد. بعد از دو ماهِ آموزشی بود که فهمید نیمی از عمرش را میبایست در اتاقی با دیوارهای کبره بستهای بگذراند که تنها اسبابش کامپیوتر و دستگاه بیسیم فکسنی بود به همراه میز و صندلیای که در قسمت نشیمنگاهش دو گردی سیاه وجود داشت و قسمت اسفنجیاش آنقدر کوبیده شده که ترس عود کردن دوبارۀ کیست مویی را به جانش انداخته بود.
وارد اتاق که میشد هُرم بازدمهای ماندۀ گند گرفتۀ شیفت قبلی دلش را بهم میزد و رئیس هم امکان استشمام هوای تازه را هم قدغن و امر کرده بود تنها پنجرۀ اتاق را جوش بزنند. باید هجمۀ زیادی از ماموریتهای سطح حوزۀ کلانتری 133 شهرزیبا از قتل و سرقت گرفته تا تصادف جرحی و مزاحمت صوتی همسایه را ابلاغ میکرد و امور مربوط به ثبتشان را انجام میداد. خیلی وقتها از ترس این که در عدم حضورش در اتاق ماموریتی ابلاغ شود یا از سرکلانتری تماس بگیرند یا کارشناس بازرسی هوس سرکشی به کلانتری را کند، از خیر اجابت مزاجش هم میگذشت. سوای وظایف خودش ، میبایست قصور واحدهای گشتی کلانتری را هم که ماموریتها را دور میزدند و به محل اعزام نمیشدند ماستمالی میکرد وگرنه همان مامورها حسابی از خجالتش درمیآمدند. دو ستاره روی دوشش بود و درجهاش از خیلی عوامل کادری کلانتری بالاتر.
ولی هرچه باشد سرباز بود و آمده بود خدمت اجباری. ستارههای روی دوشش جز نشان دادن میزان تحصیلاتش، که باید همۀ توقعها را برآورده میکرد، کارکرد دیگر نداشت. همین لباس خیارشوری بدقوارهای که ذرهای دقت صرف دوخت و دوز آن نشده و با آن جنس بنجلش حقارت و زورشنوی را به سربازها حقنه میکرد. این وضع اضافه میشد به چاقی مفرطی که بر اثر نشستن زیاد گرفته بود و سری که دیگر احتیاجی به تراشیدن نداشت. بارها شده بود که از فرط استیصال به خاطر تعدد ماموریتها و کمبود واحدهای گشتی و غرغرهای همزمان مامورین صد و دهی که با صدایی نخراشیده از دستگاه پخش میشد و نقصهای سازمانی که همگی برگردن او میافتاد بیسیم را چند مرتبه محکم بر پیشانی خود کوبیده و پس از آن صورتش را در دستانش گرفته و سلسله مراتب تمامی اشتباهات گذشته و آیندۀ مزخرف پیش رویش را متصور شده بود. منافذ بستۀ اتاق این مزیت را داشت که صدا به راحتی به بیرون درز نمیکرد. فحش را میکشید به اول و آخر هرچه و هرکه مسبب بدبختیاش بود و خواهرمادر همهشان را زیر و زبر میکرد.
دوران دانشگاه و همپالکیهای آن دورهاش را به خاطر میآورد که وقتی او بهدنبال جلوگیری از توقیف نشریۀ ادبی دانشجوییای که سردبیریش را به عهده داشت و برنده شدن در انتخابات انجمن صنفی دانشگاه بود، آنها فرآیند پذیرش در دانشگاههای نیوزلند و کانادا و آمریکایشان را طی میکردند. حالا آنها در خارجه «آفیس»های شخصی مجهز به کامپیوترهای رده بالا و تخت خواب و قهوهساز خودشان را داشتند و مهمانیهای فرنگی مآبانهشان ترک نمیشد و از طرف استادهای اهل آسیای شرقیشان- که او را به اسم کوچک صدا میزدند- به باربیکو پارتی دعوت میشدند، درحالیکه او باید در اتاق مرفوک با گلهای از احمق-ها که همهشان در جهل مرکب به سرمیبردند سر و کله میزد و در برابر رئیس، قوانین صریح ریاضی را هم منکر میشد:
– تویی که فوق لیسانس داری بیا حساب کن ببین ماموریتهای این ماه چند درصد نسبت به ماه قبلی زیاد شده؟
(امین طبق آمارهای روبرویش تناسب ریاضی سادهای میبندد و جواب را به دست میآورد).
– رئیس 25درصد زیاد شده.
– 25 درصد؟ چطور حساب کردی؟
(امین مراتب به دست آوردن جواب را به سادهترین شکل ممکن توضیح میدهد، درحالیکه مثل روز برایش روشن است که رئیس چیزی از آن سر در نمیآورد).
– هه. فوق لیسانس مملکت ما رو ببین.
(رئیس مقداری با قلمش ور میرود و کاغذ را خطخطی میکند).
– ایناهاش. شد 3 درصد. من نمیدونم چی توی این دانشگاهها به شما یاد میدن
جملهای که از اولین روز ورودش به پادگان آموزشی و بعدها در یگان بارها شنیده بود. عبارتی کلیشهای و در عین حال کاربردی که افراد نظامی سعی دارند با آن حقارتشان را با تخریب سربازها که حالا دیگر اکثرشان تحصیلات دانشگاهی دارند کتمان کنند.
حالا پانزدهماهخدمت است و چهل روز هم رئیس بابت قصور در انجام وظیفهای که هرگز مرتکب نشده برایش اضافه زده. تنها چیزی که نگهش داشته «هما»ست. فقط به فکر رهایی از اتاق است و حتا به این هم فکر نمیکند بعد از خدمت که 29 سالگیاش تمام میشود چه غلطی باید با فوق لیسانس مکانیکش بکند. در زبالههای تلنبار شدۀ ذهنش دیگر جای این یکی را ندارد. به خاطر تغییر شیفت امروز را میبایست 24 ساعت کامل در اتاق مرکز فرماندهی و کنترل بگذراند. نگاهی به ساعت گوشی هوشمندش و سامانۀ رخدادهای انتظامی میاندازد. 2 ساعت از نیمهشب گذشته و امروز بیش از دویست ماموریت را ابلاغ کرده و الان دیگر اوضاع آرام شده. گاها چشمهایش روی هم میروند ، سرش یکی در میان به سمت چپ و راست میافتد و وقتی عضلات گردن دیگر اجازۀ حرکت بیشتر را نمیدهد چشمانش باز باز میشود و سعی میکند خودش را جمع و جور کند. گوشی هوشمندش را از داخل کشوی میز بیرون میآورد و به هما پیام میدهد که ببیند بیدار است یا نه.
تمام ایام عید را آمادهباش بود و نوبت مرخصی را برای موقعی نگه داشته که هما میخواهد برای فصل گلابگیری بیاید کاشان. هما را اولین بار دو سال پیش دیده بود. وقتی خانوادۀ عمویش به همراه هماتاقی فرزند دخترشان، هما، که دانشجوی علوم پزشکی شیراز بودند، برای تعطیلات عید به خانۀ روستای پدریاش آمده بودند. همان شب وقتی هما کتاب «سمفونی مردگان» عباس معروفی را از داخل کیفش درمی-آورد امین چشمانش برق افتاده و سر صحبت را باز کرده بود. بعد از همذات پنداری با شخصیتهای آیدین و سورملینا و صحبت از کامو و کوندرا و ویرجینیا ولف و کافکا و چخوف و مارکز و هدایت و بهرام صادقی و گلشیری و مدرس صادقی و چوبک و رضا قاسمی و . . . که گاهی پیش میآمد هیچکدامشان هیچ-یک از آثار بعضی آنها را نخوانده باشند، شب را به سپیده رسانده بودند.
یک هفتۀ دیگر برای مدتی از بوی تعفن هوای ماندۀ اتاق ، از قیافۀ کریهالمنظر رئیس، از زیرآب زدن پرسنل پیش مقام بالادستشان و از شر باقی سربازها که حتا به خودشان هم رحم نمیکردند، راحت میشد. بعد از اینکه از هما جوابی نمیرسد هوس سیگار میکند. از اتاق بیرون میرود و در را قفل میکند و برای اطمینان از قفل بودن چندبار دستگیرۀ آن را به پایین فشار میدهد. وارد حیاط کلانتری میشود و از قراول یک نخ بهمن کوچک میگیرد و در نقطۀ کور پارکینگ کلانتری که دوربین نمیگیرد مشغول دودکردن آن میشود. هنوز نصف سیگار را هم نکشیده که دلش بهم میخورد. با کف پوتنیش آن را خاموش میکند و از بالای دیوار کلانتری بیرون میاندازد. از دور دستی برای قراول جهت تشکر تکان میدهد و به اتاق نامالوف خود میرود. کلید را در قفل در میچرخاند و دوباره هوای مسموم اتاق را استشمام میکند. در را میبندد و کلید را در قفل در میچرخاند. سیستم شروع کرده به بوق زدن. خبری مبنی بر مزاحمت صوتی همسایه است در یکی برجهای بلوار فردوس. صدای پشت بیسیمِ امین چرت افسرگشت را که به قول خودشان «جیم زده» تا در منطقهای کور ساعتی چشمهایش را روی هم بگذارد پاره میکند. افسرگشت غرولندکنان ابلاغ پیام را تایید میکند:
– مرکز! آخه این چه ماموریته که به ما ابلاغ میکنی؟ من که دو ساعت پیش همین موقعیت بودم. تذکرمم دادم. ارشاد قضاییمم کردم. من دیگه برم اونجا بگم چن منه؟ ما که نمیتونیم بساط مهمونیشونو جمع کنیم. آبروی پلیسم بردین شما به خدا.
– چکار کنم. طرف یه ریز داره 110 رو میگیره اونام خبرشو واسه من میفرستن. برو واسه یارو شکایت تنظیم کن شرش کنده بشه دیگه.
هما جواب پیام امین را میدهد.
– بیدارم.
امین کتاب «حکومت نظامی» خوسه دونوسو را از کشو بیرون میآورد و پاراگرافی که از قبل زیر آن خط کشیده را برای هما تایپ میکند:
– به خیال خودشان میتوانند مردم را قانع کنند اوضاع رو به راه میشود و هر وقت رژیم یک کم عقبنشینی میکند، میگویند «دیدی؟ دارند شرشان را کم میکنند». اما آنها شرشان را کم نمیکنند. اگرچه استادیومها پر از آدمهایی بشود که وسط مسابقۀ فوتبال با هم دم بگیرند «خواهد فرو افتاد». هر جنایتی، هر افتضاحی فوری فراموش میشود و همه چیز مثل سابق باقی میماند، بسته بندی شده و یکپارچه. فقط گاهی اوقات ترکی اینجا و آنجا میافتد که نتیجهاش عوض شدن این سیاستمدار با یکی دیگر است که دقیقا مثل سَلَف خودش است.
– باز نک و ناله میکنی که.
امین در جواب دیالوگی تک خطی از نمایشنامهای را مینویسد که اسمش را به خاطر ندارد.
– یه قانون ساده هس که یا باید به خدا اعتقاد داشته باشی یا همیشه نک و ناله کنی.
– مرخصی درست شد بالاخره؟
امین مینویسد که رئیس با مرخصیاش موافقت کرده. هما هرکدام از شکلکهای رایجی که مبنی بر میزان تأثر و غلیان شور و شوق است را میفرستد. تکرار چندبارۀ هرکدام هم قرار است شدت و حدت آن حس را منتقل کند. کیفور پیامهای رد و بدل شده است که در باز میشود و افسری که پیش از این ندیده بودش وارد اتاق میشود. مصمم در اتاق قدم میزند و در و دیوارها را نگاه میکند. نیاز نیست خیلی به مغزش فشار بیاورد که طرف بازرسیچی است و نصف شبی هوس خفتکردن عوامل ناهشیار و نیمههوشیار را کرده و در این مسیر هرچه شکارش مفلستر، لذتش بیشتر. امین به یاد ندارد که حتا یکبار هم در را پشت سرش قفل نکرده باشد. ستوان داورزنی کارت شناساییاش را نشان میدهد.
– وضعیتت چرا ناقصه؟
– ناقص نیست جناب.
– پیرهنت روی شلوارته. بند پوتیناتو که درست نبستی. دکمۀ جیبتم بازه. میگی ناقص نیست؟
– ببخشید جناب.
هما پیام میدهد و صفحۀ موبایل روشن میشود.
– ببین سازمان کارش به کجا رسیده که سرباز گوشی لمسی با خودش داره. بده ببینم گوشیتو
– ببخشید جناب
داورزنی موبایل را میگیرد و نگاهش را به صفحۀ آن میگرداند.
– دختربازیام که میکنی. بوی سیگارتم از پونصد متری میاد.
– ببخشید جناب.
– باشه میبخشم. اون دفتر بازدید رو وردار بیار
– جناب ننویس خواهشا.
برگۀ آچهاری را از داخل کلاسور تبلیغاتیاش برمیدارد، کاربنی را بین برگه و دفتر بازدیدها قرار میدهد و بیتوجه به امین مینویسد. همه چیز را مینویسد. قید حتا یک روز مرخصی را که باید بزند یک طرف، گوشی موبایل که قرار است بیفتد دست «عوامل حفاظتی» که اسمش تن و بدن کادریها را هم میلرزاند حالا چه برسد به سرباز هم طرف دیگر. ستوان داورزنی برگۀ اصلی و کاربن آبی رنگ زیرش را بر میدارد و با عملکردی نهچندان پر و پیمان که قرار است با آن خودی به مافوقش نشان دهد، کلانتری را ترک میکند.
امین عرق سرد کرده است. نمیتواند اتفاقات ده دقیقۀ اخیر را حلاجی کند. احساس میکند همه چیزش نابود شده و دیگر راه گریزی از این اتاق ندارد و محکوم است تا ابد سیزیفوار مرکز پیام بلاهایی باشد که انسان-ها سر یکدیگر میآورند. دوباره در میزنند. این بار همان افسرگشتی است که نیم ساعت پیش ماموریت مزاحمت صوتی را به او ابلاغ کرده بود. عرصه بهش تنگ آمده و مشغول باز کردن اسلحه از کمرش است.
– خیالت راحت شد نصف شبی ما رو زا به راه کردی؟ زبونۀ این درم خراب شده که. چطوری؟ شنیدم بازرسی اومده بود. بهت که گیر نداد؟
– نه
– دو دیقه این ناموس ما پیشت باشه من برم توالت و برگردم. به این قراول و دژبان که اعتباری نیس.
– باشه برو.
– مطمئنی حالت خوبه؟
– آره خوبم.
امین کلت را از جلد در میآورد و با کف دست وزنش را میسنجد. انگشت سبابهاش را روی ماشه می-سراند و آن را قلقلک میدهد. خشاب را بیرون میکشد. فشنگ مشقی را از آن خارج میکند و دوباره خشاب را در اسلحه جا و آن را مسلح میکند. حالا نوک اسلحه زیر چانهاش است. یاد میدان تیر دوران آموزشی میافتد؛ وقتی درازکش سیبل را هدف قرار گرفته و نفسش را حبس کرده. فرمانده گفته بود اگر می-خواهید تیر به سیبل بخورد گرفتن خلاصی ماشه خیلی مهم است. در میدان تیر تمام عزمش را جزم کرده بود که این بار دیگر به سیبل بزند. تمام مراحل را به خوبی رعایت کرده بود و مانده بود گرفتن خلاصی ماشه. اما خلاصی ماشه را زیادی گرفته و قبل از فرمان آتش فرمانده شلیک کرده بود و با فحش و خاکبرسرت کنن-های فرمانده مواجه شده بود.
نوک اسلحه را زیر چانهاش جابجا میکند اگر تیرش خطا میرفت میبایست بهسان نباتات با صورتی نصفه نیمه به زندگی ادامه میداد. نوک اسلحه باید جایی قرار میگرفت که تیر مسیر جمجمه را طی کند. با چند بار لغزش انگشت سبابهاش روی ماشه با زندگی خود قمار میکند. این بار دیگر باید خوب خلاصی ماشه را بگیرد تا به هدف بزند. صدای قدمهای افسرگشت را که میشنود فشار انگشتش بیشتر میشود و ماشه از مرحلۀ خلاصی گذر میکند.
داورزنی در مسیر بازگشت به مقر است که همسرش به او تلفن میکند و میگوید که احساس تالم کرده و به اصرار مادرش و به همراه او به بیمارستان رفته. و از او میخواهد که نگران نباشد و فقط جهت اطلاع به او تلفن کرده.
تمام بدن داورزنی داغ میشود و ترس تمام وجودش را میگیرد. ابتدا تصمیم میگیرد هرچه سریعتر مسیر بیمارستان را پیش بگیرد. اما یاد سرباز بینوا میافتد که زیادی به او سخت گرفته. آن هم فقط به خاطر تهدیدی که صبح مافوقش کرده بود. رو به رانندهاش میکند که سربازی سفارش شده است.
– سریع دور بزن برگرد شهر زیبا گوشی این پسره رو بدیم افسرنگهبان. بعدشم میریم بیمارستان مادر. تو که از این گوشیا داری. اینم یکی مث تو
– چشم جناب
روبروی کلانتری خودروی آمبولانس و سرکلانتری و چند خودروی شخصی پارک شده و اهالی خیابان منوچهری تجمع کردهاند. داورزنی وارد کلانتری که میشود، یکراست مسیر اتاق مرکز فرماندهی و کنترل را پیش میگیرد. در اتاق شیرابههای ذهن امین و نسوج متلاشی شدۀ مغزش را میبیند که از دیوار اتاق و اسلحه و مانیتور و بیسیم و دفتر بازدید شره میکند. ناگهان دستش شروع به لرزیدن میکند. روی صفحۀ گوشیِ در دستش چهرة زن میانسال و محجبهای را میبیند که منتظر است امین، پسرش، با انگشت سبابهاش دایرهای سبز رنگ را لمس کند. هنوز لرزش دستش تمام نشده که تلفن خودش زنگ میخورد. اینبار مادر همسرش است که خبر تولد نوۀ جدیدش را به داورزنی میدهد و از او میخواهد سریعا خودش را به بیمارستان برساند.
در مجموع خیلی خوب بود اما کاش امیدوارتر بود!
..
من خودم داستان کوتاهی رو دوست دارم که تهش تمومی نداشته باشه ، که با خوندنش توی چند دقیقه این اجازه رو داشته باشم که بخشی از یه داستان بشم و اونطوری که دلم میگه تمومش کنم، و اینکه راستش رو بخواین الان دیگه تمام داستان ها و دتستانک هامون به سمتی رفتن که تلخ تموم میشن ، واسه همین دوست نداشتم تهش به اینجا برسه
دستمریزاد خیلی خوب نوشتید و از پس جزئیاتش بر اومدین. داستان زیست شده و کاملا باور پذیره. میتونید بیشتر روش کار کنید روی پرداخت شخصیت امین دقیق تر بشید تا علت فشار دادن ماشه باور پذیرتر بشه. امین پسر ابلهی نیست و به این راحتی تسلیم نمیشه و حتی سیزیف گونه و پوچی خدمتش نمیتونه دلیل قانع کننده باشه. امین حتما گذشته ای داره که تو کارش مأثره. در کل خوب بود و جالب.
سلام، منم مرفوکم، یکی از کلانتریای تهران بزرگ، دقیقا همینه، همه اتفاقا حالتا احساسا افکار، از وضعیت خود مرفوک، ۱۲ ساعت شیفتش (۱۲ساعت انفرادی در واقع)، مسئولیتاش، سختیاش رومخیاش، تنهاییاش (قسمت فحش دادنش :)))) ) گرفته تا وضعیت دانشگاه قبل خدمتو، اینده و گرفتن گوشیو و حفااااظت و سربازای هم خدمتیت ک حتی ب خودشون رحم نمیکنن، ی هفته مرخصی ک از همه این چیزا دور میشی (از دادن این ۷ روز مرخصی بعد از ۳ ماه زجر کشیدن تو همچین وضعیتی استفاده نشده داخل داستان چون اکثر کلانتریای تهران همینه وضعیتِ مرخصی ک برا شهرستانیا خ سخته) و…. اون چیزایی ک یادم رفت بگمم عین واقعیتن و بزرگنمایی نشدن، شیفت شب و بیدار موندنو تنهاییییییییشم اضافه کنین ب این وضعیت ک مث ی جسد میشین ی زامبی
همه این اتفاقا طول این مدتی ک اینجا بودم برام افتاده، انگار داستان خودم بود
همه این متنو نوشتم ب اینجا برسم:
فقط فرقش این بود ک همای من ♥ رفته، همون اولین روز اعزام به یگان, شبا ک پیام میدادم جوابمو نمیداد، شبا تا صب کمی بهش فک میکنمو کمی اذیت میشم کمی بغض میکنم در نهایت کمی اشک میریزم فقط کمی 🙂
کادریا اینجام کلتشونو (اسلحه) میسپرن به من (حتی اینجاشم درست مث داستان بود), منم بهش فک کردم، ولی تو زندگی واقعی برا کادریه گرون تموم میش
ی جا نوشته فقط هما تونسته نگهش داره تو این وضعیت ولی باز انجامش داد، باید همای امینم تو این شرایط ولش میکرد تا ی دلیل بهتر باش، اخرین پیام هما بهش قبل از وارد شدن بازرس و گرفتن گوشیش حرف از رفتنو خدافظی میبود
الان ک اینارو تایپ میکنم شیفتم ۴:۴۳ صب، شاید حفاظت… ، دم نویسنده گرم، واقعا تحت تاثیر جزئیاتش قرار گرفتم، همه اکانتام تو همه شبکه های مجازی به اشتراک گذاشتم لینک این صفحرو، تا حالا ب کسی نتونستم بفهمونم این مدت ک اینجا بودم چی گذشته بهم، میترسیدم بعد مرگمم نفهمن
این داستان کوتاه، داستان خ از سربازاییه ک مرفوک کلانتری هسن، با سربازای مرفوک مهربانتر باشیم، اگ ب سربازای دیگ گل میدین ب ماها بغل بدین :))))
همزمان با این اهنگ بخونینش:
Brides – stamatis spanoudakis
پ.ن. : من از امین خسته تر بودم :)))))
وقتی اینو میخونین دیگ نیسم
باختین ؛)