دیوانه

طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا میزدند. زمانی که دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی همدان بودم، با آقای «فتاح» همسایهٔ دیوار به دیوار بودم. گهگاهی با آقا و خانم «فتاح» به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم. خانوادهای بیغلوغش و دوستداشتنی بودند.
مدرک رودکی قلابی نبود

رودکی ناگهان از خواب پرید! آن هم از شدت تشنگی! از زنش تقاضای آب کرد. زنش در حالت خواب و بیداری کاسه ای آب آورد و رودکی نوشید. نوشید و دیگر خوابش نبرد. فکر و خیال، امانش را بریده بود. باید کله ی سحر پا می شد می رفت بیرون دنبال کار بگردد. توی قرن سوم هجری، آن هم با چشمهای نابینا، حالتی بود مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه، خلاصه یک جورهایی همان حالتی که می گویند حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.
خاتون

چند دقیقه بعد ایستاده بود کنارم و آب موهایش را با حوله نارنجی کوچک میگرفت. موهایش صاف بود. مثل موهای من. آنها را شانه میزد، دو دسته میکرد و بعد طرههای مو را میپیچید. موها حالت میگرفت و همیشه مرتب بود.
جاودانگی در ماه

از زندان كه آزاد شد باور كرد كه ديگر جايي براي او در اين دنيا باقی نمانده است، جز تمام آرزوهايش كه در چشمهای آیدا و نوشتههایی كه در دستان او به امانت گذاشته بود خلاصه میشد. از مادرش فقط یکتخته سنگ سياه و سرد در بهشتزهرا مانده بود و خواهرهایش هم که دنبال زندگي خود بودند، دیگر نه خانهای مانده بود و نه مال و کسبی. باختههایش را كه میشمارد تنها صداي قلب رقیه خانم در ميان آنها سنگيني میکرد.
پرندههای جمعه

«خودش» هر وقت از بیرون میآمد تمام لباسهای فرم سربازیاش را میکند، الا یک دست لباس گرم سرهمیِ پنبهای، که زیر تمام لباسهای زمستانی میپوشید. توی خانه هم لباس پنبهای را در نمیآورد. اگر این لباس گرم نبود، بعید میتوانست توی این فصل و سرمای استخوان سوز آپارتمان دوام بیاورد. موقع خواب خودش را توی دوتا پتو میپیچید و روی «آنیکی» هم یک ملحفهی سفید سبک میانداخت. خوابیدن توی اتاق خواب به آن سردی، کار ساده نبود.
یک عاشقانه بیپایان

اوس عزیز پک دیگری به سیگارش زد و بقیهاش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. دود ضعیف و ملایمی از ته ماندهٔ سیگار له شده در هوا به رقص در آمد و با ناز و به ظرافت خود را بالا کشید و چند ثانیه بعد محو و ناپیدا شد. اوس عزیزدر حالی که دود سیگارش را از بینی خارج میکرد، کنارِ همسرش، فاطمه خانم نشست. با لبخندی بر لب، دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوای خوبیه! نه!؟
محاکمه

متهم مردی است حدودا 45 ساله، با موهای جوگندمی و پوستی سبزه و پر از کک و مک، با چشمانی از حدقه در آمده که هر چند لحظه یک بار تیک عصبی باعث پرش گوشه پلک چشم چپ اش می شد. قدی متوسط در حدود 170 سانت داشت اما هیکل اش ورزیده و عضلانی بود. جرمش قتل و اسمش خبات است و مشهور به خبات آهنگر.
کسی برای نویسندهها جیغ نمیزند!

من هیچکدامشان نیستم، منی که تو میشناسی وجود ندارد، منی که تو میخواهی هیچوقت وجود نداشته و تویی که من میخواستم حالا با تبری میان پیشانی گوشهی اتاق افتاده. تو مرا اشتباه گرفتی، مسئله دقیقا از همینجا شروع میشود؛ هیچوقت، در هیچ خاطرهای، در هیچ روزی، تو از اتاقت بیرون نیامدهای و این را همان باید همان روزی میفهمیدی که نوشتی:
روز متفاوت خانم «ت»

حوصله اداره را نداشت. بارانی قدیمی خاكستری را برتن كرد. دكمه دوم از بالا كمی به سختی بسته شد. شال سرخ آتشین را بر سر انداخت. خوشبختانه دنباله شال، چروك پارچه دور دكمه دوم را پوشاند. چكمه پوشید و چتر به دست از آپارتمان بیرون زد. دم در سرایدار را دید و سری تكان داد و از نگاه كنجكاوش كه میپرسید كجا این وقت روز، گریخت.
سه جن اغواگر

رودالف، ایوان ارکاداویچ و چنگیز بر روی شانههای آقای وحدت نشسته و مانند سکان داران یک کشتی بخار قدیمی دستشان را روی سر او گذاشته بودند. به اطراف نگاه میکردند و هرچه برایشان جالب بود، سر آقای وحدت هم باید به همان سمت میچرخید. این کار، یعنی چرخاندن سر، مخصوصا برای چنگیز که تسلط چندانی روی آن نداشت، بسیار مشکل بود؛ بنابراین آقای وحدت بیشتر به مغازههای زرق و برقدار لوازم تزئینی و اسباب بازی فروشیها، بعد به کتاب فروشیهای کسل کننده و آخر از همه هم به چند چایخانه و سلمانی قراضه نگاهی میانداخت.
به خاطر روحی که زیر جلدم رفت

دعانویسها هم جوابم کرده بودند. هیچکدام از دعاها و وردهایشان به حالم افاقه نکرده بود. هر وقت چشمهایم سرخ میشد و تنم به رعشه میافتاد حتی مادرم نیز از من میترسید. شبیه قاتلهای روانی میشدم. بعضیها فکر میکردند جنی شدهام و هنوز امید داشتند که بشود با دعایی خاص شفا پیدا کنم؛ ولی کربلایی مطمئن بود دیگر پاک دیوانه شدهام؛ برای همین دیگر مرا قاتى آدم حساب نمیکرد. برادرم میگفت کربلایی مرا از ارث محروم خواهد کرد و اجازه نمیدهد یک دیوانه وارثش باشد. فقط مادرم همچنان مرا دوست داشت.
باهارخانوم

اتاقک بوی نا و لجن میدهد. همگی دور تا دور مینشینیم. مرد سبیلو میگوید: «شانس آوردین تعدادتون کمه. وگرنه تا برسیم سه-چهار نفر خفه میشدن زیر دست و پا.» هِرهِر میخندد و از اتاقک میرود بیرون. صدای بسته شدنِ در بچّهی یکی از زنها را از خواب میپراند. بچّه میزند زیر گریه. زن هر چه میکند نمیتواند ساکتش کند. مرد چاق و کممویی که میخورد پدر بچّه باشد، سر زن غرولند میکند. زن از روی ناچاری پتهی چادر را توی صورت بچّه میکشد بلکه صداش قطع نشود. نمیشود.