پوریا و پریا

سلام پوریا جان. خوبی؟ شناختی؟ پنج تا عکس گذاشتهام از خودم، اسم و فامیلم. شهرم هم که مشخص است. حتما میشناسی مگر اینکه به قول امروزیها بخواهی کلاس بگذاری که چون سالهاست خارج زندگی میکنی و این اطراف نیامدهای ما را و این شهر را به یاد نمیآوری که بعید میدانم. من همیشه با خودم فکر میکنم که اگر هزار سال هم خارج زندگی کنم، عمرا این شهر را از یاد ببرم.
دنیای زیبا را چگونه میسازند؟

مرد سعی میکند در را به بی سروصداترین حالت ممکن باز کند. اما باز هم صدای جیر جیرش در راهروها و اتاقهای سرد خانه میپیچد. این اولینبار نیست که بعد از نیمه شب به خانه بازمیگردد، در طول چند ماه گذشته اینکار را بارها و بارها انجام داده. اما هنوز خودش هم نتوانسته به آن عادت کند و هنوز هم این دیر آمدن ها برایش عجیب میآید.
گربه

سرم گیج میرفت ، فورا به کوچه خلوت بغل ساختمان اداره پیچیدم که بالا بیاورم. جلاد قوی هیکل با هیبت سیاهرنگ و تازیانهاش بالای سرم حاضر شده بود. مرا وادار به خم شدن کرد، به سطل آشغال داخل کوچه زنجیر میشدم. تمامی عضلات شکمم درد میکرد. من وادار بودم…مجبور بودم…از مجبور بودن خسته شده بودم. عضلات معده و گردن و کمر و تمامی بدنم به آشغالها گره خورده بود و من راه فراری نداشتم. خسته شده بودم. از این کشش ناتوان کننده و زنجیرهای اطرافم که عضلاتم را میکشید، از عرق سرد روی پیشانیم و از این اجبار خسته شده بودم و تمام اینها تنها به دنبال دیدن یک گربه، یک گربه ی احمق! یک گربهی زشت و موذی و کثیف با آن صدای خرخر لعنتی…لای آشغالها دنبال چه چیز میگردند؟
کوچه

«خدانگهدار…»
«به سلامت…بازم تشریف بیارین»
صداهای زنانه و مردانه در هم میپیچید. خداحافظیهای پی در پی پشت سر زن و مرد شنیده میشد. زن برای آخرین بار رویش را به طرف آنها برگرداند و جوابشان را داد. مرد بدون آنکه به پشت سرش نگاهی بیندازد، جلوتر از زن راه میرفت. لبخند به آرامی از صورت مرد محو میشد و جای خود را به اخمی عمیق میداد. زن قدمشهایش را سریعتر کرد تا فاصلهاش را با او کمتر کند. نور چراغ خانهای که دیگر صدای خداحافظی از آن شنیده نمیشد، دور و دورتر میشد. زن به دنبال مرد به کوچهی دیگری وارد شد.
خانه نیستم، برگشتم تماس میگیرم

وقتی زنگ زدند، ویل ماسالا توی دهانم بود و داشتم با چنگال، پاستا را میپیچاندم. چند دقیقه قبلش الیور گفته بود تو باهوشتر از اینی که بشه به راحتی سورپرایزت کرد. اما حاضری بعد از هفت سال دوستی و با هم زندگی کردن، با من ازدواج کنی؟
مامان، هیچ چیز این پیشنهاد، شبیه فیلمها نبود. من خیلی سریع لبخند زدم و یک تکه از مرغ و گوجه را از سالاد سزار جدا کردم و گفتم: «چه فرقی میکنه؟ ما که با همیم.«
پ مثلِ پروانه، مثلِ پرویز

پروانه یکی از بلوزهایی را که روی دستهی مبل بود برداشت و به اتاق رفت. چند دقیقهی بعد برگشت. روبروی آینه ایستاد و به فرانک گفت: خوبه؟ فرانک گفت: آره بهتون میاد. پروانه روی مبل کنار کورش نشست. کورش گفت: فردا چه ساعتی میری؟
کت اسکین ۳۱

مثلاً نشسته بود و از سر بیکاری فیلم طولانی و محو زودیاک را میدید ولی خیلی زودتر از انتظار ذهنش پرید سمت همان ماجرایی که هزار بار در این چند ماه اخیر دورهاش کرده بود. باز هم فکر کرد و آخر سر ماند با کلی علامت سوال و فیلمی که هیچ نفهمیده بود. دوباره فیلم را از اول گذاشت. چیزی ته دلش غر زد: ولش کن! و چیزی سر دلش با اخم غرید که: چرا ول کنم؟ کاری که بجز فکر کردن ندارم. همینه که هست!
من اربابِ آخرین روز هستم

باید بتوانم گرمای آن را احساس کنم، تا الان به قدر کافی نزدیک شده است. نزدیک شدن کافی نیست، برخورد مهم است. اما نه، برخورد هم به تنهایی کارساز نخواهد بود. باید متلاشی شود. آری، متلاشی و سپس تکهتکه شدن، سوختن و دود شدن. در آخر نباید اثری از آن باقی بماند. ولی انفجار هم لازم است؛ بدون انفجار تکهتکه شدن ناممکن است. آه که چقدر زیبا خواهد بود، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم: چیزها آنگونه که به نظر میرسند، نیستند ـ تا نبینم.
اجباری

روز موعود برای ملاقات بابا و عمو هوشنگ با پزشکنَما رسید. بابا با اینکه من هم همراهشان بروم مخالفت کرد، برای همین هیچ وقت نفهمیدم بابا برای آن پرونده سازی و ایراددار کردنِ خودش چقدر تقدیم پزشکنَما کرد. پزشکنَما در ازای مبلغی که بابا تقدیمش کرده بود، بعد از دو هفته پروندهای قطور از آزمایشهای مربوط به شنواییسنجی تا گزارشهای مربوط به گفتاردرمانی که همه ناامید کننده بود را تقدیم بابا و عمو هوشنگ کرد. خلاصه پرونده چنین بود: «هر دو گوش کاملا ناشنوا، ناتوان در بیان منظور و برقراری ارتباط کلامی با دیگران. علت بیماری: تصادف و به دنبال آن شُک عصبی ناشی از انفجار باکِ بنزین خودرو. زمان شروع اختلال: ۱۳۸۳ زمستان.»
پوشش

در آپارتمان هنوز کامل باز نشده بوی تند اسپند سیلیوار روی صورتم مینشیند. کم مانده است به زانو در آیم. با چند سرفه اغراق آمیز اعتراض خود را نشان میدهم. منتظر پاسخ نمیمانم و آسانسور را با فشردن دکمهاش فرا میخوانم. بدون اینکه در راه معطل شود خود را به طبقه چهارم میرساند. مانند همه قرارهای پیشین این ساعت، تنها و بدون سرخر میآید. بدنم را در سینه گشودهاش نگه میدارم و مانع حرکتش میشوم. چند لحظه صبوری میکند اما در نهایت، محترمانه و به گرمی اولین روز همصحبتی تذکر میدهد.
پلکان

پلهها را دوتا دوتا رد کردم. به پارگرد دوم که رسیدم نفسم بالا نمیآمد. دستم را تکیه دادم به دیوار. داغ بود. همه چیز داغ بود. مابقی پلهها را یکی یکی رفتم بالا. متوجه صدایی از بالای پلهها شدم. انگار کسی داشت میآمد پایین. صدای نفس کشیدنش را میشنیدم. بالاتر رفتم تا ببینمش. روی پله سوم که رسیدم روبهرویم ظاهر شد. یک مرد میانسال بود با پالتوی سیاه. آهسته به سمت من آمد. دقیقا روی پله چهارم ایستاد. یک سروگردن از من بلندتر بود. قطرات چرکِ عرق، از روی پیشانیاش میسُرید پایین و از کنار لبش به زیر چانه و بعدش هم در یقه چرکینش ناپدید میشد.
چروک بیبی

همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که ما هم در آن دعوت داشتیم و همسرانمان هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده میکردند چروکهای زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانیشان پنهان نمیشدند.