سگ سیاه کوچک

چشمانم هنوز بسته است که صدای بچهها از من دورتر میشود. نمیفهمم یک ظرف بستنی را از ویلا آوردن سه نفر آدم گنده میخواهد چه کار!؟ تنم از تنهایی در ساحل ترسیده و کمی عرق کرده و صدای موجهای خزر ، دارد تاریکی پشت پلکهایم را با یک عالمه تصویر تزیین میکند. تصویرهایی که هیچ یک را زندگی نکردهام اما خوب میشناسمشان.
دفاع در برابر حملهٔ دیوها

شاید چون خیلی چاق بودیم، یا شاید از بس زاد و ولد کرده بودیم توجهشان به ما جلب شده بود، به هر تقدیر اول از همه به شهر ما حمله کردند. عاشقمان شده بودند. گوشت تازه، چرب، هدف راحت، جنگ بیدردسر… آمدند و همانقدر که گشنهشان بود از ما تغذیه کردند. من یکی از دوستانم را در حملة اول دیوها از دست دادم. بعد از حملة اول، هرکسی در شهر حداقل یک نفر عزیز از دست داده بود. از کجا پیدایشان شد؟ کسی نمیدانست!
سمفونی میانمایهگان

زیستشناسی احمق میگه «گونههایی تو زندگی از همه موفّقترن که از همه بهترن.» یعنی استثنائیترین، نابغهترین، قویترین، متفکّرترین و شریفترینها. و قراره همونها هم نسل خودشونا بیشتر از بقیه تکثیر بدن. این همون چیزیه که من عمیقاً باهاش مخالفم!
حاملگی

نوزده ماه شده بود. نوزده ماه آزگار که آبستن بود و بچه نمیآمد. بارش را بر شکم میکشید، بارش را بر گُرده میکشید و سنگین راه میرفت. چهار قدم نرفته به نفسه میافتاد و جهان با تمام بزرگی دور سرش میچرخید. این شده بود که دیگر زیاد تکان نمیخورد. مینشست و فکر میکرد. فکر میکرد به فرزندش که هنوز بعد از نوزده ماه نمیدانست بناست دختر باشد یا پسر.
از خوابی که نمیپرم

حرف میزنیم و حرف میزنیم و حرف میزنیم اما میرسیم به سکوت. انقدر ادامه مییابد که هیچ صدایی نمیماند. نه صدای تلویزیونی، نه سرودی، نه ترانهای و نه حتی فریادی. هی بغض میآید و میرود. بعد هم بغض میترکد و آب، معابر را میگیرد. بعد آب بالا میآید از سرمان میگذرد. فرو میرویم در آن. دنیا تاریک میشود آب راه نفسم را میبندد و بیدار میشوم.
گمشده

به هیچ ترفندی خرج و دخلش میزان نمیشد. از صبح تا بوق سگ مسافركشى مىكرد ولی باز هم به سختى بخور و نمیری درمیآورد. هر صبح وقتى همسر و بچههایش خواب بودند از خانه بیرون میزد به امید روزى حلال. آن روز هم طبق روال همیشگى شال و كلاه كرد، از خانه بیرون زد. یك راست رفت سراغ ماشینش، چند بار استارت زد ولی انگار ناى روشن شدن نداشت، از چند نفر رهگذر كمك خواست. نه، روشن نمىشد. لحظهای مستاصل شد.
زنی که دهانش گم شد؛ گفتگویی با ماهرخ غلامحسینپور

معرفی کتاب آدمهایی که به آنها احساس رفاقت داریم خطرناک است. نگارنده این را از آن جهت مینویسد که هر لحظه به خودش میآید و میبیند دارد داستان را با صدایی که میشناسد میخواند، با احساسی که میداند ته قلب نویسنده است، با یادآوری رنجهایی که او برده و داستان را خلق کرده است. مدام باید مچ خود را در حالی بگیرد که سایه پررنگ رفاقت دارد سایه میاندازد روی دیدن ضعفهای احتمالی که هر اثری کم و زیاد دارد و باید دربارهاش نوشت آنچنان که باید نقطه قوتها را، درخشش قلم را دید. مجموعه داستان کوتاه «زنی که دهانش گم شد» سومین مجموعه داستانی «ماهرخ غلامحسین پور»، نویسنده ایرانی ساکن آمریکاست که به تازگی توسط نشر مروارید روانه بازار شده است.
زحل
زحل در ساعت یک بعدازظهرِ سیزدهمین روز ماه به دنیا آمد. زنم عقیده داشت این زمان نحسترین ساعت ماه است. برای همین وقتی پرستارها بچه را آوردند نپذیرفتش. داد و هوار کرد و فحش داد که نمیخواهم این تخم جنّ جهنمی را. پرستارها زنم را بیهوش کردند و بچّه را توی بغلش گذاشتند تا شیر بخورد.
چشماتو ببند، بعدش دیگه بهشته

– ” چشماتو ببند. بعدش همه جا بهشت میشه. خودت بهم گفته بودی؟ یادته شش سال پیش گفتی؟ مامان و بابا میگن، بعدش هیچی نیست. میگن به غیر از این زندگی چیز دیگهای وجود نداره و کلا همین یک زندگی رو داریم.”
عاشق آقای گل

نمیدانم چقدر طول کشید تا بالاخره پدر و مادر میلاد راضی شدند تا پیراهن شماره ۱۰ تیم ملی سال ۹۸ را برایش بخرند. محله کافه شربتی کاشان اسمش از کابارههای که پیش از انقلاب آنجا دایر بوده و شایع است که نوشآفرین هم آنجا خوانده گرفته و کماکان همان اسم را حفظ کرده.
تكرار یک رویا

پدرم از مرده نمیترسد. من هم در فیلمها دیدهام كه چگونه مرده را روی تختهای میگذارند و چهار نفر آن تخته را به دوش گرفته با خود به سمت خاكستان میبرند. اما نمیدانم به خاطر اینكه نزدیك امتحانات پایانی ترم اول است، مامان و بابا نخواستهاند من در تشییع جنازه پدربزرگ حاضر باشم یا به خاطر اینكه از فضای غم آلود خاكستان و شیونهای مادربزرگ دور بمانم.
نگین

بابا رفته بود. نمیدانم کجا. کسی هم چیزی نمیگفت. مامان هم فقط فحش میداد و جد و آبادش را زیر و رو میکرد. مثل آدم آهنی شده بود. میرفت توی اتاق و میآمد بیرون و هربار هم یک تکه ظرف و پتو و لباس یا خرت و پرت با خودش میآورد و میگذاشت گوشه حیاط. با خودش حرف میزد، از روز اول زندگیاش را پشت سر هم تعریف میکرد اما یک کلمه هم نمیگفت بابا کجا رفته.