مگس‌ها

خسته و خرد مثل سگی که درون کیسه انداخته‌اند و حسابی با چوب زده‌اند تا استخوان‌هایش له و برای پخت غذایی مخصوص آماده شود بر روی تخت افتاده‌ام. نور خورشید از میان شیارهای پرده فلزی، برش خرده و تکه‌تکه بر روی زمین و دیوار اتاق پاشیده است، رطوبت سرد از لای درزهای پنجره پوسیده درون […]

مهمان‌های پسرخاله‌ی من

سلام… دیروز که مامانم داشته اتاق من رو جارو می‌کرده دیده که یه‌چیزِ سیاهی افتاده پشت کامپیوتر. آورد نشونم داد گفت، «ببین این چیه؟ نندازم دور بعداً بگی چیز مهمی بوده و چرا انداختی دور.» گرفتم ازش می‌بینم یه رَمِ دوربین ِکه افتاده بوده پشت میزِ کامپیوتر. اولش هرچی فکر کردم یادم نیومد که این […]

کاش اینجا بودی

کف‌های روی قهوه را با قاشق بهم زدم و گفتم: «خیلی راحت در مورد جدا شدن‌تون حرف می‌زنی!» مهرداد سیگار را توی جا سیگاری مچاله کرد و گفت: «به این راحتی هم نبود. اما نمی‌تونستم زندگی خودمو نابود کنم.» مقداری از شیر را توی فنجان خالی کردم و بهم زدم: «شده بهش فکر کنی یا […]

عکس رخ یار

یک پیاله گرد بود. پیاله مقدسی که ناگهان از دل تاریخ بیرون آمده بود و می‌خواست سرنوشت من و باقی مجردهای فامیل را رقم بزند. می‌گفتند صاحب آن نجفقلی خان، پدربزرگ مادرم بوده که بعد از فوت مادر بزرگ مادرم دیگر ازدواج نکرد و تا آخر عمر طولانی‌اش تنهای تنها در خانه درندشتش در پایین […]

چشمها را بست و فراموش کرد عکس بگیرد

همه چیز از آن دکل شروع شد. پدر بزرگ گفت: «خدا سر از تقصیرات اون دکل نگذره… الهی آمین.» به من حق بدهید بگویم همه چیز از آن دکل شروع شد. بابا به دکل نگاه می‌کرد. میخی بود که از طرف دیگر زمین کوبیده بودنش و اضافه‌هایش از اینجا بیرون زده بود. شده بود آرزوی […]

بچه

بچّه داشت نق می‌زد و مادرش هر کاری می‌کرد تا او را ساکت کند تیرش به سنگ می‌خورد. بچّه خوابش بود؛ گرما چنان کلافه‌اش کرده بود که نمی‌خوابید. لاستیکی‌اش را باز کرده بودند تا شاید بادی به پاهایش بخورد و خنک شود و خوابش ببرد. بچّه، لخت توی رخت خواب آبی ِتیره‌اش غلت می‌زد. بدن […]

حفره

سایه‌اش روی دیوار تاب می‌خورد. می‌رقصد. کمرباریکش را می‌چرخاند. سایه‌اش افتاده است روی دیوار. پرده را می‌کشم. سایه روی دیوار پررنگ می‌شود. دست‌هایش لاغر است و کشیده. وقتی آنها را می‌آورد بالا، پرنده‌ای بزرگ می‌شود. با حرکتی دوار دست‌ها را حرکت می‌دهد و هر بار شکلی دیگر روی دیوار نقش می‌بندد. نگاهش می‌کنم. دو رشته […]

پایان داستان

گفت مظاهر هم مُرد. مدت زمان زیادی می‌گذشت از جنگ. همه چیز رنگ و بوی تازه به خود گرفته بود. ما ده نفر بودیم و راه درازی در پیش داشتیم. می خندیدیم، می‌خواندیم، می‌رقصیدیم و خندۀ ما سطحی و ناپایدار نبود که ببینی گونه‌های شاد در یک لحظه از غصه زرد  می‌شوند. گفتم: حالا باید […]

صدوچهار

پاییز ۵۹ شش ماه از سربازی ام می‌گذشت، خدمتی که قرار بود در شهربانی باشد و با جا ماندن یک پرونده در بلبشوی اول انقلاب سر از زندان قصر درآورد و من شدم کادری زندان. روزی که امریه به دستم رسید پشتم لرزید، پشت آقاجان لرزید، پشت مادر لرزید و اشک ریخت، نه اینکه بچه‌ننه […]

از سَمت دست نخورده‌ی تخت

… از توی آینه‌ی میز توالت راه‌راه های روی روتختی رو دنبال می‌کنم تا می‌رسم روی دیوار و بعد خیره می‌شم به عکس عروسی‌مون که درست کوبیدیم بالای تخت خوابمون. نگاه می‌کنم به خودم که افتاد‌م توی بغل اون و هر دو داریم به دوربین می‌خندیدم. نگاه می‌کنم به دنباله‌ی لباس عروسم که از توی […]

ظهیرالدوله

بهمن‌ماه آن سال سخت‌ترین سرمایی بود که تابه‌حال دیده بودم، هر شب تا صبح گوله‌گوله برف می‌بارید و دم صبحم زمین یخ می‌زد، تازه ماشینمو تحویل گرفته بودم و به توصیه یکی از دوستام زده بودم تو خط مسافرای مهرآباد، بیشتر وقتا سر ظهر که میدونستم بقیه راننده‌ها حوصله ندارن بیان فرودگاه میومدم تا هم […]

پرانتز‌ها

پسر، دوازده سیزده ساله بود. زخمِ روی انگشتِ اشاره‌ی دستِ راست را گذاشت کنارِ دهانش. بخارِ دهان برای لحظه‌ای سوزشِ زخم را کمتر می‌کرد. جلوی درِ نانوایی پاهاش در هم پیچید و دمپایی‌ها که از پاهاش بزرگتر بودند، تا خوردند.  روی پله‌های نانوایی نشست. دمپاییها را درست کرد. فال‌هایی را که روی دستش مانده‌ بودند، […]