سایهها
به پترا میگویم:«دکتر بهم گفت وضع ریهام خراب شده. دیگه وقتشه بیمارستان بستری شم.» کلمات عین پروانههای سرخوش عاشق توی هوا گم میشوند. ابروی چپش را کمیمیبرد بالا. روی شکم خوابیده و دارد با پاهاش بازی میکند، ساق پای خوشتراشش شبیه به یک کلهقند سفید یزدی توی خلا اتاق پیچوتاب میخورد. چشمش به صفحهی تلویزیون […]
پاییزِ آبپری
استکان چای تویِ نعلبکی نشست و صدایِ جیرینگِ خودش را تویِ قهوهخانه پخش کرد. پیرمرد چوبش را روی زمین فشار داد و بلند شد و گفت: «دستت درد نکنه سید احمد.» احمد به خودش آمد. بلند شد و گفت: «من کوچِکِ شما اَستم حاجیی.» دستهاش را همینطور تویِ هم چرخاند به هوایِ گرم شدن و […]
کی گفت عشق در نگاه اول رخ نمیدهد؟
خانه بوی کهنگی و نا میداد. دیوارهای آجر قرمز و سنگفرش کف حیاط درندشت را گذراندند و رسیدند به تارمی چوبی جلوی ایوان که با چند پله از حیاط جدا میشد. ستونهای سنگی از دو طرف بالا رفته بودند، میرسیدند به سقفی که از جا به جاش، گچ و سیمان کنده شده بود و الوارهای […]
بوی عطر مریم
دست گذاشته بود روی شانه مرد. «آقا اینجا قبر زن منه.» مرد برگشته بود سمتش. دو تا چشم قرمز انگار که تویشان حیوانی سربریده باشند زل زده بود به او. یک لحظه نفسش بالا نیامده بود. مرد انگار که از دیدن او تعجب کرده باشد، بلند شده بود. با عجله خاک روی زانوها را تکانده […]
کافهای در همان حوالی
مردکه من را درگوشه تاکسی مچاله کرده بود. از بازویش هل دادم و گفتم: آقا! درست بشینید. از رسالت تا این جا خودشو انداخته رو من! مردکه گفت: – هوی ی ی چته! انگار تاکسیه خریده. تو که سختته دربست سوار شو.
خَزَل سوون باهار
خَزَل سوون باهار همیشه سردش است. او حتی در روزهای گرم تابستان کت کرکی نازکی به تن میکند. اواخر بهار است. من از دو سال گذشته تا حالا، بیست و هشتم هر ماه ساعت دوازده ناهار را با خَزَل سون باهار میخوردم؛ اما امروز سیام ماه است و ساعت از دوازده گذشته است. سر کوچهی […]
سیندرلا
چراغهای سالن خاموش میشوند. بعد از همهی این سالها هنوز در لحظه پیش از شروع فیلم پر از هیجانم. درست شبیه به یک لحظه پیش از سالِ تحویل. عرق کرده ، عینک ته استکانیام را روی بینی جابه جا میکنم. غمی موهوم ته دلم موج میزند. از ۱۵ سالگی بارها بیاجازهی زری خانم آمدهام سینما. […]
جایی که خانه نیست
احساس سرما کم کم داشت توان را از من میگرفت. «من دارم برای زندگیام مبارزه میکنم و موفق خواهم شد.» این جمله را مدام با خودم مرور میکردم تا طولانی بودن راه ناامیدم نکند. هنوز راه درازی در پیش دارم و طعم لحظههای طلایی زندگی را نچشیدهام. آسمان را نگاه کردم؛ نسبت به چند دقیقه […]
خانه در تاریکی
استکان خالی را گذاشت توی نعلبکی وبردشان آشپزخانه. وقتی برگشت، جعبۀ دستمال کاغذی را به جلو هل داد، نشست کنار پیرزن و تکیهاش را آرام آرام داد به پشتی و شروع کرد: «رفته بودم قبرستون سر قبر محمد، داشتم باهاش حرف میزدم یهو شنیدم صدایی گفت، پسرته؟ برگشتم، دیدم جلالخالق محمد خودشه! خواستم بلند شم، او کنارم نشست. بهش گفتم آخه این بود معرفت؟
دوازده روز از زندگی یک دیوانه
واقعیت این است، من او را نمیشناختم. حالا هم نمیشناسم. اصلن مجالی پیش نیامد تا با هم آشنا شویم. از اسم و نسب و کسب و کارش هم نگفت. بیهویت و مجهول آمد و نمیدانم چه شد که رفت و کجا رفت. آنچه از او مانده بود، تلی خنزر پنزر بود که زاید و بیمصرف […]
پاسگاه زید
هنوز صدای ستوان از در اطاق بیرون نرفته و به گوش یحیوی نرسیده بود که با شنیدن سروصدای قربانعلی که سراسیمه با تفنگش ور میرفت تا گلنگدن را بکشد، برگشت. احساس کرد یخ زد. فکر کرد: «یعنی به همین مفتی؟ اون هم توی این پاسگاه خراب شده؟ وسط بیابونی!» چشمهایش به درگاه اطاق دوخته شده بود و دستش بی اختیار در هوا به دنبال کمربند و سلاح کمریاش میگشت. رادیو از روی میز به پایین افتاد. صدای قربانعلی همراه تقهی خشک گلنگدن در اطاق پیچید که داد میزد: «وایسا، وایسا! جناب سروان، میزنم ها!!!»
پلات
عطایی یک جور خاصی به دستهای آدم نگاه میکرد. شاید مجید راست میگفت. نگار گفته بود از سمینار کشوری شهرسازی که بر میگشتند عطایی توی هواپیماخوابش برده بود و سرش را گذاشته بود روی شانهی نگار. سرش افتاده بود روی شانهی نگار. واقعا افتاده بود یا…؟