ادگار رایس باروز
ترجمهی ریحانه عطایی
.
من مردی بسیار پیر هستم. چقدر پیر، خودم هم نمیدانم. ممکن است صدساله باشم، یا بیشتر. نمیتوانم بگویم زیرا هرگز مانند مردان دیگر عمر نکردهام. تا جاییکه میتوانم به یاد آورم، همیشه یک مرد تقریبا سی ساله بودهام. من امروز ظاهر شدهام، طوریکه چهل سال قبل نیز همین طور بود. هنوز، احساس میکنم که نمیتوانم برای همیشه زندگی کنم. واقعا روزی خواهم مرد و از این هیچ گریزی نیست. اما نمیدانم که چرا از مرگ باید بترسم. من یعنی کسی که دوبار مرده، اما هنوز هم زنده هست.
من هرگز این داستان را بیان نکردهام. میدانم که ذهن انسان چیزی را که نمیفهمد، باورش نمیکند. نمیتوانم بیان کنم که بر من چی گذشته است. فقط میتوانم بگویم که برای دهها سال جسد من کشف ناشده در یک مغاره در ایرزونا افتاده بود. نام من جان کارتر است. از ایالت ویرجنیا هستم و در ختم جنگ داخلی خود را فردی بی خانه، بی پول و بی کار یافتم. بنا تصمیم گرفتم که بهترین پلان جستجوی طلا در صحراهای بزرگ جنوب غربی امریکا است.
من با یک عسکر سابق، کپتان جمیز پاول از ویرجنیا، تقریبا یک سال را در جستجوی طلا سپری کردیم. ما بسیار خوش چانس بودیم. در زمستان ۱۸۶۵ سنگهایی را پیدا کردیم که ترکیبات طلا داشتند.
پاول به حیث انجینیر معدن آموزش دیده بود. او گفت ما توانستهایم که طلائی به ارزش تقریبا یک میلیون دالر فقط در ظرف سه ماه کشف کنیم. کار توسط تنها دو مرد، بدون تجهیزات، بسیار آهسته پیش میرفت. بنا تصمیم گرفتیم تا پاول به نزدیک ترین آبادی جهت جستجوی تجهیزات و مردانی که بتوانند ما را در کار کمک کنند، برود.
در سوم مارچ، سال ۱۸۶۶ پاول خداحافظی کرد و اسپش را به سمت دامنه کوه به طرف دره هدایت کرد. صبحی که پاول رفت، مانند هر صبح دیگر صحراهای بزرگ جنوب غربی- صاف و زیبا بود. دیری نگذشته بود که نگاهی به سمت دره انداختم. از دیدن سه سوار کار در عین جاییکه برای آخرین بار دوستم را دیده بودم متعجب شدم. بعد از لحظهای دقت، حدس زدم که این سه سوار کار باید جنگجویان سرخپوست باشند.
میدانستم که پاول، به خوبی مسلح و یک عسکر با تجربه است. و نیز میدانستم که او به کمک من ضرورت خواهد داشت. سلاحم را پیدا کردم، زین بر اسبم نهاده و به سرعت تمام، راهی را در پیش گرفتم که پاول پیموده بود.
هوا هنوز تاریک بود و با سرعتی که میتوانستم تعقیبش کردم. حدود ساعت ۹ مهتاب به روشنی تمام میدرخشید، من میتوانستم بدون هیچ مشکلی پاول را تعقیب کنم. به زودی رد سوارکاران که به تعقیب پاول بودند، را پیدا کردم. میدانستم که آنها سوخپوستان هستند. مطمئن بودم که آنها میخواستند پاول را دستگیر کنند.
ناگهان از پیش رو صدای گلوله به گوش رسید. طوریکه ممکن بود به سرعت تاختم و به زودی به قرارگاهی کوچک رسیدم. چندین صد سرخپوستی آپاچی در مرکز قرارگاه بودند. میتوانستم پاول را روی زمین بیبینم. من حتی فکر نکردم که چی باید بکنم. فقط وارد عمل شدم. بنا سلاحم را کشیده و شروع به فیر کردم.
آپاچیها شگفت زده شده و فرار کردند. من اسبم را به زور به داخل قرارگاه و به سمت پاول راندم. خودم را پائین رسانده و پاول را به کمک کمربندش بالای اسب کشاندم. به اسبم سرعت دادم. آپاچیها پی بردند که من تنها بودهام و شروع به تعقیب کردند. به زودی خود را در زمینی بسیار ناهموار یافتیم. راهی را که من انتخاب کرده بودم بسیار دراز و دارای بلندی و پستی بود. مسیر را چند صد متر بیشتر ادامه دادم تا اینکه در مقابل غاری بزرگ رسیدم.
تقریبا صبح شده بود. از اسپ پیاده شدم و پاول را روی زمین گذاشتم. تلاش کردم تا به او آب دهم. آما او آب نخورد. پاول مرده بود. جسد وی را زمین گذاشتم و راهم را به داخل مغاره ادامه دادم.
من به بررسی مغاره پرداختم. در جستجوی جائی بودم تا بتوانم از خودم دفاع کنم، یا شاید راهی باشد برای بیرون رفت. اما بسیار خواب آلود بودم. این یک احساس خوشآیند بود. بدنم بسیار سنگین شده بود. به سختی حرکت میکردم. بزودی در گوشه از مغاره افتادم. بنا به علتی نمیتوانستم دست یا پاهایم را حرکت دهم.
روبروی دهانه مغاره افتاده بودم. میتوانستم قسمت از مسیری را که مرا به مغاره هدایت کرده بود، را بیبینم.
حالا میتوانستم آپاچی هارا بیبینم. آنها مرا پیدا کرده بودند. اما خودم هیچ کاری نمیتوانستم. در ظرف یک دقیقه یکی از آنها داخل مغاره شد. به من نگاه کرد، اما نزدیک نیامد. چشم هایش کلان شده بود. دهانش باز مانده بود. در چهره او خشم قابل دید بود. او برای لحظهای به من نگاه کرده و بعد فرار کرد.
ناگهان من یک صدای بسیار خفیف از عقبم شنیدم. و سایر آپاچیها هم چنین کردند، همه آنها رویشان را دور داده و فرار کردند. صدا بلندتر شد. اما من هنو نمیتوانستم حرکت کنم. نتوانستم رویم را بگردانم تا بیبینم در پشت سرم چی میگذرد. در طول آن روز همچنان افتاده بودم. دوباره تلاش کردم تا برخیزم، اما باز هم نتوانستم حرکت کنم. بعد صدایی زننده به گوشم رسید، چیزی شبیه شکسته شدن فولاد. فورا به پاخاستم. پشتم به دیوار مغاره بود.
پائین پایم را نگاه کردم. در مقابلم جسد خودم افتاده بود. لحظاتی به آن خیره ماندم. نمیتوانستم آن را لمس کنم. بسیار ترسیده بودم. صدای مغاره و دیدن جسدم مرا واداشت تا دور شوم. آهسته به جانب دهانه مغاره رفتم. رویم را دور دادم تا شب آریزونا را نگاه کنم. میتوانستم هزارها ستاره را بیبینم. نگاهم روی ستاره سرخ و کلان باقی ماند. نمیتوانستم از تماشای آن خودداری کنم. این ستاره مریخ بود – سیاره سرخ – خدای سرخ جنگ. به نظر میرسید که مرا به سوی خود میکشاند. بعد برای لحظهای، چشمهایم را بستم. لحظهای بسیار سرد و کاملا تاریک بود. ناگهان خودم را به خواب عمیق و راحت یافتم. چشمهایم را در یک سرزمین بیگانه باز کردم. ناگهان فهمیدم که در مریخ هستم. من این حقیقت را سوال نکردم. ذهنم برایم گفت که من در مریخ هستم طوریکه ذهن شما برای تان میگوید که شما در زمین هستید. شما به این حقیقت شک نمیکند و من نیز تردیدی نداشتم.
خودم را بالای تخت از علفهای به رنگ زرد که کیلومترها زمین را پوشانده بود یافتم. وقت نزدیک به نصف روز بود و آفتاب مستقیم بالایم میتابید. هوا گرم بود.
من مصمم شدم تا کمی جستجو کنم. روی پاهایم استادم، اولین حیرت شگفتیام را از مریخ دیدم. نتیجه تلاشم برای ایستادن، مرا در هوای مریخ به ارتفاع تقریبا یک متر قرار داد. بدون کدام حادثه به آهستگی خودم را روی زمین پیاده کردم،
باید یاد بگیرم تا دوباره در اطراف قدم بزنم. عضلات من به جاذبه زمین عادت داشت. مریخ جاذبه کمتری داشت. نتیجه تلاش من برای قدم زدن پرشی بود که مرا در هوا قرار داد. یک بار با رویم به زمین خوردم. به زودی یاد گرفتم که نسبت به زمین، بسیار به تلاشی کم ضرورت است تا روی مریخ راه بروم.
در نزدیکم دیواری کوچک و کم ارتفاع قرار داشت. با احتیاط راهم را به سوی دیوار تنظیم کرده و به طرفش نگاه کردم. آنجا پر از تخم بود. تعدادی قبلا شکسته و باز شده بودند. موجودات کوچک و سبز در داخل آنها بودند. آنها با چشمهای کلان و سرخ به طرفم نگاه میکردند. وقتی مصروف تماشای این موجودات درنده مانند بودم. شنیدم که بیست موجود مریخی از عقبم میآیند. آنها بدون هیچ اخطاری آمدند. وقتیکه رویم را دور دادم، آنها را دیدم. یکی با نیزهای بزرگ به طرفم میآمد، با نوک تیزش به طرف قلبم اشاره کرد!
جانور که نیزه به همراه داشت بسیار تنومند بود. در انجا چندین جانور مشابه وجود داشت. آنها سوار بر حیوانات کلان و در پشت سرم قرار داشتند. هر کدام آنها مجموعهای نا آشنا که به نظر میرسد سلاح باشد، را حمل میکردند.
یکی با نیزه بزرگ از حیوانش پیاده شده و قدم زنان به طرفم میآمد. او تقریبا پنج متر دراز و دارای رنگ سبزی تاریک بود. دندانهای کلان از صورتش برون زده و قیافه اش وی را بسیار نفرت انگیز و خشن مینمود.
فورا متوجه شدم که با جنگجویان خطرناکی روبرو هستم. او همرا با نیزه اش به سرعت به سویم میآمد. من کاملا غیر مسلح بودم. نمیتوانستم بجنگم. تنهاترین جانس من این بود که فرار کنم.
تمام قدرتم را استفاده کرده تا از او دور بپرم. قادر بودم تا تقریبا سی متر بپرم. مریخی سبز ایستاد و تلاشم را مشاهده کرد. بعدا پی بردم که حالت چهرهی آنها نمایانگر شگفتی کامل بوده است.
جانوان جمع شده و بین هم صحبت کردند. زمانیکه آنهاصحبت میکردند. من در مورد فرار فکر کردم. اگرچی متوجه شدم که چندین تن از آنها وسائل را انتقال میدادند که بسیار شبه تفنگ بودند. نمیتوانستم فرار کنم.
به زودی همه جانوران به جز یکی، رفتند. آن یکی که مرا تهدید کرده بود، به آهستگی یک گره آهنی را از بازویش برداشته و به طرف من بلند کرد. او به زبانی بیگانه صحبت میکرد. آهسته سلاحش را پائین گذاشت. من فکر کردم که این یعنی نشانه صلح در هر جای از زمین. چرا در مریخ هم نباشد؟ من به طرف او رفتم و با صدای نارمل نامم را اعلام کرده و گفتم که من صلح کردم. میدانستم که او نفهمید، اما مانند من فهمید که هدفم این است که هیچ صدمه در کار نیست.
آهسته به هم نزدیک شدیم. او گره فلزی کلان را که دوری بازویش داشت به من داد. رویش را دور داد و با دستش اشاره کرد که باید تعقیبش کنم. بلافاصله به حیوانی بزرگ که او سوار میشد، رسیدیم.
او دوباره با دستانش اشاره کرد که من باید در عقب او بالای عین حیوان سوار شوم. لشکر رویش را دور داده و شروع به حرکت کردند. حیوانات بزرگی که ما سوار بودیم به سرعت حرکت میکردند. من از روی کوههای اطراف میتوانستم بگویم که ما در قسمت پائین دریائی که مدتها است از بین رفته است قرار داشتیم.
در همین وقت به شهر بزرگی رسیدم. در قدم اول فکر کردم که شهر خالی بود. ساختمانها همه خالی و با حالت فقیرانه تعمیر شده بودند. اما به زودی صدها تن از جنگجویان سبز را دیدم. همچنان زنان و اطفال سبز را مشاهده کردم. به زودی در مورد تعدادی زیاد از شهرهای امثال این فهمیدم. شهرها صدها سال قبل توسط مردم که دیگر وجود نداشتند ساخته شده بودند. مریخیهای سبز این شهرها را استفاده میکردند. آنها از یک شهر خالی به شهر دیگر میرفتند. هرگز بیشتر از یک یا دو روز توقف نمیکردند.
ما از حیوانات پیاده شده و به سوی تعمیر کلانی رفتیم. به اطاقی داخل شدیم که پر از جنگجویان خشمگین بود. به وضوح معلوم بود که آنها رهبران مریخیهای سبز بودند. یکی از آنها از بازویم گرفت. او مرا تکان داده و از زمین بالا کرد. او در عین زمان خنده میکرد. من فهمیدم که مریخیهای سبز فقط در رنج و درد کشیدن دیگران میخندند.
جنگجوی کلان مرا روی زمین انداخت بعد از بازوهایم گرفته بلندم کرد تا دوباره به زمینم بزند. من تنها ترین کاری که میتوانستم انجام دادم. او را با مشت بستهام طوریکه ممکن بود محکم زدم.
جنگجوی سبز افتاد و نمیتوانست حرکت کند. دیگران در اطاق ساکت شده بودند. من توانسته بودم یکی از جنگجویان شانرا فقط با یک دستم به زمین بزنم. من از او دور شدم و آماده شدم تا از خودم به بهترین شکل ممکن دفاع کنم. اما آنها حرکت نمیکردند. مریخی سبز که مرا دستگیر کرده بود به طرفتم آمد. او با صدای واضح گفت: «تارس تارکاس! تارس تارکاس! تارس تارکاس!»
طوریکه او صحبت میکرد و به سینهای خودش اشاره کرد، فهمیدم که او به من نامش را میگفت! من به خودم اشاره کرده و نامم را گفتم: «جان کارتر.»
او رویش را دور داده و یک واژه دیگر گفت: «سولا.»
بلافاصله، زنی سبز مریخی نزدیک آمد. او با زن صحبت کرد. زن مرا به تعمیر دیگری و در یک اطاقی کلان رهنمائی کرد. اطاق پر از لوازمی بود که توسط مریخیهای سبز انتقال داده شده بودند. او چیزی برای خوردن آماده کرد. بسیار گرسنه بودم.
من به او اشاره کرده و کلمه سولا را گفتم. او به من اشاره کرد و نامم را گفت. این یک شروع بود. سولا محافظم بود. او معلمم هم بود. در وقتش او دوست نزدیک و با ارزش برایم شد. طوریکه غذایم را میخوردم، درسهایم به زبان مریخیهای سبز ادامه داشت.
دو روز بعد، تارس تارکز به اطاقم آمد. او با خودش سلاح و بازوبند فلزی که جنگجویان سبز میپوشیدند را آورده بود. انها را در زمین نزدیک پای من قرار داد. سولا به او گفت من حالا قسمتی از زبان آنها را میفهمم. او رویش را طرفم دور داده و آهسته صحبت میکرد.
تارس تارکاس:«جنگجوی را که شما ضربه زدید مرده است. سلاح و فلز و رتبه او حالا از شما است. او رهبر یک گروپ کوچک در بین مردم مابود. چون تو او را به قتل رسانده ای. حالا تو یک رهبر هستی. با آن هم تو هنوز اسیر هستی و نمیتوانی اینجا را ترک کنی. اگرچی با تو با احترامی که از آن خود کردهای، رفتار خواهد شد. تو حالا میان مردم ما یک جنگجو هستی.»
تارس تارکاس رویش را دور داده و واضح صحبت کرد. از آنسوی دروازه یک جانور عجیب داخل اطاق شد. بزرگتراز یک سک کلان و بسیار بد چهره بود با ردیفی از دندانهای دراز و ده پای بسیار کوتاه. تارس تارکاس با جانور صحبت کرده و به طرف من اشاره کرد. او رفت. بعدا جانور به طرف من با دقت نگاه کرد. بعد سولا در مورد این جانور صحبت کرد.
سولا: نام او وولا است. مردان قبیله ما از اینها در جنگ و شکار استفاده میکنند. برای او گفته شده است که از شما حفاظت و مراقبت کند. و همچنان برای او دستور داده شده که از فرار شما جلوگیری کند. در دنیای ما موجود تیزپاتر از اینها وجود ندارد. و در یک جنگ اینها میتوانند به سرعت به قتل برسانند. جان کارتر، کوشش نکن که فرار کنی و رنه وولا تو را قطعه قطعه خواهد کرد.
جان کارتر: من به تماشای موجودی که وولا نام داشت ادامه دادم. قبلا متوجه شده بودم که مریخیهای سبز با دیگر حیوانات چی طور رفتار میکردند. آنها بسیار وحشی بودند.
فکر کردم، شاید بتوانم به این حیوان یاد دهم که بهترین دوستم باشد. بسیار شبیه سگ در زمین. من به جانور نزدیک شدم و با او شروع به صحبت کردم، بسیار مشابه به روشی که با سگ یا حیوان دیگر در زمین صحبت میکردم.
موقعی که آرام با او صحبت میکردم، پهلویش نشستم. در اول متعجب و شگفت زده به نظر میرسید. من باور دارم که وولا هرگز کلمهای از جنس محبت نشنیده بود.
طی چندین روز موفق شدم تا اعتماد و دوستی وولا را کسب کنم. در مدت چند روز وولا دوست و حامی قوی برایم شد. او دوست وفا دارم برای تمام مدت که من در مریخ بودم باقی ماند. چند روز بعد، سولا با نگرانی بزرگی نزدم آمد.
سولا: جان کارتر، با من بیا. یک جنگ بزرگ بزودی شروع خواهد شد. دشمن در حال رسیدن به نزدیکی شهر است. ما باید برای جنگ آماده باشیم و باید آماده فرار هم باشیم.
جان کارتر: سولا، چگونه دشمن است این؟
سولا: مردان سرخ آنها با ماشین به دنیای ما پرواز میکنند. تعدادی زیادی از ماشینهابشان در نقاط دور بالای کوه آمده اند. سلاح ات را بگیر و عجله کن.
من شمشیر و نیزهام را برداشتم. با عجله از تعمیر برون شده و با گروپیاز جنگجویان که بسوی آخر شهردرحرکت بودند یک جا شدم. در فواصل دور میتوانستم هواپیماها را بیبینم.
آنها با سلاحهای بزرگ بالای جنگجویان سبز آتش باری میکردند. صدای انفجارهای بزرگ را میشنیدم. جنگجویان سبز دوباره با تفنگهای مرگبار شان آتش باری میکردند. هوا پر از سروصدای خشن جنگ شده بود. ناگهان یک هواپیمائی بزرگ منفجر شد و در نزدیکی من برخورد کرد. مریخیهای سرخ از اطراف کشتی کلان آتش باری میکردند. و بعد دوباره منفجرشد.
هواپیمای بزرگ دیگری در هوا منفجر شد و خدمه آن به زمین افتادند. هواپیما بزرگ کنترول را از دست داده و شروع به دور زدن چندین و چند بار کرد. به زودی به زمین نزدیک شد. جنگجویان به کشتی بالا شده و شروع به آتش باری بالای اعضای خدمه که هنوز زنده بودند کردند. به زودی جنگ ختم شد. جنگجویان هرچیزی را که در کشتی بود، گرفتند.
نهایتا، آنها یک اسیر از هواپیما بیرون آوردند. دوتن از جنگجویان از دو بازوی اسیر گرفته بودند. میخواستم بیبینم چگونه موجودی جدید و بیگانه خواهد بود. طوریکه آنها نزدیک میآمدند، دیدم که او یک زن است. او مانند زنی از زمین معلوم میشد. جوان بود. جلدش سرخ روشن، تقریبا به رنگ مس بود.
به یکبارگی متوجه شدم که او خیلی زیبا است. صورتی زیبا، چشمهای تاریک و موهای دراز و سیاه داشت. قسمی که نگهبانها او را راهنمایی میکردند، او برای لحظهای به من نگاه کرد. بسیار متعجب به نظر میرسید. امید در چهره اش آشکار بود. اما زمانی که من هیچ تلاشی نکردم تا با همرایش صحبت کنم. صورتش غمگین شد و او بسیار خورد و ترسیده به نظر میرسید. طوریکه ناپدید شدنش را دریک تعمیر مشاهده میکردم، فهمیدم که سولا نزدیکم است.
سولا: جان کارتر، آن زن برای بازیهای بزرگ که توسط مردم ما انجام میشود نگهداری خواهد شد. این بازی زمان گیر و وحشیانه است که به مرگی کسانیکه در جنگ گرفتار شده اند خاتمه مییابد. مرگ او آهسته و دردناک خواهد بود. او به خاطر خوشنودی همگی به قتل خواهد رسید.
سولا، زمانیکه این را میگفت چهره اش غمگین به نظر میرسید. از طرز صحبت او میتوانم بگویم که او آن بازی را دوست نداشت و نمیخواست که زن جوان به قتل برسد. او از سایر مردمش بسیار متفاوت بود.
پرسیدم: سولا، تو این بازی هارا دوست نداری؟
سولا: نه، جان کارتر. مادرم در همین بازیها جانش را از دست داد. این یک راز است و تو نباید آنرا با کسی شریک کنی. دیواری که در آن، تارس تارکاس تورا پیدا کرد دربردارنده تخمهای است که نسل جوان مارا تولد میکنند. همه اطفال از آن قبیله هست. وقتی اطفال از تخمها بیرون میشوند، یک مادر هرگز نمیداند که کدام طفل از آن اوست. مادرم، تخمی که مرا در خود داشت مخفی کرد. او در محوطه دیوار نگهداری نمیشد. تا وقت به دنیا آمدن من او رازش را حفظ کرد. اما دیگران به رازی مادرم پی بردند و او محکوم به مرگ در بازیها شد. او قبل از دستگیری اش مرا میان سایر اطفال مخفی کرد. اگر این راز کشف میشد من هم باید در بازیها میمردم.
مادرم قبل از ترک من، نام پدرم را برایم گفت. و من به تنهائی این راز را نگهداشتهام. این راز علاو بر من به معنی مرگ پدرم هم هست. مردم من خشن و وحشی هستند.
روز بعد من در اطاق بزرگی که مریخیهای سبز جلسات شانرا دایر میکردند داخل شدم. زن سرخ زندانی هم همانجا بود. به زودی، رهبر مریخیهای سبز به داخل آمد. نام او لارگاس تومیل بود. او با زندانی سر صحبت را باز کرد.
لارگاس تومیل: شما کی هستید و نامت چیست؟
دجا تورس: من شاهدخت دجا تورس، دختر مورس کجاک، فرمانروای هلیم هستم. هواپیما ما در یک پرواز علمی بود. ما در مورد هوا و اتومسفیر مطالعه میکردیم. بدون این کارهوا در سیاره ما کم شده و همه ما خواهیم مرد. چرا شما به ما حمله کردید؟
جان کارتر: طوریکه آن خانم صحبت میکرد، جنگجوئی به طرف او رفته وو ضربهای به صورتش وارد کرد و او را به زمین انداخت. جنگجو پایش را بالای جسم ظریفی خانم قرار داده و شروع به خندیدن کرد. شمشیری را که باخودم انتقال میدادم، گرفتم و با عجله به جنگجوی عظیم الجثه حمله ور شدم. او یک حریف قوی بود. اما بازهم، بخاطر جاذبه کم در مریخ، قدرت من بسیار بیشتر از او بود. در مدت کوتاهی، جنگجوی سبز مرده بود. من خانم جوان را کمک کردم تا روی پایش بی ایستد.
دجا تورس: شما کی هستید؟ چرا زندگی تانرا در خطر میاندازید تا مرا کمک کنید؟ تو تقریبا مانند مردم خودم به نظر میرسی، اما شما سلاح جنگجوی سبز را پوشیده اید. شما کی یا چی هستید؟
جان کارتر: نامم جان کارتر است. من از سیاره زمین هستم. اینکه چطور اینجا آمدهام قصهای دراز است. من به جنجگو حمله کردم چون از جائیکه که من آمدهام، مردان به زنان حمله نمیکنند. من از شما حمایت میکنم تا زمانیکه، بتوانم. من باید به شما بگویم که من هم یک اسیر هستم.
سولا: بیا جان کارتر، خانم سرخ را با خودت بیار. باید به سرعت قبل از اینکه جنگجوئی ما را از رفتن باز دارد، این اطاق را ترک کنیم.
جان کارتر: هر سه ما، با سرعت به تعمیری برگشتیم که چندین روز قبل را در آنجا سپری کرده بودم. بعدا سولا بخاطر تهیه غذا مارا ترک کرد. وولا در گوشهای نشسته و به هردوی ما چشم دوخته بود. خانم جوان از وولای زشت ترسیده بود.
من به او گفتم، از وولا نترسد. تو باید به هیچ کسی نگویی، اما وولا تنها محافظ من نیست. او دوستم است. من با او با مهربانی که هرگز در موردش نمی دانست رفتار میکنم. طوریکه هرروز میگزرد، او به من بیشتر اعتماد میکند. من حالا فکر میکنم که او هر خواهش مرا قبول خواهد کرد.
سولا به من گفت که همه اسیران تا زمانیکه در بازی توسط مریخیهای سبز بمیرند نگهداری میشوند. تنها چانس ما برای زنده ماندن این است که فرار کنیم. اما به خاطر پلان فرار باید حمایت سولا را داشته باشیم.
دجا تورس: بلی، اگر با جنگجویان سبز بمانیم هردوی ما خواهیم مرد. اگر بخواهیم فرار کنیم، به چندین حیوان به خاطر سوار شدن نیازمندیم. این تنها ترین چانس ما است.
جان کارتر: من چند حیوانات را دارم. زمانیکه جنگجو شدم آنها برایم داده شده بودند.
سولا با غذا که برای هردوی ما تهیه کرده بود، آمد. دجاتورس و من از وی کمک خواستیم. هر سه ما گفتگو درازی در شب داشتیم. در نهایت سولا جوابش را داد.
سولا: بهترین چانس فرار شما در دو روز آینده است. ما این شهر را فردا ترک میکنیم و طی سفر درازی خانه خویشاوندان میرویم. من کمکتان میکنم تا فرار کنید. اما من باید با شما بیایم. اگر شما فرار کنید من به قتل خواهم رسید.
دجا تورس: سولا، البته که تو باید با ما بیائی! تو به اندازه مردمت وحشی و خشن نیستی. مارا کمک کن و من میتوانم زندگی بسیار بهتری برایت وعده دهم. با تو به عنوان یک مهمان مفتخر رفتارصورت خواهد گرفت.
صبح روز بعد، ما با حیوانات از شهر رفتیم. بیشتر از یک هزار حیوان، مردم قبیله مریخهای سبز را حمل میکردند. همچان یک امریکائی، یک شاهدخت از کاخ سلطنتی هلیم، سولا و وولاای مسکن و زشت، در جمع ایشان بودند. نا وقت آن شب کمپ را ترک کردیم. یک حیوان مرا حمل میکرد. دیگری سولا و شاهدخت دجا تورس. وولا از نزدیکی و عقب مارا دنبال میکرد.
در شب مریخ به سرعت حرکت کردیم. به آسمان نگاه کردم و زمین را از فاصله بسیار دور دیدم. از وقتی شاهدخت دجا تورس را ملاقات کرده بودم، یک بار هم به خانه و زمین فکر نکرده بودم. میدانستم که هرگز نخواهم خواست که اورا ترک کنم
صبح روزی بعد، دیدم که ما توسط چندین صد جنگجویان سبز تعقیب میشویم. حیوانات ما بسیار خسته بودند. میفهمیدم که باید توقف کنیم.
به سولا و شاهدخت گفتم از هردو حیوان قویتر آنرا گرفته و بروند. من تا وقتیکه میتوانم مانع جنگجویان سبز خواهم شد. وولا! با اینها برو و با حیاتت از ایشان حفاظت کن.
دجا تورس: ما نمیتوانیم تورا تنها بگزاریم. اگر دوباره دستگیر شوی مرگت حتمی است. تو باید با ما بیائی!
جان کارتر: سولا از بازوی شاهدخت گرفته و اورا بالای حیوانی که انتخاب کرده بود قرار داد. و به سرعت دور شد. برای لحظه ای، وولا طرفتم نگاه کرد، بعد رویش را دور داده و از عقب آنها دوید.
برای بیشتراز یک ساعت توانستم حرکت آنها را آهسته کنم. اما پس از آن هیچ مهمات برایم نماند. به زودی محاصره شدم. یک جنگجو سبز از اسپش پیاده شده و به طرفم آمد. او شمشیر دراز و نازکش را کشید. طوریکه به هم نزدیک میشدیم دیدم که او تارس تارکاس است. او ایستاد و بسیار آهسته با من صحبت میکرد.
تارس تارکاس:تو در اینجا خواهی مرد- امروز- جان کارتر. من، کسیکه باید ترا بکشد. میدانم که هیچ لذتی از مرگ تو نخواهم برد.
جنگجوی کلان، تارس تارکاس، با شمشیر نازکش آهسته به طرفم آمد. من نخواستم با او جنگ کنم. من مرگ اورا نمیخواستم. او آنقدر با من مهربان بود که یک مریخی سبز میتوانست باشد.
طوریکه ایستاده و نگاهش میکردم، در یک فاصله فیر صورت گرفت، بعد آتش باری یکی پی دیگری. تارس تارکاس و جنگجویانش مورد حمله جنگجویان سبز از قبیله دیگر قرار گرفته بودند.
طی چند ثانیه، جنگ سختی در گرفت. طوریکه مشاهده کردم، سه مهاجم روی تارس تارکاس افتاده بودند. او یکی را کشت و با دو تنش مبارزه میکرد که دفعتا لغزید و افتاد.
به کمکش شتافتم، شمشیرم را کشیدم. او روی پایش ایستاد. شانه به شانه با مهاجمین جنگیدیم. آنها بالاخره بعد از یک ساعت جنگ عقب نشینی کردند.
تارس تارکاس: جان کارتر، فکر کنم حالا مفهوم کلمه «دوست» را فهمیدم. تو زندگی مرا درست زمانی نجات دادی که من میخواستم زندگی ات را بگیرم. از این روز بعد تو در میان مردم ما یک اسیر نه، بلکه یک رهبر و جنگجوی هستی.
او لبخندی بر چهره اش داشت. یک بار دیگر گره آهنی را از شانه اش گرفته و برایم داد.
تارس تارکاس: جان کارتر، از تو یک سوال دارم. من میدانم که چرا تو خانم سرخ را با خودت بردی. اما چرا سولا مردمش را ترک کرده و با شما رفت؟
جان کارتر: سولا نمیخواست بیبیند که من یا شاهدخت صدمه میبینیم. او بازیهای بزگ که مردم شما انجام میدهد و باعث قتل اسیران میشود را دوست ندارد. او میداند اگر دستگیر شود، او همچنان در بازی به قتل خواهد رسید. او برایم گفت که از بازیها نفرت دارد زیرا مادرش در همین بازیها جانش را از دست داد.
تارزتاکز: چی؟ چطور او مادرش را میشناسد؟
جان کارتر: او برایم گفت که مادرش در بازی به قتل رسید زیرا او تخمی که سولا را به دنیا میآورد، را مخفی کرده بود.
مادرش قبل از دستگیری سولا را میان سایر اطفال مخفی کرده بود. سولا گفت او یک زن مهربان بوده است، نه مانند سایر قبیله شما.
زمانیکه صحبت میکرد تارس تارکاس خشمگین میشد، من میتوانستم قهر را در چهره و درد را در چشمهایش بیبینم. ناگهان به راز بزرگ سولا پی بردم.
پرسیدم: من از شما یک سوال دارم تارس تارکاس. آیا تو مادر سولا را میشناسی؟
تارس تارکاس: بلی. اگر من میتوانستم از مرگش جلوگیر میکردم. من میدانم که داستان او درست است. من میدانستم زنی که در آن بازیها به قتل رسید یک طفل داشت. ولی هرگز طفلی را که حالا میشناسم، نمیشناختم. سولا طفل من هم است.
برای سه روز، ما مسری را دنبال کردیم که توسط شاهدخت دجاتورس، سولا و وولای زشت پیموده شده بود. بالاخرتوانستم از فاصلهای آنها را ببینیم. حیوانات آنها دیگر توان حرکت را نداشتند. آنها صحبت میکردند. زمانیکه نزدیک شدیم، وولا رویش را برگرداند تا با ما بجنگد. من آهسته و با دستهای بلند طرفش حرکت کردم. سولا نزدیک ایستاده بود. او مسلح و آماده جنگ بود. شاهدخت نزدیک پاهای او افتاده بود.
پرسیدم: سولا، شاهدخت را چی شده است؟
سولا: در این چند روز آخر او بسیار گریه میکند، جان کارتر. ما باور کردیم که تو به قتل رسیدهای بنا فرار کردیم. فکر مرگ تو برای این خانم بسیار سنگین تمام شد، دوستم دجاتورس. بیا و برایش بگو که تو هنوز زنده هستی. ممکن او از گریه خوداری کند.
من به طرف جائی رفتم که شاهدخت دجاتورس آنجا افتاده بود. او با چشمهای که از گریه سرخ شده بود به سویم نگاه کرد.
گفتم: شاهدخت، تو دیگر در خطر نیستی. تارس تارکاس به حیث یک دوست همرایم آمده است. او و سربازانش کمک خواهد کرد تو محفوظ به خانه برسی. و سولا! به پدرت تارس تارکاس خوش آمد میگویم-یک رهبر بزرگ میان مردم شما. راز تو دیگر مفهوم مرگ هیچ کس را ندارد. او میداند که تو دخترش هستی. دیگر چیزی وجود ندارد که بترسید.
سولا رویش را دور داده و به تارس تارکاس نگاه کرد. او دستش را بلند کرد. و پدر دستانش را گرفت. این یک شروع جدید برای آنها بود.
دجاتورس: من میدانم دنیای ما قبل از این هرگز کسی مثل تو را تجربه نکرده است، جان کارتر. ممکن است همه مردان زمین مانند تو باشند؟ من تنها بودم، یک بیگانه، یک شکار و تهدید شده بودم. هنوز هم تو بدون هیچ خواستی زندگی ات را میدهی تا مرا نجات دهی. حالا تو با قبیله جنگجویان سرخ کسانیکه دوستی شانرا ابراز داشته اند به سویم آمدی. تو دیگر اسیر نیستی و با نشان و رتبه بالای این مردم ملبس هستی. هیچ مردی تا حال این کار را انجام نداده است.
جان کارتر: شاهدخت، من کارهای عجیب زیادی را در زندگیام انجام دادهام. چیزهای زیاد که مردان بسیار فعال تا حال انجام نداده اند. و حالا، قبل از اینکه جسارتم از بین برود میخواهم ازتو بخواهم تا با من ازدواج کنی.
او لحظهای به سویم لبخند زد و بعد چشمهای سیاهش همچو چراغ شب درخشید.
دجاتورس: تو هیچ ضرورتی به جسارتت نداری، جان کارتر، بخاطریکه تو قبل ازسوال جوابش را میدانی.
جان کارتر: و دجاتورس، شاهدخت هلیم، دختری از سیاره سرخ مریخ، برای ازدواج با جان کارتر وعده سپرد، یک آقا از ویرجینیا.
چند روز بعد، به شهر هلیم رسیدیم. در اول مردان سرخ هلیم فکر کردند که ما عساکر مهاجم هستیم. اما به زودی آنها شاهدخت شانرا دیدند. با بسیار خوشی استقبال شدیم. تارس تارکاس و سربازانش با بزرگترین شگفتی روبرو شدند. گروپ بزرگی از سربازان سرخ به حیث دوستان و متحدین وارد شهر شدند.
من به زودی به ملاقات توردس مورس، پدرکلان دجاتورس رفتم. او چندین بار به خاطر حفظ زندگی شاهدخت از من سپاسگزاری کرد. اما اشک چشم هایش را پر کرده بود طوریکه نمیتوانست صحبت کند. نه سال در دولت هلیم خدمت کرده و در ارتش به حیث شاهزاده خانواده پادشاهی جنگیدم. زمان خوش آیندی بود. شاهدخت دجاتورس و من دارای یک فرزند شدیم.
یک روز، یک سرباز از پرواز درازی برگشت. او بعد از پائین آمدن، به عجله به اطاق ملاقات داخل شد.
توردس مورس با سرباز ملاقات کرده و اعلام کرد که هر موجودی در سیاره فقط سه روز دیگر زنده خواهند بود. او گفت ماشینهای بزرگ که برای سیاره هواتولید میکرد، از تولید اکسیجن باز ایستاده اند. و هیچ راهی هم وجود ندارد.
هوا در ظرف یک روز کم شد. تعداد زیادی هیچ راهی نداشتند بجز خواب، هیچ کاری نمیتوانستند انجام دهند. من شاهد از بین رفتن تدریجی شاهدختم بودم. باید کاری میکردم.
هنوز میتوانستم به بسیار مشکلی حرکت کنم. من به میدان هوائی رفتم و سریعترین هواپیماه را برگزیدم. با سرعت ممکن به طرف تعمیر که اتمسفر سیاره را تولید میکرد، پرواز کردم. کارکنان تلاش میکردند که به تعمیر داخل شوند. من تلاش کردم تا کمک شان کنم. با تلاش زیاد سوراخی را باز کردم. بسیار ضعیف شده بودم. از یکی از کارمندان خواستم اگر بتواند ماشینها را فعال کند. او گفت تلاشش را میکند. خودم روی زمین به خواب رفتم.
زمانیکه دوباره چشمهایم را باز کردم هوا تاریک بود. لباسم سفت و عجیب به نظر میرسید. بلند شدم. میتوانستم از یک سوراخ روشنی را ببینم. بیرون آمدم. زمین برایم بیگانه به نظر میرسید. به آسمان نگاه کردم و سیاره سرخ مریخ را دیدم. دوباره به زمین صحرای ایرزونا دیدم. و با احساس عمیقی گریه کردم.
آیا کارگران توانستند خود را به ماشینها رسانده و اتمسفر را تجدید کنند؟ آیا هوا به وقتش به مردم آن سیاره رسید تا حیات شانرا نجات دهد؟ آیا شاهدختم دجاتورس زنده است یا سرد و بی جان افتاده است؟
حالا ۱۰سال است که آسمان شب را نگاه میکنم، دنبال یک جواب هستم. باور دارم که او و طفل ما منتظر من هستند. چیزی برایم میگوید که به زودی خواهم دانست.
.
[پایان]