جایگزین چشمش میافتد به یک بلبل سفالی آبی رنگ، کنار آینه. اشک در چشمانش حلقه میزند. با بغض میگوید: ولی من قول داده بودم. من به یه نفر قول داده بودم…
کافه سیاه صدای غرولند مادرش در حالی که سرامیکهای کف خانه را میسابید به گوش میرسید: دختر تن لش. نه دانشگاه رفتی، نه کار میکنی، کلا بگو ببینم در این زندگی سراسر مفتخوری خود چه دستاورد و موفقیتی داشتهای؟