Tag: مینا رضایی

دستی دور سینه‏اش حلقه شد و محکم چسبید به بدنش. صورتش را دَور داده نمی‌‏توانست. صدایی از گلویش خارج نمی‌‏شد. خودش را در محاصرۀ دو دست می‏‌دید. هوا تاریک شده بود و نور کم‏رنگی از داخل مسجد، کوچه را روشن کرده بود. امروز هر چه تلاش کرده بود باز هم ناوقت رسیده بود. کوچۀ طولانی را تندتند قدم برداشته و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را سَیل کرده بود. داخل کوچۀ خودشان که شده بود، کسی را ندیده بودو نفس راحتی کشیده بود.