Tag: مجید میرزایی

راننده فكر مي‌كند كه پيرزن ديوانه است. «لابد یک تخته­‌ش كمه»، می­گوید و همین ‌طور كه زیرچشمی نگاه پيرزن می­كند، اتوبوس را پرگاز از ايستگاه بیرون می­کشد و به خيابان مي‌برد. باز فكر مي‌كند كه شايد ديوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است كه مخ پيرزن را پريشان كرده
تیمسار گیلاس را پر می‌کند و تُنگ را می‌گذارد در قفسه. می‌رود رو در روی کَل. انگشت می‌گذارد بر شاخ کل و دست می‌کشد تا زیر پوزه‌اش. دو قدم پس می‌رود. نگاه می‌کند به کل، رو در رو و چشم در چشم. پوست کل خشک است و چروکیده، پرغبار و پلاسیده. کل نگاه می‌کند، بدون چشم در صورت، سرد و خشکیده. شکاری را از روی دیوار بر می‌دارد و می‌اندازد گل شانه. می‌آید پای صندلی...