میگفتند روز قیامت شما را از تارهای مویتان آویزان میکنند، در حالیکه توی کاسهی سرتان سرب مذاب میجوشد و در حلقتان قیر داغ میریزند. و من فکر میکردم تار مو پاره میشود، تحمل وزن مرا نخواهد داشت!
هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دستها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا میزدم، بین هزار سوال و پرسش بیجواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم…
اواخر مهر ماه بود. بعد از مدتی حرف و تعارف، قرار طبیعتگردی گذاشتیم. دریاچه حوض سلطان! مدنی میگفت: «چی شده پرنسس دلش راضی شده با من بیاد طبیعتگردی؟ آیا این نشونهٔ دوستی عمیقتره؟» و هی میخندید و لودگی میکرد…